چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز مهدی، بعد از اینکه مانی رو از خونه مامانم برد خونه مامان خودش، رفت سر کار. من دائم باهاش در تماس بودم و حالش رو می پرسیدم. قرار شد ساعت چهار برم در اداره شون. رفتم و دیدم دوباره دردش شروع شده. رفتیم درمانگاه روبروی شرکتشون. دوباره درد به اوج رسید. دوباره مسکن... دوباره آمپول مخدر.... تزریقات چی هم یه خانمی بود که حالا نمیدونم ایشون بلد نبود، یا مهدی واقعا دیگه رگ نداشت! دستشو آش و لاش کرد. من احمق هم داشتم همونطوری بر و بر نگاه میکردم. یعنی صحنه ای بود واسه خودش. بالاخره وقتی دست راستش تکه پاره شد، به من گفت بیا پنبه رو نگه دار که خونریزی نکنه تا من برم سراغ دست چپش!!!

من دیگه دل نداشتم! ته دلم ضعف میرفت. به زور هی به خودم میگفتم: تو باید مقاوم باشی. تو باید خودتو نگه داری!» و هی به خودم فحش میدادم چرا یه دونه شکلات تو کیفم نیست که الان لااقل ضعف نکنم! خلاصه رفتم پنبه رو فشار دادم. خانم هم بالاخره سرم رو روی اون دستش وصل کرد. منم همینطوری که داشتم به مهدی نگاه میکردم، از حال رفتم!!!!!!!!

فقط صدای مهدی رو میشنیدم که میگفت: «خانم! خانم! بیا خانمم غش کرد!!!» البته من غش نکرده بودم. فقط چشمم سیاهی رفته بود. وگرنه هوشیار بودم! خلاصه کار به مخدر کشید بالاخره. الان یادم نیست چه آمپولی بود ولی گفتند مخدر بود. قیمتش هم هشتاد هزار تومان!!!! اگه کسی نداشته باشه باید بمیره از درد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

بعد از مخدر، نیم ساعت بعدش یه کم دردش بهتر شد. خودم نشستم پشت فرمون و با هم رفتیم خونه مامانش. حالا اینجا رو داشته باشید که داستان از اینجا شروع شد:

من نشستم پشت فرمون و نم نم داشتیم میرفتیم. ترافیک هم که تا آسمون بود!!!!!!! رفته رفته درد مهدی کمتر میشد ولی یه حالی میشد که من و خودش تعجب میکردیم. هی حرف میزد. هی حرف میزد.... خلاصه تا خونه یه ریز حرف میزد! رسیدم خونه و رفتیم تو، مهدی رفت دستشویی. منم داشتم لباس درمی آوردم که یه دفعه مهدی حالش بد شد!! بد میگم و بد می شنوید!!!

برادرش رو صدا کردم و اومد مهدی رو گرفت. یه دفعه مهدی برادرش رو بغل کرد و های های گریه کرد!!! هی میگفت: «تو مگه برادر من نیستی؟ چرا پیشم نیستی؟ چرا حالمو نمی پرسی. من تو رو خیلی دوست دارم. من عاشق تو ام!!!» صحنه غریبی بود. البته تا آخر شب اتفاقاتی افتاد که اون صحنه در برابرش هیچ بود!

خلاصه فقط برادره و خواهر وسطی بودند. مادر و پدرش رفته بودند دکتر چشم پزشک. خواهر بزرگه که خونه خودش بود، خواهر سومی هم با شوهرش بیرون بود. خواهر وسطیه، مانی رو از مهدی دور میکرد که این صحنه های فجیع (!) رو نبینه و توی روحیه اش تاثیر نذاره. مهدی هی گریه میکرد و هی گریه میکرد! هی اسم خواهرهای دیگه اش رو می آورد و میگفت که چقدر دوستشون داره. مثلا میگفت: خواهر کوچیکه (عقد کرده) خیلی بار رو دوششه. کوچیکه جثه اش، ولی خیلی بار روی دوششه! من همیشه نگرانشم. یا خواهر وسطی(!) من همیشه غصه میخورم چرا تنهاست. (شوهر نکرده، چند سال پیش هم یه جا کار میکرد، ولی مهدی یه جای دیگه رو معرفی کرد. ایشون از اونجا دراومد، جای بعدی هم چند ماه بیشتر نبود و بعد از اون نشست تو خونه.) من باعث شدم از کار، بیکار بشه!!! منو ببخش!!! یا خواهر بزرگه!!! آخ آخ آخ... خیلی دوستم داره. وقتی بهم زنگ میزنه، عاشق صداشم... می فهمم دوستم داره. میدونم نگران زندگیمه!!»

همه اش گریه میکرد. همه اش گریه میکرد... بعد گفت: «من شبهایی که اینجام، از اتاق داداشم بوی سیگار میشنوم. بعد هی گریه میکنم...» بعد دوباره گریه کرد. یعنی انگار خواهر و برادراش یه بلایی سرشون اومده بود و این داشت واسه شون مرثیه میخوند. (خدای نکرده) بعد از دو ساعت دوباره درد اومد سراغش. داد میکشید و میگفت منو ببر دکتر. این وسط من هی به پدر عروسمون می زنگیدم که چه کار کنم. اونم دستورات رو میداد. بعد از اون، ایشون تا آخر شب، هر یه ساعت یه بار میزنگید و حال مهدی رو می پرسید. اینو بگم که دو بار مهدی در آستانه درد، گفت که ببریمش بیمارستان ولی بعد تحمل کرد و نرفتیم.

نکته جالب، چیزهایی بود که تو اون حالت به من میگفت. یعنی از دیشب چیزهایی در مورد من گفت که تا الان هنوز گیجم!

وقتی که خیلی حالش بد بود، جلوی خواهر و برادرش رو کرد به من و گفت: تو تو زندگی با من خیلی بلا کشیدی. هر روز و هر ساعت خیلی سختی کشیدی. اینم تاوان عشقی بود که به من داشتی!! تو منو دزدیدی!!!» خندیدم و گفتم: «ازکی؟» گفت: «از آرزوهام!!» دیگه هیچی نگفتم.

بعد از مدتی، خواهر کوچیکه و شوهرش اومدند. مهدی بغل کرده بود خواهرشو و های های گریه میکرد. بعد پدر و مادرش اومدند. مهدی همه اش به من میگفت: من نمیتونم جلوی مامان و بابام گریه کنم. میترسم منو تو این حال ببینند، سکته کنند!! پاشو بریم خونه خودمون!» مامانش هم گفت: «من شما پنج تا رو بزرگ کرده ام. هر کدومتون یه مشکلی داشته اید گاهی، من مادرم و به این صحنه ها عادت دارم. الان جلوی چشممی، می بینمت. پس خیالم راحته. ولی اگه بری خونه خودتون، آشتی چه جوری ازت نگهداری کنه؟ با این بچه؟ سر کار چطوری بره؟» بعد هم خواهر بزرگه  اومد. مهدی خواهرش رو بغل کرد و های های گریه کرد.

رفتم بیرون و واسش ماءالشعیر و آب پرتقال خریدم. نون خامه ای بزرگ هم خریدم که خیلی دوست داره. ولی نتونست بخوره. خیلی تعجب کردم. البته میدونید، واقعا حالش بد بود. میدونم توی درد، حالت تهوع داشت. من هی لیوان پر میکردم از آب پرتقال و ماءالشعیر می آوردم میدادم جرعه جرعه بخوره. هی باهام بداخمی میکرد که: «ولم کن بابا! حالم به هم میخوره. دور کن از جلوی چشمم اینا رو.» ولی من بازم دلم نمی اومد و براش میبردم که بخوره. پدر عروسمون هم هر یه ساعت میزنگید که فلان قرص رو بهش بده یا فلان کار رو بکن.» بعد دیدم مامانش کوفته خیلی خوشمزه ای درست کرده. گفتم: «مهدی! بیارم یه کم کوفته بخوری؟» یه دفعه داد کشید: «بابا ولم کن. نمیخورم.....» منم ولش کردم.

برای اینکه پست خیلی طولانی نشه، بقیه در ادامه مطلب:


یه لحظه نگاه کردم و دیدم از لحظه ای که اومدیم خونه، یه سر داره قربون صدقه خانواده اش میره. هی نگرانه که اونا واسش غصه نخورند. هی نگرانه که خواهر و برادرش ، مسوولیت زندگی خودشون رو دارند. (دقت کنید! هر کدووم فقط مسوول زندگی خودشونند. مثل همه آدمهای دیگه.) یک کلمه از من اسم نمیاره. که خب نیاره. اون ا صلا حالت عادی نداشت. منم اینجوری نیستم که منتظر تعریف دیگران باشم. مخصوصا مهدی. ولی یه چیزی. حرفهایی زد که معلوم بود تو ضمیر ناخودآگاهشه. مثلا تو اون حالت از مسوولیت خونه باباش گفت که دیگه نمیتونه تحمل کنه. خب البته منم بهش گفتم تو ادای آدمهای قوی رو درمی آوردی تا حالا. وگرنه کسی که از مسوولیت تا این حد خسته میشه، دیگه قوی نیست.

و خودم همون دیشب به این رسیدم که واقعا مهدی آدم قوی تو زندگی نیست. تو زندگی مشترک خودمون که هرگز بیشتر از من مسوولیت نداشته. اگرم باری به دوشش بوده، در رابطه با خانواده اش بوده. پدر مهدی حدود ده سال پیش سکته ناقص کرده و الان تو کلام، یه کم دچار مشکله. خیلی هم نمی تونه مسائل رو تجزیه و تحلیل کنه. برای همین، مهدی همیشه بازوی راست مامانشه و مادرش در همه تصمیمات بزرگ و کوچیک، با مهدی مشورت میکنه. تا اینجا طبییعه. یه شرایطی واسه یه خانواده پیش اومده و پسر بزرگ وظیفه داره کمک حال خانواه اش باشه.

ولی اینو میخوام بگم که اگرم امروز از مسوولیت خسته شدی، از مسوولیتهای خونه پدرت خسته شدی. وگرنه در زندگی مشترک با من، هیچ مسوولیت فوق بشری (!) بر عهده ات نبوده. اینکه خواهرت هم داره فوق لیسانس میخونه و هم شاغله، ناراحتت میکنه و نگرانش میشی. ولی اینکه تو زندگی مشترک، زنت دو بار هر بار پانزده ماه بار زندگی رو یه تنه به دوش کشید و حتی نه ماه بارداری زنت، مقارن با یکی از این ایام بود، این کار زنت، به چشمت عادی میاد؟ یعنی اینقدری نیست که بخوای به زبون بیاری؟ وقتی داری فداکاریها و مسوولیتهای خانوادهات رو میگی و از رشادتهاشون داد سخن میدی، بعد وقتی به زنت میرسی، میگی: هر چی به سرت اومده، تاوان عشق من بوده!!! چون منو از آرزوهام دزدیده ای!!!! من میرم واست خرید میکنم و چیزهایی رو که دوست داری و واست خوبه رو میخرم. حالا حالت بده و نمیخوری. میگم شام بخور، جلوی اونا سرم داد میزنی که نمیخوری. بعد از ده دقیقه خواهر کوچیکه ات، یه شکلات بهت میده، اونوقت میخوری! بعد جلوی خانواده ات به من میگی: برادرهای تو، تو رو جدی نمی گیرند!!!!!!!!!! برادرت هم پقی میزنه زیر خنده! تو راست میگی. برادرهای من، منو جدی نمیگیرند. خب تو چی؟ تو که مسوولیت پذیری منو خیلی خیلی جدی گرفتی و هر روز هم یه بار میذاری روی دوشم. اگه نقش من تو خانواده ام خیلی پر رنگ نیست، برای اینه که هر کی اونجا داره کار خودش رو میکنه. برای اینه که اونا دارند می بینند که من تو زندگی مشترکم با تو چقدر مسوولیت دارم. دیگه بار روی دوشم نمیذارند. مثل تو نیستند که حاضری خار تو چشم تو بره و تو پای خانواده ات نره، ولی به من که میرسی، می پری رو کولم و سواری میگیری.

تو که قشنگ حرف زدن رو بلدی، صلاحت در چیه که جلوی خانواده ات، اونجوری با من رفتار میکنی؟ همه اش هم میگی: «تو کنارم بمون و از کنارم نرو!! اگه فردا دردم شروع بشه و تو نباشی من چه کار کنم؟» خب هیچی. همونهایی که میمیری واسه شون، می برنت دکتر. من که اینقدر بی ارزشم، چه اهمیتی داره کنارت بمونم یا نه.

حالا اینا رو داشته باشید. وقتی دیدم سر شام نخوردن هم سرم داد کشید، ولش کردم. رفتم مسواک زدم، شیشه شیرهای مانی رو شستم. آب جوشیده واسش برداشتم و ریختم تو فلاکس. نماز خوندم و وسایل فردا رو مرتب کردم. حدود یه ساعت جلوی چشمش نبودم. هی میگفت: تو چرا ناراحتی؟ گفتم: «هیچی خسته ام.»  بعد که واسش جا انداختم که بخوابه، جلوی مادر و خواهر بزرگه و داداشش برای بار هزارم گفت: «چته؟ چرا ناراحتی؟» منم با ناراحتی گفتم: «ول کن مهدی دیگه! دیگه تموم نشد؟ از عصر تا حالا هی داری میگی میگی. تمومش کن دیگه. من خوبم. فقط خسته ام.» یه دفعه دیدم ابروهای خوارش رفت هوا و مادرش هم ساکت شد. که اصلا برام اندازه هیچی ارزش نداشت. توقع دارند یارو تو هذیان یا غیرهذیان، هی تن آدم لباس قهوه ای کنه، بعد من بیام منت کشی. خب اگه تاوان عشقه، که دارم پس میدم دیگه.

بعد خواهر بزرگه اش آخر شب، موبایل مهدی رو آورده گذاشته کنار دست مهدی و بهش میگه: «اگه نصف شب کاری داشتی، به من زنگ بزن. من تو اون اتاق خوابیده ام!!!!!!!!!!!!!!» یعنی این زن تو به دادت نمیرسه اگه نصف شب بمیری!!! نشون به اون نشون که مهدی حداقل دیشب چهار بار منو بیدار کرد و گفت که حالش بده!!! اون موقع که خواهر عزیزش تو بغل شوهرش داشت خواب های خوش میدید. منم ساعت شش بلند شدم، گردن شکستم اومدم اداره. از زور خواب هم دارم میمیرم. از صبح هم دو تا همکارهام نبودند، رسما و اسما دهنم سرویس شد. ولی خب میدونید...

اصلا نمیخوام نتیجه گیری کنم. فقط اینو میدونم که این رفتارها ریشه در تربیت اینا داره که فقط عاشق خودشونند و فقط کارهای خودشون رو کار می دونند. گور پدر بقیه. البته خواهرها و برادرش، خیلی همسر دوستند. ولی این یکی، هنوز تو همون تربیت بچگی اش مونده که فقط باید یه عشق کور به خانواه اش داشته باشه.

آخر شب هم بحثمون شد. البته من هی به خودم میگفتم که آشتی! امشب هیچی بهش نگو. بذار خوب بشه، بعدا. ولی وقت خواب، یه کاری کرد که اعصابمو خرد کرد. بعد به من گفت: «آشتی خانم! مریضی واسه همه هست!!!!!!!!» منم رو کردم بهش و گفتم: «بذار از تو رختخواب پاشی، بعد واسه من خط و نشون بکش و نفرین کن که مریض بشم! هفت ساله که مریضم و هر روز یه جام درد میکنه. تو این مدت، وقتی من مریض بودم تو چه کردی و الان که تو مریضی من چه کردم!!!!!!!!!!!! واقعا که...»

الان از صبح هم چند بار حالشو پرسیده ام. اون هذیانها ظاهرا تموم شده. یه کم درد داشت که رفته تو وان آب داغ نشسته و بهتر شده.

خدا همه رو شفا بده.

[ دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ