چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

پنجشنبه و جمعه خودم رو آماده کرده بودم که شنبه بیام یه پست غرا بنویسم در باب روابط من و مهدی. فقط اینو بگم که خیلی اذیتم کرد و حتی جمعه شب، من شکایت کردم که «تو اصلا به فکر من نیستی و همه اش غر میزنی و هی عتاب و خطاب میکنی. تو فقط نقش یه همخونه رو داری بازی میکنی!» اونم برگشت گفت: «تو همون همخونه هم واسه من نیستی. فقط یه مزاحمی!!!»

راستش خیلی دلم شکست. حتی رفتم تو آشپزخونه و گریه کردم. اون شب گذشت و من خیلی ناراحت بودم. دیروز صبح بیدار شدم که بیام سر کار، دیدم مهدی بیداره. تعجب کردم ولی باهاش حرف نزدم. داشتم حاضر میشدم، دیدم هی میره و میاد. گفت: «من حالم بده!!!!!!!!» گفت: «چته؟!» گفت: «ب.ی.ض.ه هام درد میکنه!!!» گفتم: «میخوای بمونم پیش مانی که بری دکتر؟» گفت: «نه. حتما سرما خورده ام. شلوار میپوشم خوب میشم.» یه ذره موندم، بعد دیدم رفت زیر پتو و خوابید. منم راه افتادم اومدم اداره. صدای نوار تاکسی بلند بود و من زنگ موبایلم رو نشنیده بودم. همین که رسیدم در اداره، یه نگاهی به موبایلم انداختم دیدم، هشت تا میس کال دارم!!!!تعجب فوری زنگیدم خونه دیدم مهدی داره نعره میزنه و گریه میکنه. التماسم میکرد که برگردم خونه!!! از درد داشت واقعا می مرد!! منم همونجا تاکسی گرفتم و برگشتم. تو راه هر سه دقیقه یکبار هم بهم میزنگید و التماس میکرد که زودتر برم!!! خلاصه راننده فهمید مریض دارم و تندتر رفت. البته به راننده گفتم دلش درد میکنه!خجالت 

درد سرتون ندم. رسیدم خونه دیدم نعره اش به آسمون بلنده. تند مانی رو حاضر کردم و سه تایی با همون تاکسی رفتیم بیمارستان نزدیک خونه مون. اونجا فوری بهش مسکن زدند و دکتر تشخیص داد که سنگ کلیه است. اینم هوار میکشید. حالا فکر کنید مانی هم گردنم بود و من هرجا که میرفتم دنبال کارهاش، بچه هم دنبالم بود. مانی هم خیلی عاقلانه رفتار میکرد! کلا تا وقتی برگشتیم، با تیم پرستاری و دکترها دوست شده بود. همه هم باهاش بازی می کردند. اونجا سونو کردند و دکتر تشخیص داد که سنگ دو سانتیمتری تو حالب گیر کرده!!! بعد گفت تصمیم با شماست که چه کارش کنید. تو این فاصله من زنگیدم به برادرم و گفتم که زود بیاد لااقل مانی رو نگهداره. اونم اومد و  دکتر گفت که اینطوریه، و باید تصمیم بگیریم که میخوایم اونجا بستری بشه یا نه.

پدر عروسمون جراح کلیه است. برادرم همونجا زنگید به داداش کوچیکه و جریان رو بهش گفت. (ایشون پدرزن برادر کوچیکه هستند.) اونم گفت فوری بیاریمش درمانگاهی که الان داره کار میکنه. خلاصه ما هم اول یه ماشین گرفتیم و رفتم خونه و وسایل رو گذاشتیم پشت ماشین، بعد رفتیم اون درمانگاه. مانی و داداشم تو ماشین موندند، من و مهدی و هم رفتیم پیش دکتر. اونجا دکتر (همین پدر خانم برادرم) گفت من به این سونوگرافی مشکوکم. یه بار دیگه سونو دادیم و دیدیم حالب شش میلیمتر بزرگ شده و احتمالا سنگ همون اندازه است. خلاصه دوباره واسش سرم زدند و دکتر هم مجوز استفاده از مخدر (مورفین) رو داد که اگر دوباره درد حاد شد، استفاده بشه. قرار بود بریم خونه مادرش اینا، ولی مهدی گفت، بهتره به این درمانگاه نزدیک باشیم. این درمانگاه، نزدیک خونه مامان منه. در نتیجه برادر بزرگه و مانی رفتند خونه مامانم. برادرکوچیکه هم موند پیش من و مهدی تا وقتی که سرم تموم بشه. بعد واسه مون ناهار گرفت و رفت، ما هم رفتیم خونه مامانم. ا ونجا مامانم واسش رختخواب پهن کرد و مهدی خوابید. منم دیگه پاهام داشت از خستگی و درد، زق زق میکرد. این بود که حدود یه ساعت بیهوش شدم.خواب

حالا اینو داشته باشید که اولش که درد داشت و بردیمش بیمارستان، مهدی تو همون حالت داد و فریاد، بهم گفت: «آشتی! حلالم کن و منو ببخش. من اذیتت کردم!!!» البته من اصلا راضی نبودم این درد رو بکشه. ولی همه اش میگفت: «صبح که تو رفتی و جواب موبایلم رو ندادی، فکر کردم دیگه نمیخوای جوابمو بدی! اون درد به کنار، تنهاییش هم به کنار! اینکه اینقدر تنها مونده بودم و داشتم درد میکشم، شده بود یه کابوس واسم.»

منم گفتم: «خب، این جواب خواسته خودت بود. تو خواستی تنها باشی و مزاحم نداشته باشی، دنیا هم اینطوری بهت جواب داد. تنها و بدون مزاحم!»

تا شب هم همه اش نازم میکرد و یه بار که تونست بلند بشه، بغلم کرد. البته من دلم شکسته بود ولی خب، اصلا هم راضی نبودم اینطوری درد بکشه و اذیت بشه. وقتی هم تو بیمارستان بودیم، حتی یه بار هم با خودم نگفتم حقشه! دلم نمیخواست اینجوری عذاب بکشه. ولی از دیروز خیلی ترسیده که نکنه تنها باشه و این درد بیاد سراغش.

میدونم، آدمها واسه خاطر خودشونه که دیگران رو دوست دارند! همه مون همینیم. اینقدر هم از خدا میترسم که حتی در خلوت خودم هم نمیتونم بگم حقشه و تقاص دل شکستن منو پس داده! شاید منم در طول زندگیم، خواسته و ناخواسته دل خیلی ها رو شکسته باشم. ولی خدا منو بخشیده باشه. ولی میگم این جریان، لااقل باعث شد که فکر کنه من مزاحم زندگیش نیستم و دارم پا به پاش واسه این زندگی تلاش میکنم و خانواده رو حفظ کرده ام. حالا به اندازه ظرفیت خودم!لبخند

[ یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ