چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

من واقعا نمیدونم اگه یه  اتفاقی واسه کسی می افته و طرف داره تو بدبختی خودش دست و پا میزنه، چه لزومی داره که همه بریم بهش بگیم «باید این کار رو میکردی.» ، «اصولش این بود و تو رعایت نکردی.» ، «گفتم نکن، گفتم بکن...»

متاسفانه مهدی و مادرش همچین عادتی دارند. جریان از اونجا شروع شد که پسرخاله من ساکن سنندجه. یعنی خانمش سنندجیه. یه مادرخانم داره که یه تکه جواهره. یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید. این خانم محترم که حدود شصت و دو سه سالشه، مدتی پیش مریض شد و کارش به دکتر کشید، دکتر گفت باید بری تهران تکه برداری کنی. ایشون هم هفته پیش اومدند تهران واسه تکه برداری. برای این کار، رفتند بیمارستانی که خواهر سومی مهدی تو قسمت پاتولوژِیشه. البته تکه برداری درو احد دیگه ای انجام شده بود، ولی نمونه برای آزمایش به واحد ایشون رفته بود.

این بندگان خدا، بعد از یکروز برگشتند سنندج. هفته پیش که ما خونه پدر مهدی بودیم، سه شنبه عصر که من رفتم خونه، دیدم همین خواهر مهدی خونه است. ازش پرسیدم جواب آزمایش چی شد؟ دیدم سرشو تکون داد و گفت: خوب نبود.

بند دلم پاره شد. گفتم: «یعنی خیلی افتضاح بوده؟» گفت: «متاسفانه آره. من از دکتر فلانی و دکتر فلانی هم پرسیده ام، گفته اند شرایط خیلی خوب نیست. باید عضو رو دربیارند و درمان شروع بشه.» حالم بد شد. یادم اومد که این زن، تو زندگیش خیلی سختی کشیده و با بدبختی بچه ها رو بزرگ کرده. اونم دست تنها چون شوهر خیلی ساله که فوت کرده. به بهانه ای رفتم تو ماشین و یه عالمه گریه کردم. دلم نمی اومد به دخترش چیزی بگم. وقتی برگشتم، مامان مهدی میگه:

«چرا زودتر نرفت دکتر؟» میگم: «خب علائمی نداشت که بفهمه مریضه.» با یه قیافه حق به جانب میگه: « آههههها!!!! همینه دیگه. وقتی میگن شش ماه یکبار باید برید چکاپ، واسه همین روزهاست که مریضی پیشرفت نداشته باشه..... البته من خودم هم چند وقته که نرفته ام!!!!»

نمیدونم. شاید حرفش اینقدرها هم بد نبود. ولی وقتی می بینی طرف مقابلت اینقدر داغون و به هم ریخته شده، اینکه سینه تو بدی جلو و سرزنش کنی بابت چکاپ نکردن، چیو رو عوض میکنه؟؟!! اصلا من فرهنگ اینها رو نمی فهمم. مثلا اگه دیگران رو سرزنش نکنند و نگن که اصول صحیح هر کاری چی می تونه باشه، طرف واقعا نمی فهمه؟؟!! حتما اینا باید یادآوری کنند که قبلا باید چه کاری انجام میشده؟؟!!

بعدش قرار شده بود خواهر مهدی، جواب پاتولوژی رو واسه اینا فکس کنه سنندج. بعد همون روز، تو بیمارستان از این بیمار بنده خدا، یه ام آر آی هم گرفته بودند. همون شب به خواهر مهدی گفتم: «برات امکان داره جواب ام آر آی رو هم بگیری و بدی به من که براشون بفرستم؟» یه مکثی کرد و گفت: «آخه ام آر آی مال یه واحد دیگه است!!!! مال ما نیست که...»

یعنی فکر کنید واحد اینا و واحد ام آر آی، توی یه بیمارستانند!!! اونی که توی واحد خودشونه رو حاضر بود بفرسته، خب چون دم دستشه. ولی حاضر نشد بره واحد دیگه ـ تو همون بیمارستان ـ و جواب رو واسه اونا بفرسته. البته من هیچ توقعی ازش ندارم. تا اونجا هم لطف کرد. راستش اصلا من نمیدونم شاید کلا محلشون خیلی از هم فاصله داشته باشند. ولی وقتی بیمار مال یه شهر دیگه است، آیا رواست که از سنندج بیان و جواب رو بگیرند؟ درسته ماها که فامیلهاشیم توی همین شهریم. ولی ایشون تو همون بیمارستانه. خلاصه که دیروز جواب پاتولوژی رو واسه من فکس کرد و منم واسه سنندج فکس کردم. موند جواب ام آر آی، که خودم زنگیدم به داداشم و شماره قبض رو بهش دادم و اونم رفت از بیمارستان گرفت. بعد با موبایل عکسش رو انداخت و واسه شون میل کرد سنندج.

نمیدونم، شاید من ته دلم، یه توقع دیگه ای داشتم. یا لااقل فکر میکردم اگه من بودم، حتما این کار رو میکردم. هرچند که نمیدونم فاصله واحد اینا تا واحد ام آر آی، چقدره. شاید اصلا ساختمونشون هم جدا باشه!

[ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ