چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه شما عزیزان که واقعا دلم واسه اینجا و شماها تنگ شده بود.

الان ساعت 7:31 صبح روز دوشنبه پنجم فروردین نود و یکه!! خیلی کارمند خوبی ام نه؟؟!!از خود راضی از اینم بیشتر تازه! چون ساعت 7:7 کارت زدم! خب نه تنها ترافیک نبود، بلکه هیچکی اصلا نبود!! فقط من بودم و گوشام تو خیابون!مژه البته امروز ماشین آوردم. و میخوام شروع کنم که دیگه ماشین رو زیاد خودم اینور و اونور ببرم. خیلی وابسته به مهدی شدم تو این زمینه. هی عادت کرده ام اون برونه و من بشینم بغل دستش! البته این تنها چیزی بود که گردن مهدی بود و من ازش فارغ بودم. ولی واقعا لازمه که خودم هم بتونم ماشین رو ببرم و تنبلی رو باید بذارم کنار. نکته شایان ذکر اینه که تاریخ اخذ گواهینامه بنده، قبل تر از مهدیه! و من قبل از ازدواج ماشین مامانم اینا دستم بود.  بعد از ازدواج هم که تا سالها ماشین نداشتیم من و مهدی، ولی ازوقتی هم که ماشین خریدیم، مهدی میرونه و من سواری میگیرم!! که البته با توجه به خصوصیات اخلاقی مهدی ـ نسبت به من ـ تحمل نداره اون یه کاری رو بکنه و من استفاده کنم. در نتیجه دیگه صداش دراومده که تو هم بشین پشت ماشین و یه کم برون تا من مستفیذ بشم!!! آخی طفی بچه ام! خیلی خیلی خیلی مسوولیت رو دوششه، میخواد یه کمشو بذاره رو دوش من...

وای... اول صبحی چقدر حرف زدم. حالا کجاشو دیدید. اندازه یه میلیون پست حرف دارم واسه تون.

اول از روز بیست و هشتم بگم که خانواده ام اومدند دنبال من و مهدی و ما هم با ماشین خودمون به همراه اونا رفتیم شمال. جاده خیلی خیلی خلوت بود. ما ساعت 11:45 صبح راه افتادیم و عصر که رسیدیم، واقعا خلوت بود. دو روز اول بارون می بارید مثل چی... خیلی هم سرد بود و ویلا تا دو روز واقعا هوا نداشت و سرد بود. ویلا مال یکی از دوستام بود. همون دوستم که تو پست قبل نوشتم که به دلیل فوت مادر و پسر داییش عزادار بودند. اونا امسال نرفتند شمال و به من لطف کرد و ویلا رو در اختیار من و خانواده ام گذاشت.

اون دو روز اول خیلی خوب بود. همه چی سر جای خودش بود. ولی خب، همیشه هم اینجوری نمیمونه. بالاخره یه ضدحالی باید باشه. شب دوم که میشه بیست و نهم شب، من داشتم قهوه ترک درست میکردم، که دیدم صدای مهدی و برادر بزرگه ام رفت بالا. حقیقتش اینه که مانی تو اون دو روزی که اومده بودیم، هی میخواست به همه چی دست بزنه. خونه هم دوبلکس بود و اتاق خوابهاش طبقه بالا بود، همه اش میخواست از پله ها بره بالا و بیاد پایین. خب، طبیعیه. بچه است دیگه. برادر بزرگه ام که خیلی مانی رو دوست داره و واقعا عاشقشه، هی میگفت: این بچه رو تربیت کنید!!!!!!! یادش بدید چه کار کنه و چه کار نکنه.... هی مدام این حرفها رو میزد. از تربیت بچه میگفت. این در حالیه که خودش تا حالا یه بچه هم بزرگ نکرده. راستش رو به شما میگم که من خودم خیلی ناراحت میشدم. مدام هی میگفت، هی میگفت...

این داداشم خیلی مهربونه ولی متاسفانه خودشو محق میدونه هر چیزی رو بگه. من که خواهرشم واقعا یه وقتهایی ناراحت میشم. به نظرم تا زن نگیره، درست نمیشه... خلاصه... اون شب که بهتون گفتم، مانی یه شکلات گنده گذاشته بود تو دهنش و بیرونش هم نمیداد. اینا هم هر کاری میکردند، دهنشو باز نمیکرد. داداشم دوباره شروع کرد که «بابا! به بچه یاد بدید که لقمه های کوچیک دهنش بذاره...» که یه دفعه مهدی با شدت اومد طرف مانی و با عصبانیت بهش گفت: «در بیار از دهنت دبگه... که دیگه اینطوری هر کسی هر چیزی بهمون نگه!» خلاصه دعوا شد. یکی اون گفت و یکی داداشم گفت و مهدی هم گفت: «از دیروز هی داری به آشتی میگی و هی داری میگی بچه رو تربیت کنید. آخه تو که تجربه نداری و ....» خلاصه کار بالا گرفت. منم قهوه جوش در دست، مات و مبهوت به صحنه نگاه میکردم. هیچی هم نگفتم. به هیچ کدومشون! داداشم قهر کرد و رفت تو اتاق. بابای بیچاره ام از همه جا بیخبر، رفته بود دستشویی توی حیاط. وقتی برگشت، دید جو غیرعادیه. مامانم هم قیافه اش ناراحت شده بود. بابام برگشت و مامانم ریز ریز بهش گفت. مهدی مانی رو برداشت و رفت تو اتاق. منم قهوه رو خالی کردم تو ظرفشویی و ظرفش رو شستم!ناراحت با خودم فکر کردم این دیگه چه جورشه! این دیگه کجای اقبالم بود که به سرم اومد. البته با رفتار برادرم که این اواخر مدام به من و مهدی سر تربیت مانی گیر میداد، این برخورد بعید نبود.

آخر شب هم مامانم زیر لب گفت: «من فردا اینجا نمیمونم. میرم ویلا میگیرم خودم.» خلاصه که تا صبح من بدبخت صد بار از خواب بیدار شدم و هر بار هم یادم اومد که این دو تا احمق چه بیخود و بی جهت به هم پریده اند. و همه اش فکر میکردم فردا چی میشه! فردا صبح وقتی بیدار شدم، دیدم مامانم اینا دارند وسایل جمع می کنند که برن!!! هرچی التماس کردم، مامانم کوتاه نبومد. تا اینکه مهدی بیدار شد و از مامانم عذرخواهی کرد و گفت اگه به شم بی ادبی شده ببخشید ولی رفتار داداش آشتی دیگه خیلی رو اعصاب منه. ولی شما نرید! اگه برید، وضع از اینی که هست خرابتر میشه. دیگه رابطه داغون میشه. ولی مرغ مامانم یه پا داشت! منم از شدت سر درد داشتم می مردم. میگرنم عود کرده بود و از اون طرف اینقدر حرص خورده بودم، که دیگه داشتم می ترکیدم.

بعدش من به گریه افتادم. هرچی هم گریه کردم فایده نداشت. آخرش به بابام گفتم: «بابا! شما یه چیزی بگید.» بابا هم شروع کرد با آرامش با هر دو طرف صحبت کردن. هی گفت و گفت، تا هر دو طرف حرفهاشون رو زدند. دیگه کار کشید به اینکه ما سربار همه هستیم و مانی یه باریه رو دوش همه، خودمونم بار مضاعف!! مهدی میگفت: «من به خواهرم هم گفته ام حق نداری رو حرف آشتی در مورد تربیت مانی حرف بزنی. مانی باید یاد بگیره از پدر و مادرش حرف شنوی کنه. حتی اگه آشتی هم دعواش کرد، نباید فکر کنه شماها میتونید رایش رو بزنید.» داداشم هم میگفت: «وقتی بچه تون رو مردم دارند بزرگ میکنند، دیگه نمیتونید جلوی مردم رو بگیرید چون ناخودآگاه تربیت بچه تون دست مردمه!» هر دو منطقی میگفتند.

من از داداشم ناراحت شدم. چون خیلی این چیزها رو تکرار میکنه و به خودش اجازه میده در مورد هرچیزی حرف بزنه. ولی از مهدی هم خیلی دلگیر شدم. واسه تون تو چند پست قبل گفته ام که مسافرت با خانواده اش، یه بلایی سرم آورد و مامان و برادرش، چقدر بهم توهین کردند. ولی من به خاطر مهدی هیچی به روشون نیاوردم. حتی به مهدی هم هیچی نگفتم. توقع داشتم مهدی هم اینجا هیچی نمیگفت. مثلا به من یا مامانم میگفت که از حرفهای برادرم ناراحت میشه و ازمون میخواست باهاش صحبت کنیم. نه اینکه حرمتها اینجوری شکسته بشه.

راستش هنوزم بهش گله نکرده ام. گذاشته ام به وقتش. یه وقتی که حرفش بیفته یا موقعیتش پیش بیاد.

خلاصه کلوم اینکه، تا قبل از ظهر، اینا با هم آشتی کردند و منم وسایل رو برگردوندم سر جاش، ظهر هم ناهار مهمون مهدی رفتیم رستوران و سال تحویل هم رفتیم کنار دریا و اونجا بودیم. ولی چون خیلی سرد بود، زود عکس گرفتیم و برگشتیم. بقیه روزها هم یا میرفتیم جنگل، یا دریا و هی واسه خودمون می چرخیدیم.

اتقافات جالبی هم در رابطه با مانی پیش اومد، که تو پستهای بعدی میگم. فعلا بذارید بیام یه سری به شما دوستان بزنم، ببینم چه خبره!

 

[ دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ