چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

 چهارشنبه قبل از اینکه برسیم خونه مادر مهدی، من با مهدی اتمام حجت کردم و بهش گفتم که میترسم از این مسافرت. از اینکه دو تا مجرد رو با اون سابقه تاریخی (!!!!!) با خودمون ببریم. مهدی هم گفت: «بیخود می کنند جفت شون! این بار دیگه من میزنم تو دهن هر دوشون اگه بخوان  مسخره بازی اون دفعه رو تکرار کنند!»

خلاصه رفتیم خونه و گفتیم که وسایل سفرش رو جمع کنه. اونم گفت: «من نمیام!!!!!!!!!!!!!!»

ما:تعجب آخه چرا؟

ایشون: من بدون پدر و مادرم سفر نمیرم!!!!!!!!!!

خیلی دلم میخواست بگم پس چرا به مانی و مهدی گفتی که میای، ولی چیزی نگفتم. بعد گفتم: آخه دلیلت چیه؟ گفت: آخه مامانم تنهاست!!! گفتیم: «خب، فرض کن شوهر کرده ای و رفتی خونه خودت. تکلیف مامانت چی میشه؟» گفت: «آخه تو عید، خواهر کوچیکه که عقده، میره شهر شوهرش، خواهر بزرگه هم خونه خودشه، داداش کوچیکه هم که عقده، با زنش اینور و اونوره، مامانم تنهاست. بعدش، مامانم نمیتونه رفتار بابامو تحمل کنه. من باید باشم!!!!»

مامانش هم هیچی نمیگفت. ولی من و مهدی بهت زده بودیم. شاید توقع داشتند ما بگیم: «پدر و مادرت هم بیان.» که عمرا مهدی دلش نبود این کار بشه.

حقیقتش رو بخواهید، من تا به حال دو بار با خانواده مهدی رفته ام مسافرت. یه بارش مربوط میشه به تابستون سال 88. راستش رو بخواهید، اون موقع یه کم با ذهنیت رفتم. یعنی تازه رابطه برقرار شده بود و نمیدونستم چی میشه. ولی خداییش اینقدر خوش گذشت که حد نداره!!! یعنی همه شون خیلی مهربون بودند و محبت میکردند و احترام می ذاشتند. منم تو ذهنم رفت که مسافرت با اینا خیلی خوش میگذره.

پدر مهدی بازنشسته بانکه. برای همین یه سهمیه ای داره که میتونه از ویلاهای بانکشون استفاده کنه. خانواده مهدی هم کلا وقتی میخوان برن مسافرت، زمانی میرن که این ویلاها به اسمشون دربیاد. اهل سفر نیستند زیاد. یعنی از اونان که باید همه چیز از قبل مهیا باشه و اینا تو سفر پخت و پز نکنند و همه چی آماده باشه، بعد برن سفر. که به نظرم کار درستیه. حالا برعکس خانواده من. یه دفعه 16 نفر آدم راه می افتند و اگه یکی دوجا رو یه کم مطمئن باشند، توکل می کنند و میرن. خب، این وسط همه نظر میدن و شاید یه اختلاف نظرهایی هم پیش بیاد. خانواده مهدی برای جلوگیری از این اختلاف نظرها، تا جاشون معلوم نباشه نمیرن. البته منظور از جا، همون ویلاهای بانکه. که یه زمان مشخصی میرن و برمیگردن.

خلاصه، دفعه دوم که باهاشون رفتم، تابستون گذشته بود. قبلش من هی به اینا میگفتم وقت شلوغی نرید. من تجربه اش رو دارم. ولی اینا گوش نکردند. زمان رو اون چهار روز آخر ماه رمضون انتخاب کردند که زمین و زمان، ریخته بود شمال. اول بگم که روز آخر ماه رمضون راه افتادیم. یعنی پدر و مادر مهدی و داماد کوچیکه روزه بودند. ما کارمندها هم رفتیم سر کار و حدود دوازده برگشتیم. همون حوالی راه افتادیم. حالا فکر کنید گرمای مرداد. من و مهدی و مانی و خواهر وسطی مهدی، تو ماشین ما بودیم، خواهربزرگه و شوهرش تو ماشین خودشون و خواهر کوچیکه و شوهرش هم تو ماشین خودشون. برادر کوچیکه مهدی که هنوز ازدواج نکرده بود، میخواست ماشین پدرش رو بیاره که مهدی نذاشت. گفت: لزومی نداره. شما سه نفر (برادره و پدر و مادر) پخش بشید تو بقیه ماشین ها. با این کار میخواست برادرش پشت ماشین نشینه. چون هم از رانندگیش تو جاده میترسید، هم به ماشینشون اطمینانی نبود. از اون لحظه، برادر مهدی، جبهه گرفت. حالا داشته باشید که چی شد:

وقتی راه افتادیم، هنوز از تهران دور نشده بودیم، که پیغام دادند، یه جایی وایسید مامان نماز بخونه! تا از تهران دور نشدیم، نماز بخونه که نمازش کامل باشه!!!!!!!! خب، وقتی ما دوازده راه افتادیم، یه کم وایمیسادیم نماز بخونند، بعد راه می افتادیم. بگذریم که یه سری از تعقیبات نماز هم به جا آورده شد!!!!!!!!!!منتظر

حالا فکر کنید مانی هم تو ماشین بود با اون گرمای مرداد، سر ظهر!!!

بعد که رفتیم، دیدیم، ای بابا، داداش مهدی نشسته پشت فرمون ماشین خواهر کوچیکه!!! مهدی اشاره کرد که تو چرا نشستی؟ گفت: من یه مسیری بلدم که زودتر برسیم!!!

حالا مهدی هی حرص میخورد که چرا دامادشون اجازه داده که این بشینه. آقا ماهی دیدیم داریم از جاده اصلی منحرف میشیم. هی داریم دورتر و دورتر میریم. هیچکی هم نمیگفت کجا داریم میریم. تا آخر سر از دماوند درآوردیم. اونم از در دانشگاه آزاد دماوند!!!!!!!! بعد از اونجا رفتیم یه جایی که نمیدونم کجا بود، به طرف یه باغ. حالا فکر کنید اصلا برنامه این نبود. بچه هم تو ماشین داشت هلاک میشد از گرما. کولر ماشین ما هم که جون نداشت. وقتی پیاده شدیم، من و مهدی گفتیم: اینجا کجاست؟

دیدم داداش مهدی پرید به ما که: من از این دانشگاه خاطره دارم!!!!!!!!!!! اینجا دانشگاه منه. من و دوست دخترم اینجا درس میخونیم!!!!!!!!!!

مهدی هم ناراحت شد و گفت: یعنی چی؟ اینهمه آدم رو آوردی که ببیند تو کجا خاطرات داری؟ بچه مرد تو ماشین از گرما. قرارمون این بود که زود برسیم و به گرما نخوریم.

داداشش هم از اونجا که خیلی بی تربیت و بی کوچیک و بزرگه، گفت: اگه ناراحتی، به سلامت. میتونی نیایی!!!!!!!! اگه هر خانواده سالم دیگه ای بود، میزد تو دهن برادر کوچکتر. ولی مامانش پرید به مهدی که: «این (خطاب به برادر کوچیکه) به ما گفت که میخواد بیاد اینجا. منم گفتم چرا همیشه راه صاف رو بریم؟ یه بار هم سر راه دور بزنیم بیاییم اینجا رو ببینیم!!!!!!!!!» مهدی گفت: «خب، به منم خبر میدادید که بدونم. تو این گرما بچه تو ماشینه، من اگه اعتراض بکنم، باید اینجوری جوابمو بده؟؟!!»

خلاصه، قبلا مادر مهدی گفته بود که واسه ناهار جوجه میگیره و میارن کباب می کنند. من دیدم بساط کالباس پهن شد. گفتم: «مگه ناهار جوجه ندارید؟» مامانش گفت: «بچه ها گفتند سخته، منم کالباس خریدم!!!!! به مانی هم کالباس بده!!!!!!!!!!» حالا فکر کنید مانی هنوز دو سالشم نشده بود. گفتم: «نه، اصلا بهش کالباس نمیدم.»

بچه ها! اگه شما به جای من بودید، باید عکس العمل نشون میدادید. از اینکه الان بچه گرسنه می موند و هیچی تو اون بر بیابون نبود. یه بقالی هم بود که بسته بود. من هیچ عکس العملی نشون ندادم. چون دیدم مادرش بیخود و بی جهت سر دم نشسته! خیار قاچ کردم و به مانی نون و خیار دادم. به نظرم خیلی سالمتر و بهتر از کالباس بود. آها........ اینو داشته باشید. رفتیم در اون باغه که داداشش میگفت، ولی چون یادشون رفته بود زیرانداز بیارند، همینجوری پشت کاپوت ماشین سرپا ناهار خوردیم!!!!!!! چون جای نشستن نبود!!!!!قهقهه 

همینطوری که من داشتم به مانی نون و خیار میدادم، دیدم مامانش رنگش سیاه شده و (فکر کنید با زبون روزه) اومد به طرف من و مهدی و گفت: «مهدی! من با تو حرف دارم. حالا به موقعش!!!» منم با آرامش برگشتم نگاش کردم و گفتم: «مامان جان! چرا حرص میخوری؟ این که مهم نیست. حالا مانی اینهمه غذا خورده، یه بارم نون و خیار بخوره. دو سه ساعت دیگه میرسیم، اونوقت بهش غذا میدم. اینکه ناراحتی نداره!» محلم نذاشت و رفت اون طرف. منم تو دلم گفتم: «به ط.خ.م.م!!!!!»

بقیه داشتند پشت اون یکی ماشین، ناهار میخورند. مهدی بهم گفت خودتم یه چیزی بخور. همین که رفتم یه لقمه بگیرم و زهر مار کنم، دیدم به فاصله یه متری از من، مامانش پشت من وایساده داده به باباش میگه: «خودشو آروم نشون میده، اونوقت میره مهدی رو آنتریک میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبتعجب» فکر کنید همه هم داشتند می شنیدند!! یعنی بی احترامی تا این حد؟؟!! باباش هم در تایید حرف مامانه، یه چیزی گفت!!! اون غذا که شد زهر مار من، از محاسبات خدا هم برای قبول روزه و نماز اون خانم خبر ندارم و واسم هم مهم نیست. واگذار به خودش.

خلاصه راه افتادیم و رفتیم. چون خواهر وسطیه تو ماشین ما نشسته بود، من هیچی نگفتم. بالاخره رفتیم، نزدیک که شدیم، یه جا زدند بغل کنار جاده که یه کم خستگی در کنند و یه میوه ای چیزی بخورند، من پیاده نشدم. هرچی مهدی گفت، گفتم نه، یادم نیست چه بهانه ای آوردم. ولی تو قیافه هم نبودم. خیلی معمولی بودم. چون میدونستم این چند روز چی در انتظارمه. سالی که نکوست از بهارش پیداست، بچه ریقو از ....ش پیداست!!!

مهدی به یه بهانه ای منو کشید پایین و گفت: چی شده؟ منم گفتم مامانش چی گفته. خیلی ناراحت شد ولی ازش خواستم هیچی نگه بهش. گفتم ول کن بابا. مسافرت زهرمار بقیه میشه. این اخلاقش اینجوریه دیگه. بعد از چند دقیقه دیدم مهدی داره اون طرف با مامانش میحرفه. بعدا بهم گفت که بهش گفته: «مامان! بیخودی گناه خودتو زیاد نکن. آشتی یه کلمه هم حرف نزد. بعدش هم، من خودم هم نمخوام از حالا به بچه سوسیس و کالباس بدم! دکترها میگن تا پنج سالگی نباید گوشت نیم پز به بچه داد. این دیگه چه ناراحتی داره که اوقات همه رو تلخ میکنی؟» اونم گفته بود: «آخه کالباسش نود درصده! همه اش گوشته!!!!!!کلافهکلافه فکر کنید من به بچه ام آشغال بدم بخوره، که خوشایند ایشون باشه!

هیچی دیگه. بالاخره رسیدیم،...

چقدر طولانی شد. بذارید بقیه اش رو تو ادامه مطلب بگم:


شب که رسیدیم، رفتیم تو ویلاهای بانک یه استراحتی کردیم و بعد رفتیم واسه افطار و شام به رستوران. ایشون غذا خورد و حالش بهتر شد! حالا با مانی بازی میکرد!

ولی توی اون چند روز، کلا واسه حالگیری اومده بود. درست برعکس دفعه قبل. فکر کنید دائم خودش و برادرش با مهدی در حال جنگ بودند که چرا نذاشته اونا هم ماشین بیارن. مهدی هم مثل نوکر کت بسته، در اختیارشون بود که دهنشون رو ببنده. هر جا میخواستند برن، با ماشین می بردشون. صد بار میرفت و می اومد. ولی دهن اونا که بسته نمیشد. دیگه کار به جایی رسیده بود که علنا وقتی مهدی نبود، جلوی من به مهدی بد و بیراه میگفتند که من اصلا برام مهم نبود. کاسه از آش داغتر که نبودم. بذار اینقدر به بچه خودشون بگند تا بترکند. من بیام طرفداری مهدی رو جلوی اونا بکنم؟؟!! عمرا!! نیشخند

من کلا عاشق آبم. یعنی وقتی نزدیک دریا میرسم، اصلا ازش نمیام بیرون. این بار هم که مانی باهام بود، واسه خودم صبح ها میرفتم استخر، بعدازظهرها هم دریا. به جای اینکه بشینم حرص اونا رو بخورم، سعی میکردم کاری رو که دوست دارم انجام بدم. کلی هم با مانی حال کردم. بچه ام، دو ماه قبلش اومده بود دریا، ولی نشده بود بره شنا کنه. ولی اینجا طرح سالمسازی داشت و میشد حسابی با هم بریم تو دریا. خواهر وسطی باهامون می اومد هر بار. ولی بقیه نه. خب، حق داشتند. بقیه به اندازه من آب دوست ندارند. این دیگه سلیقه ایه. اونا به کار خودشون میرسیدند. یا خرید، یا قدم تو محطوطه و ....

اول قرار بود ما چهارشنبه برگردیم. برادر کوچیکه چهارشنبه امتحان داشت. سه شنبه یه دعوای حسابی کرد که من الان چه جوری برگردم تهران؟؟ رفت بلیط گرفت، مثل اینکه واسه بعدازظهر بود. تو ترمینال هم یه دعوای وحشتناک با مهدی کرده بود و مهدی با منت کشی (!) برش گردونده بود. یه دفعه من یه پیشنهاد به مهدی دادم. گفتم: «مهدی جان! بیا با خودمون روراست باشیم. تو این سفر که به ما خوش نمیگذره! چه اصراریه که یه روز بیشتر بمونیم. بیا همین امروز که سه شنبه است برگردیم، داداشت رو هم ببریم که دیگه نخواد آواره اتوبوس بشه، دهنش هم بسته بشه. تو نذاشتی ماشین بیاره، حالا این و مامانت میخوان دهن همه مون رو سرویس کنند. نمیدونند تو از روی خوبی گفتی، ول کن بابا. بیا برگردیم تهران.» مهدی گفت: «تو دوست نداری یه روز بیشتر بری دریا؟» گفتم: «نه، دریا بخوره تو سرم. به اندازه کافی رفتم. بیا برگردیم.»

همین که ما گفتیم برمیگردیم، بقیه هم از خداخواسته گفتند ما هم برمیگردیم! یعنی فکر کنید این مادر و پسر اینقدر این چند روز جو رو خراب کرده بودند، که دیگه کسی دلش نمیخواست بمونه. خیلی رفتارهای زننده ای داشتند. حتی اینقدر جو خراب شده بود، که خواهر بزرگه که با شوهرش خیلی خیلی خوبند، یه شب سر شام حرفشون شد و شوهرش به حالت قهر، از ویلا رفت بیرون!!! که رفتند برش گردوندند. خدا نکنه توی یه جمع، جو خراب بشه. همه دائم حالت تنش دارند. البته خداییش مادر و برادر کوچیکه حالت دعوا داشتند و بقیه داشتند کار خودشون رو میکردند. شما شلوغی بیش از حد محوطه رو هم به این جریانات اضافه کنید. نمیشد آدم پاشو از ویلا بذاره بیرون. شرجی هم که وحشتناک!!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

هیچی دیگه برگشتیم. وقتی رسیدیم، مهدی یه اعترافی کرد: « این حق من بود! یکی دو بار در سفر با خانواده تو، یه کم دلخور شده بودم، فکر کرده بودم با خانواده خودم، خیلی بهم خوش میگذره. ولی خدا جوابمو داد!!!»

البته وقتی برگشتیم، برادرش قرار گذاشته بود که هفته بعد، بره خواستگاری دوست دخترش. که مهدی گفت: «من باهات نمیام! من اگه برادر بزرگتر تو بودم، به من حرمت میذاشتی!» خلاصه یه کم بازیش داد ولی در نهایت رفت. خب، داداششه. البته هیچکس با اون وصلت راضی نبود. دختر و پسر نوزده، بیست ساله دانشجو بدون کار، ازدواج میخوان چه کار؟! خب، مادر مهدی به خاطر نوع نگرشی که داره، هیچوقت به بچه هاش «نه» نمیگه. این بود که اینجا هم حریفش نشد و مجبور شد علیرغم مخالفت شدید همه که در راس همه مهدی و خواهر بزرگه بود، بره خواستگاری. الانم که عقد کرده اند.

وای... عجب پست نفس گیری بود. امیدوارم دیگه مجبور نشم پستهای ناراحت کننده بذارم. اینا رو هم برای این نوشتم که بدونید عقبه مسافرت من با اینا چیه. اون روز هم وقتی خواهر وسطیه گفت که بدون پدر و مادرم نمیام، مهدی هیچی نگفت که مامانش اینا هم باهامون بیان. راستش منم راضی نبودم بیان. چون میدونستم عین این چهار پنج روزی که قراره بریم سفر و استراحت کنیم، هی باید من و مامانم جلوی دست اینا، خم و راست بشیم و آخرش هم هزار تا حرف از توش دربیاد. نه دیگه. قبلا این خانم ثابت کرده که نباید باهاش صمیمی شد و مخصوصا در این سفر آخر، نشون داد که جنبه خیلی چیزها رو نداره. راستش منم دارم مامانمو میبرم سفر که یه کم خستگی این مدتی که پیشش بودیم از تنش بره بیرون. بعدش هم، کلا خانواده من اهل سفرند. ولی اینا تا همه چی مهیا نباشه، نمیان سفر. وگرنه مثل اون بار، ماشین که نبود، اون الم شنگه رو به پا کردند.

[ شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ