چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز تا برسم خونه، مهدی چند بار بهم زنگید که کجام و حالم چطوره؟؟!! بعد که رسیدم، اومد جلوم و منو یه راست برد آشپزخونه ازم پرسید که چرا شب قبلش اینقدر ناراحت بودم. منم بهش گفتم که : «تو الان مریضی. بهتره راجع به این چیزها صحبت نکنیم. حالا سر فرصت می حرفیم.» ولی خیلی اصرار داشت که من بگم اصلا اون شب قبل چی ها گفته! میگفت خیلی یادم نیست. خیلی حواسم جمع نبوده و نمیتونستم روی حرفهام تمرکز کنم. منم به صورت اجمالی یه چیزهایی بهش گفتم و اینکه بیشتر از دست خواهرش ناراحت شدم که آخر شب موبایل مهدی رو داد بهش و گفت اگه کاری داشتی بهم بزنگ و بیدارم کن!! و ا ینکه منو حساب نکرد یا با خودش فکر کرد من ممکنه تو رو توی درد ول کنم!!!» خلاصه از دلم درآورد و تا آخر شب هم همه اش کنارم بود.

منم نامردی نکردم و هر یه ساعت یه بار بهش یه لیوان ماءالشعیر میدادم. دیگه واقعا داشت حالش به هم میخورد. یا هی مجبورش میکردم پنجاه تا بپر بپر کنه. اونم میگفت نمیتونم، ولی من یه اخلاقی دارم که به مریض رحم نمیکنم!!!شیطان مامانش هم خونه نبود و خواهر کوچیکه رو برده بود دکتر. منم هی اینو می پروندم و بهش مایعات میدادم. دیگه اشکش دراومده بود. شب که مامانش برگشت، بقیه به خنده و شوخی گفتند که آشتی پدرشو درآورده و هی پروندتش و بهش مایعات داده. اونم گفت: «عزیییییییییییییییییییییزم!!! الهی فدات بشم. چقدر اذیت شدی!» منم گفتم: «با عرض پوزش من نمیتونم بهش رحم کنم. چون شما تو بیمارستان نبودید که چه نعره هایی میزد. هنوزم روی دستش آثار کبودی سرم هست. من دیگه نمیذارم اون صحنه ها تکرار بشه...» البته بیچاره مادرش هم حق داشت. خب، بچه اش بود. ولی من از اونور نگاه میکنم که فقط مایعات و بپر بپر میتونه این سنگ لعنتی رو از تنش بیاره بیرون.

دیروز خود مهدی هم با پدر عروسمون حرفید، اون گفت که اندازه سنگ اینقدر نیست که بشه با لیزر سنگ رو بشکنیم. پس باید با همین روشها منتظر باشیم که سنگ بیاد بیرون. هرچی بیشتر مایعات بخوری و تحرک داشته باشی، زودتر دفع میشه. دیروز هم مهدی رفته بود نشسته بود تو وان آب داغ، که  همین خودش کمک میکنه به باز شدن رگها. و لااقل درد رو تسکین میده.

از حدود یکماه پیش، در حال برنامه ریزی واسه سفر شمال بودیم. قرار بود به همراه خانواده من و دو سه تا از خاله هام و خانواده هاشون بریم. که هر کدوم یکی یکی حذف شدند. یعنی خودشون نتونستند بیان. مثلا دختر خاله ام سه چهار ماهشه و دکتر قدغن کرده مسافرت بره، اون یکی مغازه داره و میگه میخوام تا آخرین لحظه بفروشم! بعد بیام استراحت کنم!!! و خلاصه هرکی یه جور نمیاد. موندیم من و مهدی و مانی با پدر و مادر و برادر بزرگه ام. برادر کوچیکه هم عید با خانواده خانمش میره سفر. اول قرار بود خودمون ویلا بگیریم که یکی از دوستام گفت که عید نمیرن شمال و ما میتونیم از ویلای اونا استفاده کنیم. چه بهتر!!!نیشخند

حالا دیروز مهدی به من گفت که خواهر وسطی اش، مانی رو آورده پیش مهدی و به مانی گفت: «مانی! به بابا بگو اون جمله رو!» مانی هم گفته: «عمه بیاد شمال!!!» یعنی خواهر وسطی مهدی با زبون بی زبونی، از مهدی خواسته که اونم همراه خودمون ببریم. تا اینجاش که خیلی طبیعیه. اون دختر تنهاست و البته خواهر و برادرهاش هم هیچ ملاحظه اش رو نمی کنند. مثلا این طفلی نشسته، بعد همه اش می پرند رو سر و کول همسراشون و هی میرن تو بغل هم و ...

منم همیشه دلم میخواد واسه تنهاییش یه کاری بکنم. نمیتونم شوهرش بدم! ولی خب، یه جورایی تنها نمونه. مثلا گاهی که میخوایم شام بریم بیرون، میگم ایشونم بیاد و گاهی با خودمون میبریمش بیرون. اونم که خیلی ما و مانی رو دوست داره و مانی هم عاشق عمه اشه. ولی یه مساله ای هست. تو این سفر، برادر بزرگه من هم هست که ازدواج نکرده. برادرم متولد اسفند 60 و ایشون متولد خرداد 61. البته این چیزها باید واسه خانواده دختر مهم باشه که ظاهرا واسه شون مهم نیست! ولی جریان به همینجا ختم نمیشه. در گذشته یه اتفاقی افتاده که اون بیشتر منو نگران میکنه. اگه حوصله خوندن داشتید، برید به ادامه مطلب:


من و مهدی مرداد 84 عقد کردیم. دقیقا ده روز بعد از عقدمون، یه روز برادر بزرگه ام اومد شرکت پیش من و بهم گفت که از یه دختری خوشش اومده و من برم باهاش بحرفم! اون دختر، خواهر بزرگه مهدی بود!!!!!!!!!!! حالا اشکال کار کجا بود؟

من و مهدی چند ماه قبل از ازدواج، با هم دوست بودیم. در اون دوران من فهمیده بودم که خواهر بزرگه مهدی، با یه پسر دوسته. وقتی که ما عقد کردیم، من میدونستم که بین شون به هم خورده. وقتی برادرم گفت که برم با خواهر مهدی حرف بزنم، راستش نمیدونستم چه کار کنم. در هر حال به برادرم نگفتم که ایشون با کسی دوست بوده و حال به هم خورده. گفتم شاید یه چیزی بوده و تموم شده. چرا بیخودی بدبین بشه بهش. این بود که یا خواهر بزرگه مهدی قرار گذاشتم و رفتیم بیرون، بعد در مورد دوستی اش با دوست پسرش ازش پرسیدم. اونم گفت که همه چی بین شون تموم شده و یه مدته اصلا با هم تماس ندارند. وقتی گفت کسی تو زندگیش نیست، منم بهش گفتم که یه پسره که بهش علاقمند شده. بعد گفتم که برادر خودمه. اونم استقبال کرد و این دوتا بیشتر با هم آشنا شدند.

اینجا من باید به یه خصوصیت اخلاقی برادرم اشاره کنم. خصوصیتی که دیگه سالهاست که منسوخ شده و توی قصه ها هم همچین چیزی رو نمی بینید. اونم اینکه برادر من هیچوقت به هیچ دختری نگاه نمیکرد و با کسی دوست نمیشد تا به زن آینده اش (!) وفادار بمونه!!!!!!! لطفا نخندید. این خصوصیتش بود و معتقد بود روزی که عشق بیاد سراغش، همه رو هدیه میکنه به همسرش!!! یه چیزی تو این مایه ها!چشمک این در حالی بود که خواهر مهدی، خیلی هم این مساله براش پررنگ نبود و همچین بدش هم نمی اومد بقیه رو هم امتحان کنه!!

خلاصه کلام اینکه این دو با هم آشنا شدند. بیشتر با من و مهدی بیرون می اومدند. همه اش هم با هم تلفنی می حرفیدند. حدود یه ماه که گذشت، یه بار که من و مهدی رفتیم خونه مادرش اینا، خواهرش ما رو کشید تو اتاق و با شور و شعف گفت: «دوست پسرم زنگیده و گفته که من تو رو با دنیا عوض نمیکنم و میخوام خونه بخرم و بیام خواستگاری. این چیزیه که من پنج ساله منتظر شنیدنش بودم!!!!!!!!!!!» منو میگید، یه سطل آب یخ ریخته بودند رو سرم. پس این خانم از برادر من به عنوان وجه المصالحه استفاده کرده بود. پس تو این مدت با دوست پسرش هم در تماس بود که اون فهمیده بود خواستگار داره، که به جنب و جوش افتاده بود و حالا حرف خرید خونه و خواستگاری رو پیش میکشید!» تو اتاق مهدی که رفتیم، من زدم زیر گریه. به مهدی گفتم که دلم برای برادرم میسوزه. چون خیلی به خواهر مهدی علاقه داشت. البته خودم میدونم که علاقه برادرم غیرعادی بود. مثلا اینقدر به این دختر فکر میکرد و فکر میکرد، که مثلا میفهمید مریض شده!!! یه همچین چیزی... خلاصه این دختر اینجوری باب کرد که من باید کم کم از این دوست پسرم دل بکنم. یه دفعه نمیشه دکش کنم!!!!!!!!!

ولی ماجرا چیز دیگه ای بود. ایشون میخواست هر دو رو داشته باشه تا سر فرصت انتخابش رو انجام بده. هیچ عجله ای هم نداشت!! و الان دیگه خیلی خوب شده بود. چونکه وجود برادر من، دوست پسرش رو به تلاش واداشته بود و تحریکش میکرد. این وسط خیلی نامردی کرد. مثلا به برادرم میگفت پنجشنبه ها موبایلم دست پدرمه!!! در حالی که پنجشنبه ها با دوست پسرش قرار میذاشت!!!!!!!!

این وسط من و مهدی هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم. عقل الان رو هم نداشتیم. مثلا اگه الان بود، درستش میکردم و میذاشتمش سر جاش ولی متاسفانه اون موقع بود و ما هم خیلی به ماجرا اشراف نداشتیم. هرجا میرفتیم، این دو تا و بقیه خواهر و برادرهامون هم با ما بودند. تقریبا من و مهدی خلوتی نداشتیم. اینها بماند تا اینکه خواهر مهدی، کم کم از برادرم شروع به بهانه گیری کرد. هی بازیش داد. چون در اصل، دوست پسرش رو دوست داشت و عاشق اون بود. حالا دیگه استفاده اش رو از برادر من کرده بود و پسره خوب تحریک شده بود. هی بهانه از برادرم میگرفت و هی اذیتش میکرد. تا جایی که صدای مهدی دراومد ولی زورش به هرزه خانم نمیرسید. خانم هم تلافیش رو سر من درمی آورد و خانواده اش رو تحریک میکرد بر علیه من. تا اینکه اذیت های خانم اینقدر زیاد شد که من و مهدی تصمیم گرفتیم به برادرم جریان رو بگیم. بگذریم که چه شبی بود اون شب وقتی من به برادرم گفتم، تا صبح مثل دیوونه ها بود و میگفت که این دختر نصفه شب هم به من اس میده که دوستم داره! چطور ممکنه که با کس دیگه ای دوست باشه!!!!!!!! مثلا اینجوری بود که ساعت دو نصف شب به داداشم اس میداد که دوستش داره، بعد چهار صبح اس میداد دیگه دوستت ندارم از زندگیم برو بیرون!!!!!!!!!! خدا شاهده عین واقعیته و برادرم همه اینا رو به مهدی نشون داد.

مهدی هم که زورش نمیرسید. فقط من و مهدی مجبور بودیم هر روز با هم دعوا کنیم. مهدی خودش خیلی برای برادرم ناراحت بود ولی کاری ا ز دستش برنمی آومد. تا اینکه اینا دوباره با هم دوست شدند و برادرم هی اصرار میکردکه بریم خواستگاری!!!!!!!!!! پدر و مادر منم که بیخبر بودند از کل ماجرا! من و مهدی راضی نبودیم چون میدونستیم اون طرف چه خبره. اون پسره هنوز تو زندگی این زنیکه بود. ولی برادرم میگفت باید بریم. دختره هم مخالفتی نکرد و ما رفتیم!!! ولی دو روز بعد از خواستگاری، دیگه بین شون به هم خورد. بازیهایی سر من و برادرم درآورد که من دیگه جزییات رو نمی نویسم چون از حوصله این نوشته خارجه. فقط اینو بدونید که مادر مهدی خیلی از برادر من خوشش می اومد و یه بار که با دخترش دعوای شدید میکنه که مگه این چشه که سرش بازی درمیاری، اونم یه سری دروغ و دغل سر هم میکنه و یه عالمه هم دروغ دهن من میذاره و میگه از ما خوشش نمیاد! خب، نمیخواست به مامانش بگه به خاطر دوستی اش با یه پسر دیگه داره این وصلت رو به هم میزنه. البته بگم ها، من و مهدی یک تار مو هم راضی نبودیم که این وصلت سر بگیره. من وقتی میدیدم چه طوری دو نفر رو داره بازی میده، دلم واسه اون پسره هم میسوخت. ولی سوزش اصلی مال من بود که حالا مادر مهدی هم به خاطر اون دروغها از من بیزار شده بودو هر روز یه جامو می سوزوند. رابطه اونا که به هم خورد، حالا من بدبخت خونه اونا میرفتم و می اومد و این درست خانم، برای اینکه ما رو بد جلوه بده، هی دروغ میگفت و تحریک میکرد. جزیئات رو نمیگم چون الان واقعا قلبم درد گرفته. بی محلی ها، بی اعتنایی ها، بی حرمتیها ... همه و همه هر روز دل منو می شکست. مشکل قلبی پیدا کردم. نمیخواستم خانواده ام بفهمند و این وسط الحق و الانصاف که مهدی هوامو داشت و جلو روشون وایساد. خب، اینم اولین بچه ای بود که  تو اون خانواده ازدواج کرده بود و اینام که خودشیفته، به مهدی به چشم خائن نگاه می کردند!!! البته بعدها که ازدواج کردند خودشون، از ته همسراشون میرفتند و از سرش درمی اومدند. ولی خب، واسه ما بد بود!!!!!!!!!!

بماند... تو اون مدت، حتی خانواده من یکبار به روی مهدی و خانواده اش نیاوردند که خواهرشون چه کار کرده با پسرشون. داداشم دیگه داغون بود. مامانم با گریه برام تعریف میکرد که داداشم میره حموم و تو حموم گریه میکنه! آخه تا حالا این پدرسگ بازیها تو عمرش ندیده بود!!! نمیدونست یه انسان میتونه اینقدر پست باشه که از احساسات پاک و عواطف یه پسر به نفع خودش استفاده کنه.

اینو بدونید که پانزده ماه بعد از عقد، ما عروسی کردیم. خانواده هامون فقط یکبار اونم عید هدیگر رو دیدند. هیچ ارتباطی با هم نداشتند. دیگه دو طرف از هم بدشون می اومد. طبقه اذعان مهدی، خانواده من بهترین رفتار و خانواده اون بدترین رفتار رو با من داشتند. یه بار تلفنی مادر مهدی هرچی دهنش اومد به من گفت و یه عالمه دروغ دهنم گذاشت. یه بار سر سفره بهم بی حرمتی کرد و من از خونه شون گذاشتم اومدم بیرون. ولی تو همه اون روزهای سیاه، مهدی مثل شیر پشتم بود. چون میدید اونا خیلی بی منطقند.

یک ماه مونده به عروسی من و مهدی، دوست پسر خانم، پیغام فرستاد که میخوام بیام خواستگاری. مامان مهدی هم سر از پا نمی شناخت. البته من هنوز هم نفهمیده ام که مادر مهدی میدونست این آقا شش ساله با دخترشون دوسته یا نه. البته فکر کنم اون زمان خواهر مهدی گفته بود که تو کلاس حسابداری باهاش آشنا شده!!! ماشاالله کم دروغ نمیگفت! مامان مهدی دیگه جواب سلام منم نمیداد!!! حالا دیگه خریدهای لباس و کفشی که میخواستند واسه عروسی ما واسه خودشون بکنند، پسره رو  هم می بردند!!!!!!!!!!تعجب

حتی عروسی ما هم دعوتش کردند!!! مخالفت من و مهدی به جایی نرسید و پسره اومد عروسی ما!!!!!!! یعنی همچین خانواده وقیحی هستند اینا!!! عروسی رو که کوفت من و مهدی کردند. یعنی هر لحظه ما منتظر بودیم دعوا بشه. بعدا فهمیدیم مادر مهدی با فیلمبردار و خدمات سالن هم دعوا کرده. فرداش که پاتختی بود، اولا به زور گردن ما انداخت که پاتختی باشه و هرچی ما گفتیم نباشه، گوش نکرد. روز پاتختی هم بدون خداحافظی بلند شد رفت بیرون و دم در به مهدی گفت آشتی منو بیرون کرده. اون شب هم من و مهدی بدترین دعوا رو با هم کردیم که من شلوارم خونه مامانم جا مونده بود وگرنه میرفتم بیرون. قرار بود بعد از عروسی ما پسره بیاد خواستگاری. اون سال، سال 85 بود. ولی بعد از عروسی، پسره زد زیر همه چی و گفت نمیتونم و موقعیت ندارم!!! کار خواهر شوهرم به دکتر کشید، هر روز قرص اعصاب و .... تا بالاخره در تابستان 78 که شوهرخاله مهدی فوت کرد، تو مراسمش در مسجد، همین خواهرش به مادر من جلوی اون همه آدم بی احترامی کرد و متاسفانه اون شب  من و مهدی یکی از بدترین دعواهای عمرمون رو کردیم. منم از خونه رفتم بیرون و همینجوری تو خیابونها میگشتم و گریه میکردم.

خب، من به خاطر مهدی، اینا رو تحمل میکردم. دیگه دلیلی نداشت این وسط به مامانم بی احترامی بشه. وقتی برگشتم خونه، از پشت در، صدای مهدی رو میشنیدم که داشت با مامانش دعوا میکرد که چرا از خواهرش طرفداری میکنه. که چرا خواهرش به زن 57 ساله جلوی اون همه آدم بی احترامی کرده. خلاصه اون شد مقدمه ای برای یه تصمیم جدی از طرف من، که دیگه نرم خونه شون. تا اون موقع هم به خاطر مهدی میرفتم. حالا دیگه وقتی به مادرم بی احترامی شده بود، به هیچ عنوان نمیخواستم برم. البته یه ماه بعدش ماه رمضون بود و افطار اومدند خونه مون. ولی بدون سلام و خداحافظی و یه کمله حرف!!! دیگه من نرفتم تا نه ماه!! اسفند اون سال، خواهرش بالاخره با پسره ازدواج کرد و اینا تا اون موقع به حضور من تو خونه شون احتیاج نداشتند. ولی خب، حالا جلوی خانواده داماد، باید می گفتند که عروسشون کجاست.

البته یکی از دلایلی که اینا زمان دعوای اون زمان خیلی دور برداشته بودند، این بود که من و مهدی قرار بود مهر 87 برای ادامه تحصیل بریم مالزی. که البته بنا به دلایلی علیرغم اخذ پذیرش از دانشگاه مربوطه، نشد و ما موندیم. اینا فکر میکردند ما میریم و روی همه چی ماله کشیده میشه. ولی ما نرفتیم و البته این وسط مهدی هفته ای یکی دو بار میرفت خونه مامانش. که من از این بابت راضی بودم. چون اگه میگفتم بدون من نرو، اونوقت دلش واسه مامانش اینا تنگ میشد و هی پاپی من میشد که منم برم. من میذاشتم هر چند بار که دوست داره بره. طبق گفته مهدی، هر دو سه هفته یکبار هم مامانش باهاش دعوا میکرد که چرا آشتی نمیاد؟؟!! مهدی هم میگفت: اگرم بخواد بیاد، من نمیذارم!!! شما بهش احترام نمیذارید، این وسط اعصاب من خرد میشه! همون دور باشید بهتره. بعد تو اسفند اون سال که پسره بالاخره تشریف آورد خواستگاری، اینا به دست و پا افتادند که منم باشم. جزئیات رو نمیگم، همین رو بدونید که بالاخره مامانش زنگید به من و دعوتم کرد و در مورد گذشته هم هیچی نگفت، منم نگفتم. منم رفتم و روابط دوباره آغاز شد با این تفاوت که من دیگه اون آشتی سابق نبودم. دلم اصلا باهاشون صاف نمیشد. الان هم که میخواستند من اونجا باشم، به خاطر منافع خودشون بود. منم قد همون، واسه شون احترام قائل بودم.

خلاصه نمیدونم چی شده بود. شاید مادره یه چیزهایی فهمیده بود از جریان قبلی برادم و دخترش و بلاهایی که دخترش سرش آورده بود. خیلی این وسط دور و بر من میچرخید. خواهره هم اصلا یه چیز دیگه ای شده بود. خب، مشکل فقط ازدواج بود. من نداشتم وگرنه خودم زودتر واسش اقدام میکردم!!!!!!!!!! نمیدونستم اینقدر میتونه تو روحیه اش تاثیر بذاره!!! دیگه حالا خواهره همه اش با من و مهدی خوب بود و به خصوص که رفتار ما رو با شوهرش میدید، مثل گربه ای که بهش گل گاوزبون بدن، روی دو پا میرقصید. اتفاقا شوهرش پسر خیلی خوبیه. من نمیتونم پا روی حق بذارم.

من و خانواده ام همین الانشم خیلی خیلی خیلی خوشحالیم که این وصلت سر نگرفته. چون به قول مهدی، اگه اینا عقد میکردند، من و مهدی تو همون محضر، باید طلاق میگرفتیم. دیگه از اون به بعد، اینا با من خیلی خوب شدند. حدود یه سال بعدش هم من حامله شدم و اینا خیلی خیلی بیشتر از قبل بهم محبت میکردند. حالا احتمالا واسه خاطر نوه خودشون یا هرچی.

بعد از این مقدمات (!!!!!!!) میخوام بگم که الان دلم چرکینه از اینکه این خواهرشون رو با داداش مجردم ببرم. اصلا ممکنه هیچ کدوم به هیچی فکر نکنند. ولی من بالاخره مارگزیده هستم! از همه چی میترسم. میدونم قانون جذب وجود داره و نباید ناراحتی رو جذب کرد ولی خب، به منم حق بدید. قسمت خیلی زیادی از روابط من و مهدی، متاثر از همین وقایع بوده. وگرنه همونطور که می بینید، مهدی اولها، خیلی منو دوست داشت و واسم مایه میذاشت. خداییش هم، الان اجازه نمیده به من بی احترامی بشه و کسی به من چیزی بگه. ولی خب، اون جریانات و جنگ اعصاب، تاثیرات خودش رو گذاشت. بهترین روزهایی که میتونست جز بهترین خاطرات باشه، به بدترین خاطرات تبدیل شد. روز عروسی، روز پاتختی.

اگه یه چیزی بگم شاید باورتون نشه!!! اینکه ما بعد از اینهمه سال که از عروسی مون میگذره، تازه یکی دو ماه پیش رفتیم و بقیه عکسهامون رو چاپ کردیم!!!!!!!!!! اینقدر که اون روز برای هر دومون بد بود. همه اش هم تقصیر خانواده مهدی بود که بیخود و بی جهت اومده بودند بجنگند!! الان هم مادرش گاهی که حرف میشه، میگه که بهش خوش نگذشته! مهدی هم میگه: نه گذاشت به خودش خوش بگذره، نه گذاشت به بقیه خوش بگذره!!!

در هر حال امیدوارم این اتفاق برای بار دوم نیفته!!!

ببخشید از اینکه این پست اینقدر طولانی شد. یه کتاب شد واسه خودش!نیشخند

[ سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ