چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز مانی پیش مهدی مونده بود خونه خودمون.

راست میگن مردها نمیتونند دو تا کار رو با هم انجام بدن! دیروز وسط روز دو سه بار زنگیدم خونه، دیدم مهدی نمیتونه خوب حرف بزنه. میگم: «چی شده؟ کاری داری انجام میدی؟ انگار عجله داری؟!» میگه: «حواسم به مانیه!!!!!! داره ماشین بازی میکنه. میخوام اتفاقی براش نیفته!!!تعجب»

بعد یادم افتاد بیچاره کسانی که مانی تو این مدت پیششون بوده. حالا تو خونه مادر مهدی، خواهر وسطی مهدی کارش فقط نگهداری از مانیه. مادرش هم به کارهای خونه میرسه. ولی تو خونه مامانم، فقط خود مامانم مسوول مانی و کارهای خونه است. تازه گاهی که مجبور بشه بره خرید، مانی رو هم با خودش می بره. به مهدی حق دادم! که در یه لحظه نمیتونه هم با من حرف بزنه، هم بشینه کنار مانی و ماشین بازیش رو نگاه کنه!!!قهقهه آخه خیلی کارهای دشواری رو داشت با هم انجام میداد. بله.

خلاصه وقتی رسیدم، ساعت حدود سه و ربع بود. نیم ساعته رسیده بودم و خوشحال بودم!از خود راضی بعدش دیدم دوتایی خوابشون برده. کنارشون خوابیدم تا حوالی پنج و نیم! بیدار که شدم، یه کوه کار جلوم بود. اول بگم که خانواده مهدی رو واسه روز پنجشنبه دعوت کرده ام. البته همیشه اینا رو با عمه مهدی دعوت میکنم. کل دعوتی های خانواده مهدی، همین ها هستند.

اون اوایل ازدواج، من فکر میکردم اینا آدمند، برای همین میرفتم کلی خرید میکردم و هم ما دیدن خاله ها و پسرخاله ها و دخترخاله هاش میرفتیم، هم اونا می اومدند بازدید عید. بعد چون من کارمند بودم، من دو روز رو تعیین میکردم که همه اون دو روز بیان و برن. برنامه ها خوب پیش میرفت. ولی بعد از دو سه سال دیدم اصرار از منه و مهدی خوشش نمیاد با خاله هاش رفت و آمد کنه. خب، چه عذابی بود که به خودم میدادم. اینهمه خرید و خرج، که چی بشه؟ منم دیگه اصرار نکردم. دیگه عیدها یا سفر بودیم، یا اگه هم نبودیم، مامان مهدی میگفت بهشون که ما سفریم! دیگه فامیل خودشون بود و اینجوری راحت تر بودند. البته من رفت و آمد با فامیلم رو داشتم و دارم چون مشکلی باهاشون ندارم!

خلاصه که برای پنجشنبه ناهار و شام گفته ام که بیان. البته خانواده مهدی از ناهار هستند ولی خانواده عمه مهدی برای شام میان. چون مادر مهدی مقید حجابه، اگه میگفتم عمه مهدی از ظهر بیاد، مامانش مجبور بود از صبح تا شب چادر بپوشه. با خودم فکر کردم طرف سالی دو سه بار میاد خونه پسرش. بذار لااقل چند ساعت آزاد باشه.

خلاصه، واسه ناهار میخوام سوفله مرغ بپزم که امروز باید وسایلش رو بخرم. براش شام هم لوبیا پلو و کشک بادنجون. دیروز هم بعد از خواب دو ساعته (!)، دیدم مانی از خواب بیدار شد و به من گفت: «تو برو!» گفتم: «پیش بابا میمونی من برم خرید؟» گفت: «آیه» یعنی آره. منم از خداخواسته ماشین رو برداشتم و رفتم دو کیلو لوبیاسبز و دو کیلو هم بادنجون خریدم. بادنجونش واقعا بیخود بود و یه عالمه اش رو انداختم دور! خلاصه وقتی برگشتم از خرید، کارم شروع شد:

گوشت بیرون گذاشتم واسه شام و ناهار فردا. ماشین لباسشویی رو روشن کردم و افتادم به جون خونه. حدود یکربع ساعت داشتم خونه و لباسها رو جمع و جور میکردم. خونه که شکل خونه شد یه ذره، رفتم تو آشپزخونه. لوبیا ها رو آوردم و نشستم به خرد کردن. حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید. کار لباسشویی تموم شد. لباسها رو پهن کردم. لوبیا رو گذاشتم واسه سرخ کردن. تو این فاصله مایه ماکارونی رو درست کردم و نشستم سر بادنجون. چندتا چندتا پوست میگرفتم و میشستم و خشک میکردم و سرخشون میکردم. ساعت هشت و نیم سرخ کردن لوبیا تموم شد. زیرشو خاموش کردم تا خنک بشه. مهدی گفت: «غذا نپز! شام میریم بیرون. من گشنه مه!» گفتم: «عذا تا نه و ربع آماده میشه.» حالا مگه بادنجونها تموم میشد؟!

خلاصه نه و ربع مهدی گفت حاضر شید بریم بیرون! گفتم: «غذا حاضره!» گفت: «من که گفتم میخوام شام بیرون بخورم. بیخود درست کردی غذا!» گفتم: «واسه ناهار فردامون و اینکه من حالم خوب نیست و نمیتونم شام بخورم.» گفت: «خب، همراه من بیا!» با وجود اینکه خیلی خسته بودم، گفتم باشه.

دردسرتون ندم! رفتیم و من فکرکردم مثل همیشه میخواد غذا بگیره بیاره تو ماشین بخوره، دیدم رفت دم پیتزا شایلی وایساد که بریم تو! من گفتم: «من نمیدونستم میخوایم بریم تو. لباس مانی و خودم، لباسهای دم دستی بود. مثلا مانی یه سویی شرت و گرمکن پوشیده بود. آخه به این فکر کردم که نکنه وقتی برگشتیم، مانی خوابیده باشه تو ماشین. اونوقت درآوردن کاپشن و شلوار لی، سخته واسه بچه. این بود که لباس سبک تنش کردم. خودم هم یه مانتو سبک و رنگی پوشیده بودم. خلق مهدی تنگ شد و شروع کرد با هم دعوا کردن. با اخم و تخم رفت غذا رو گرفت و آورد تو ماشین. دیدم علاوه بر پیتزا، چیزبرگر و سیب زمینی هم خریده! گفتم: «من که گفتم شام نمیخورم! اینا رو واسه کی گرفتی؟!!» عصبانی شد و شروع کرد به من توپیدن!! بعد گفت: «هرچی بگی، جوابتو میدم!! یکی بگی، سه تا بهت میگم!!! من اینجوری ام!!»

بقیه در ادامه مطلب:

 


آخه من که چیزی نگفته بودم! اگه یه نفر دلش شام نخواد و حوصله نداشته باشه، به زور باید بیاد و حالا که اومده، این چه رفتاریه که باهاش میکنی؟ منم که به روی خوش اومدم. گفتم عیب نداره. حالا یه چرخی هم میزنیم با هم. تازه یه عالمه کار هم داشتم تو خونه. نصف بادنجونها مونده بود و یه عالمه خرده کاری دیگه که گفتم عیب نداره. حالا که این هوس کرده بریم، خب بریم، فوقش شب یه ساعت دیرتر میخوابم! بعد که اومدم، این چه برخوردیه؟ اون لحظه که اون حرف رو بهم زد، من چیزبرگر رو درآورده بودم که به خاطر مهدی هم که شده، یه گاز بخورم. بعد دیدم اونجوری بهم براق شد و گفت: «اصلا نمیتونم جوابتو ندم!!» منم وقتی دیدم مانی هم نمیخوره، چیزبرگر رو برگردوندم تو پاکت غذاها.

برگشتیم خونه. دیگه باهاش حرف نزدم. فکر کرده من خصم خانگی شم! تعادل رفتاری نداره. یه روز خوبه، یه روز بده. لباسهای مانی رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. زیر گاز رو روشن کردم و شروع کردم به سرخ کردن بقیه بادنجوها. این وسط یه سری ظرف کثیف شده بود. شستم و گذاشتم سر جاش. دیدم آقا مانی، رفته سر کمدش و نصف لباسها رو ریخته بیرون. صدای باز و بسته شدن در اومد و دیدم مهدی رفته بیرون. واسه مانی شیر درست کردم و بردم خوابوندمش. حدود بیست دقیقه طول کشید تا بخوابه. دیگه ساعت دوازده شب بود. مانی که خوابید، برگشتم تو آشپزخونه و لوبیا ها و بادنجونهای سرخ شده و ماکارونی رو گذاشتم تو یخچال، یه کم هم از ماکارونی رو ریختم تو ظرف و واسه ناهار امروز آوردم. مهدی برگشت. رفته بود واسه خودش کیک و بستنی و نوشابه بخره. بعد لباسمو عوض کردم و گرفتم خوابیدم. یه سری خرید هم امروز دارم که قبل از رفتن به خونه باید انجامشون بدم.

متاسفانه مشکل من با مهدی، این رفتار غیر قابل پیش بینی شه. یه روز خوبه، ولی ممکنه یه ساعت بعد، تبدیل به یه موجودی بشه که تا حالا نبوده!!! همین رفتارش، آدم رو ازش دور میکنه. یعنی لااقل منی که در ارتباط با آدمهای دیگه، خیلی راحت هستم و زود جوش میخورم و خیلی انعطاف دارم، ازش دور میشم. خب، آدم فکر میکنه الان که اینقدر بداخلاقه، از کجا معلوم که بعدا خوب بشه. بعدش یه چیز دیگه. اون لحظه که ناراحت میشه (بیخود یا با خود) چنان کوبنده برخورد میکنه، که واقعا آدم رو از خودش می رونه. منم فعلا باهاش کاری ندارم. وقتی اون رفتار رو میکنه و اینطور فکر میکنه که حتما باید جواب منو بده و هیچ گذشتی در برابر من نداشته باشه و بدتر، اگه من یکی بگم، خودشو ملزم میکنه که سه تا جوابمو بده، دیگه چه کاری باهاش میتونم داشته باشم؟

همین چیزها موثرترین عوامل روی رابطه من و مهدیه. جالب اینجاست که خودش میگه: «از آدمهای مودی متنفرم!!!!!!!!!!! چون آدم نمیدونه چه رفتاری باهاشون داشته باشه!!!» حالا خودش رئیس هرچی آدم مودیه. داره میخنده، یه دفعه تبدیل به سگ میشه. که البته مشاور گفت ایشون ثبات نداره!!! ولی راه حلی نداد. فقط گفت بعد از عید بیایید تو کلاسهای پاکسازی درون ثبت نام کنید!!!

مثلا فکر کنید پریشب بهم گفت که یه موردی واسه خواهر وسطی  اش پیش اومده. بعد گفت: «تو ازش بزرگتری. حرف تو رو هم میخونه. میگم بیاد خونه مون چهارشنبه، تو باهاش حرف بزن.» بعد دیروز بهش میگم: « چی شد؟ به خواهرت زنگیدی که بیاد؟» بعد ازش چند تا سوال در مورد اون مساله پرسیدم. چون خودش گفته بود با خواهرش بحرفم. بعد دیدم دیروز حوصله نداره و از جواب دادن طفره میره!!!!!!!!!!!!!!!!

میدونم الان بعضی هاتون میگید: «مردها همیشه رو مود حرف زدن نیستند. بذار هر وقت خودش راحت بود بحرفه.» ولی حرف من یه چیز دیگه است. اگه دقت کنید، همه اش من دارم ملاحظه اونو میکنم. هر وقت حوصله داشت، هر وقت وقت داشت، شاید از یه چیزی ناراحته، شاید یه مشکلی داره، بذارم تو غار تنهاییش بمونه، بذارم تو خودش باشه.... بذارم.... بذارم... بذارم....

خب، به نظر شما، این رابطه رو از هر طرف که شروع کنی، یه طرفه است. همه اش من دارم ملاحظه اونو میکنم. من شروع میکنم، من تموم میکنم، من مواظبم، من بهش فکر میکنم، .... من ... من ... من.... خب، اینه که یه جاهایی کنترل رابطه می افته دست من! اونوقت اون شاکی میشه که تو همه چیز رو دستت گرفتی.

واقعا چه باید کرد؟؟!! من که گیج شدم. به نظرم بهتره این پست رو تموم کنم. وگرنه تا فردا صبح همین طوری می نویسم!!

[ چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ