چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

عصرها که با مهدی برمیگردیم خونه، من اولها، یه چیزی واسه مانی میگرفتم که وقتی از در میریم تو، لااقل بیاد تو بغلمون و بیرونمون نکنه! آخه شاید باور نکنید که یه روزهایی ما رو بیرون میکنه و میگه: «عمه»!! « آلا» یعنی شما برید بیرون و عمه و خاله بیاد تو!!! که البته خاله نداره و به زندایی و زن عموش میگه خاله!!!!!!!!چشمک

خلاصه که عصرها من از فروشگاه کوچیکی که دم اداره مونه، تا وقتی که مهدی بیاد دنبالم یا خودم برم دم شرکتشون، یه چیز کوچیکی میگرفتم واسه مانی. بعد کم کم گفتم بذار واسه خودم و مهدی بگیرم که محیط برگشت، یه کم مفرح بشه!!!!!!!!!! به واسه خوراکی و شکم!!قلبخوشمزه

البته بگذریم که یه بار پفک خریدم واسه خودمون دوتا (به مانی نمیدم) و ایشون اخماش رفت تو هم که من فقط چی توز موتوری میخورم و چون یارو نداشت، منم مزمز پنیری خریدم. ( یه همچین چیزی) به نظر خودم مزه اش بد نبود. ولی آقا هی غر زد که بو میده و بد مزه است! و خلاصه نخورد. منم چند تا خوردم و بقیه رو بردم خونه واسه خواهر مهدی. اون خورد و خوشش اومد، مامان مهدی خورد و بدش اومد!!! تفش کرد تو سطل آشغال و گفت کاشکی چی توز موتوری بود!!!!!!!!!چشمک

دیروز هم دیدم مهدی اسمارتیز دوست داره، واسش خریدم. تو راه خورد و بعدش غر زد که چرا کم بود؟؟؟!!! چند تا میگرفتی!!!!!!!!!!!گریه

کلا این آدم از هیچی خوشحال نمیشه و لذت نمیبره از بس که بدبخته! هی باید غر بزنه و غر بزنه و غر بزنه!!! این دیگه مشکل خودشه.

من همچنان عصرها قاقالیلی میخرم و از اینکه دارم میرم خونه پیش پسرم، خوشحالم. ایشالا به زودی بشه برم خونه خودمون و قبل از رفتن، قاقالیلی بخرم و برم دنبال مانی مهد کودک. اونوقت دوتایی میریم خونه. خونه خودمون. من و مانی که از باهم بودن لذت میبرم. ایشالا باباش هم عاقل بشه و لااقل یادبگیره که از جزئیات زندگی لذت ببره. چون به نظر من، همین جزئیاته که زندگی رو قشنگ میکنه. از حالا دلم داره واسه بعد از عید غنج میره که با مانی بریم تو بالکن و خوراکی بخوریم و بازی کنیم...

[ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ