چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خیلی وقته که من و تو از اون چیزی که از اول بودیم و با هم آشنا شدیم، دور شده ایم. بعد از تولد مانی، زندگی اینقدر فشارمون داد که به هر چیزی بها دادیم به جز خودمون. ابراز عشق و احساس و محبت جای خودش رو به تلاش برای پیدا کردن کار برای تو گذشت. اینقدر این موضوع روی تو تاثیر گذاشت که از خودت هم دور شدی. از اون شر و شوری که اوایل ازدواج منو ازش می ترسوندی. اینکه من متولد آبانم و هر دختری از پس من بر نمیاد!!!

 هر لحظه بیشتر تو غم خودت فرو میرفتی. به بستنی و نوشابه پناه بردی. چیزهایی که در لحظه شادت میکردند و همین باعث شد در عرض یکسال و نیم، ده کیلو اضافه وزن پیدا کنی.

من و تو دیگه یادمون رفت در کنار بچه و شغل و زندگی، عاشقی کنیم. یادمون رفت به جای اینکه به زنده بودن فکر کنیم، زندگی کنیم. یادمون رفت تا همین یکی دو سال قبلش، چقدر همدیگر و دوست داشتیم و ناراحتی طرف مقابل، واقعا ناراحت مون میکرد. حالا دیگه ماهی نیست که در مورد جدایی توافقی حرف نزنیم و صد تا راه حل رو بالا و پایین نکنیم. رابطه ج.ن.ص.ی. کلا بوسیده شده و کنار گذاشته شده و همین شده سم مهلک زندگی مشترکمون. نباید وجود مانی، پیوند دهنده من و تو باشه. باید یه کشش و زنجیری بین مون باشه که در بود و نبود (خدای نکرده) مانی، نتونیم از هم بگذریم.

اینقدر که بحران ج.ن.ص.ی که تو باهاش درگیری، ادامه پیدا کرده، که دیگه برای منم شاخ شده. دیگه یادم نمیاد اوایل ازدواج، چه جوری این نیاز برطرف میشده. کی پیش قدم میشده؛ ولی یادمه هر کدوم که شروع کننده بودیم، فرق نمیکرد و همین مساله باعث میشد مشکلات دیگه رو راحت بپذیریم. همین مساله است که رابطه زن و شوهر رو از همه روابط عالم منفک میکنه و بهش اعتبار می بخشه. شاید در رابطه یه زوج، یکی از طرفین بنا به بیماری نتونه از پس این کار بربیاد که هر دو طرف می پذیرند و زندگی شاید ادامه پیدا کنه. ولی در مورد من و تو، چون مساله، روحیه، اینطوری بغرنج شده.

وقتی داشتیم میرفتیم شمال، تو ماشین تو همه اش ذوق این کار رو داشتی. از آخرین بار، تقریبا سه هفته گذشته بود. ولی این بار دیگه من ذوقی نداشتم. اونجا بود که پی بردم، سردی تو، باعث سردی منم شده. هرچند که خیلی وقتها خواب این مساله رو می بینم. این نشون میده در ضمیر ناخودآگاه، این کشش هنوز در من هست. ولی به خاطر سردی تو، منم نسبت بهش بی اهمیت شده ام. اونجا بود که فهمیدم به منم سرایت کرده. حتی تا چند روز بعدش هم نمیخواستم. وقتی رسیدیم تهران، تو خواستی و من بازم نخواستم. برای خودم هم عجیب بود.

بقیه در ادامه مطلب


کلا این مدت یه جوری شده ام. همه اش فکر میکردم چرا باید خودمو ملزم کنم این کار انجام بشه. وقتی تو نمیخوای، پس منم نمیخوام. در باور من، این نیاز فقط به دست تو برطرف میشه و حالا که تو نمیخوای، کم کم برای منم از بین میره. البته من هنوز جوونم و قطعا این حالت مقطعیه. کمان اینکه یه وقتهایی واقعا میخوام و تو سردی. ولی خب، بروز نمیدم.

دیشب نصف شب از خواب پریدم. یه خواب بد دیده بودم. تو خواب، یه جن، سر مانی رو گرفته بود و به کمد می کوبید. هر کاری میکردم، قدرتی نداشتم که جلوشو بگیرم. دستم تو خواب سنگین بود و نمی تونستم بالا بیارمش. فقط تونستم به زور جیغ بزنم و بگم بسم الله. ازخواب که پریدم، داشتی آرومم میکردی. گفتی که تو خواب جیغ کشیدم و اینا همه اش خوابه.

دوباره دلم خواست بهت پشت کنم و بگیرم بخوابم. ولی ترسی وجودم رو گرفته بود. خودم رو سر دادم به طرفت و تو منو پذیرفتی. همین. دیگه دلم نخواست ببینم ساعت چنده. همین که اون زمان و اون مکان مال من و تو بود، کافی بود. من و تو ، تو اتاق خواب مشترکی که مال ما بود. که توی خونه خودمون بود. یه آرامشی داشت این حس، که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم. بر خلاف این یکی دو سال اخیر که به کسر خواب و کار فردا در اداره و ... فکر میکردم، نخواستم از سر باز کنم. اجازه دادم مسیر طبیعی خودش رو پیش ببره.

و بعدش چقدر احساس آرامش کردم. باز هم به ساعت نگاه نکردم. نخواستم استرس زمان و محاسبه اینکه تا صبح چقدر دیگه وقت دارم بخوابم، قشنگی اون دقایق رو از بین ببره یا لااقل کمرنگش کنه. این بود که در آرامش رختخواب فرو رفتم و نفهمیدم کی خوابم برد.

خدایا! این آرامش رو نصیب همه کن. بذار برای ما هم ادامه داشته باشه. کمک کن این رابطه دوباره ترمیم بشه و ما برگردیم سر جای خودمون. اگه به رفع نیاز همدیگه کمک کنیم، راحت تر میتونیم همدیگر رو هضم کنیم. میتونیم کنار هم زندگی کنیم و از هم لذت ببریم نه اینکه همدیگر رو تحمل کنیم. نه اینکه همدیگر رو از سر باز کنیم و نه اینکه به همدیگه به چشم پدر یا مادر بچه مون نگاه کنیم.

خیلی وقته دلمون برای هم تنگ نشده. میدونم حتی اگه یه ماه هم از هم دور باشیم، دلمون واسه هم تنگ نمیشه. اینقدر از هم دلخوریم، که در غیاب طرف مقابل، فقط به آرامش و خلوت تکی مون فکر میکنیم.

به امید بهبود و اصلاح رابطه مون.قلب

[ سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ