چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز بیست و هشتم اسفنده. عاشق اسفندم. مخصوصا روزهای آخرش. باور کنید کیفش از فروردین بیشتره یه جورایی!!!زبان

دیروز روز شلوغی بود. امروز ساعت هشت صبح از آرایشگاه دم شرکت وقت ابرو داشتم. البته یکماه پیش برداشته بودم و فقط میخواستم خط بندازه. که دیروز بهم زنگید و گفت که به جای هشت، نه بیام. منم گفتم: «اگه بگی الان بیا، ده دقیقه دیگه اونجام!» گفت بیا!!!!!!!!! منم رفتم!!

خلاصه ابرو و دور لبم رو برداشت و خلاص شدم. شایان ذکره که یکماه پیش، ابرو رو ده تومن گرفت، دیروز پونزده تومن. دور لب هم سه تومن، پنج تومن هم عیدی دادم، یه ابرو و یه سبی (!) دراومد بیست و سه تومن!!! این از این.

 هفته پیش، متاسفانه رئیسم تازه ساعت دو و نیم اومد. منم کار چندانی نداشتم دیروز. روزهای قبل در حد آسفالت شدن، کارها رو انجام داده بودم. خرده کاریهای روزانه بود که انجام شده بود. میخواستم ساعت سه برم. آخه امروز خدا بخواد عازم سفریم. دیروز هم متاسفانه از اون روزهای نحس شدن مانی بود و از ساعت هشت صبح یه دفعه از خواب پریده بود با زنگ تلفن و تا شب، پدر صاحاب همه رو درآورده بود. مثلا فکر کنید مامان بیچاره ام درحالی که داشته وسایل سفر رو آماده میکرده، یه دفعه می بینه مانی دو ردیف از کتابهای کتابخونه بابام رو ریخته رو فرش!!!!!!!!!!  ردیف که میگم، به اندازه طول یه دیوار اتاقه!!! بیچاره مامانم وسط اون همه کار...گریه باور کنید گریه اش گرفته بود ولی به روی من نیاورد. خجالت حالا فکر کنید باید هفت سین هم واسه عروسمون آماده میکرد.

این رسمها خیلی خوبه ولی مال زمانی بوده که عروس و داماد، دو سه کوچه نهایتا با هم فاصله داشته اند. همه طبق رو میذاشته اند رو سرشون و می بردند واسه عروس. فکر کنید دیشب سینی به اون بزرگی شامل وسایل هفت سین، تنگ ماهی، حاجی فیروز و تخم مرغ رنگی و گلدون گل سنبل و شمع و چراغ گردسوز و .... بعلاوه یه بقچه ترمه بزرگ شامل لباس و کفش و لباس ز.ی.ر و طلا و ...  حالا اینا رو گذاشتند تو ماشین، ولی به سر کوچه نرسیده، برگشتند! شایان ذکره که عروس خانم با ماشینش اومده بود و با برادرم اینا رو برد خونه شون!!! آخی... خیلی ماهه. اصلا اهل تکلف نیست و آدم باهاش احساس نزدیکی میکنه. منم که کلا بی تعارفم با همه. خلاصه زحمتش گردن خودش افتاد. ولی طفلی ها برگشتند و مجبور شدند هر کدوم از ظرفهای هفت سین رو بذارند تو یه کیسه فریزر و گره بزنند!! حالا ایشالا خونه شون راست و ریستش میکنه. مژه

وقتی این چند روز مامانم در تدارک چینش این سینی بوده، بابام که مثل اکثر مردها به هیچی و هیچ رسمی توجه نمیکنه، به مامانم میگه: «خب اگه رسمه، چرا مهدی واسه آشتی نیاورد از اینا؟؟؟!»

که خب البته دلیلش معلوم بود. مهدی اون سال عید (عید 85) خیلی دستش خالی بود و فقط یه دست بلوز و دامن تونست برام بخره. خودم کفش و مانتو و کیف و شال خریدم و البته از طلا هم خبری نبود. خیلی دوستش داشتم. و اصلا این چیزها به چشمم نمی اومد. الانم خیلی ذوق دارم واسه خانم برادرم این کارها رو بکنم. مثل هر زن دیگه ای هم عاشق این کارهام. ولی وقتی مهدی در شرابطش نبود و خانواده اش هم با اون سابقه ذهنی که قبلا گفته بودم، سایه منو با تیر می زدند، کلا اون سال، دندون این رسم رو کندم و انداختم بیرون. الان هم پشیمون نیستم. حتی یه بار هم گله نکردم بهش. چون شرایطش رو میدیدم و پذیرفته بودم. اتفاقا برعکس، یادمه اون سال، از شرکت عیدی گرفته بودم و خیلی هم خوشحال بودم. خودم واسه خودم هرچی دلم خواست خریدم! عطر و لوازم آرایش و جینگیل پینگیلی... یادمه با خودم عهد کردم بذارم بهم خوش بگذره و باید از اون عید لذت می بردم. اولین عیدی بود که من زن مهدی بودم و خیلی دوستش داشتم!!! الانم این حس خوب، باهامه که چه خوب شد که به جای گله و شکایت، خودم کارمو کردم و حالشو بردم!!!!!نیشخند

القصه، وسط این کارها، مانی یه بار هم مجبور کرده بود مامانمو که ببرتش بیرون! اون طفلی هم برده بودش تا بازار روز (که نزدیک خونه شونه) و برگشته بودند.

خلاصه که دیروز هم روزی بود واسه خودش. منم یه کم احساس سرما خوردگی داشتم ولی با دو سه لیوان چای داغ و عسل و چند تا قرص سرخود(!) ضربه فنی اش کردم!! امیدارم سراغم نیاد.

دلم نمیاد این پست تموم بشه. حدود سه ماهه که دارم مینویسم اینجا. شما دوستهای خوبم رو پیدا کردم و خیلی هم خوشحالم. سال خیلی خوبی رو برای همه تون، شما ها که منو میخونید و نمیخونید، نظر میدید یا نمیدید، هستید یا نیستید و کلا واسه همه آرزوی بهترین ها رو دارم.

سالی که رفت، یه جورایی اذیتم کرد. مادر یکی از بهترین دوستام رفت به رحمت خدا، پسردایی همون دوستم هم هفته پیش از دنیا رفت و امروز شب هفتشه!!! ناراحتی هایی بود، غمهایی بود، مشکلاتی بود. با مهدی خیلی اختلاف پیدا کردم. ولی الان خوشحالم که همه تموم شده. هنوز دارم روی رابطه ام کار میکنم. روی بهبودش. ایشالا برای همه خوب باشه.

همیشه همه تونو دعا میکنم و واقعا دوستتون دارم.

اسفند رو به پایان است.

وقت کوچ کردن به فروردین،

وقت بخشیدن و صاف کردن دل،

پس مرا ببخش؛ اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداخته ام!

قلب

در حال حاضر برای همه تون بهترین ها رو میخوام. ولی نشمیل عزیز و شبنم عزیز بیشتر جلوی چشمم هستند. امیدوارم سال دیگه این موقع اگه عمرم به دنیا بود و داشتم آخرین پست سال 92 رو می نوشتم، خیالم از طرف این دو عزیز هم راحت شده باشه. برای بقیه ای هم که اسم نیاوردم بهترین ها رو میخوام. ولی در حال حاضر، یه گوشه ذهنم مشغول این دو عزیزه. وگرنه همه برام عزیزید!قلبقلب

خودت میدونی عزیزی... همینه که می گریزی... (اوه.. اوه... اوه...) این پست هم با رقص و پایکوبی به پایان رسید.لبخند

[ دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ