چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دو سه هفته قبل از عید بود شاید. یه روز پنجشنبه برادرم خونه ما بود. از شب قبل خونه مون مونده بود که صبحش بره یه جایی که حوالی خونه ما بود.  من میخواستم صبح، قبل از اینکه مانی بیدار شه، برم یه جایی و زود برگردم. به خاطر حضور خونه مون در طرح اصلی، نمیشه صبح ها ماشین برد. اینه که من معمولا با اتوبوس اینور و اونور میرم. خط ویژه است و از تاکسی به مراتب آدم زودتر به کارهاش میرسه.

خلاصه، اون روز برف هم می اومد. داداشم ماشین داره و گفت بذار تا یه جایی برسونمت. با وجود اینکه مسیرهامون با هم یکی نبود، ولی قبول کردم. بیچاره میخواست محبت کنه. دیدم داره به شدت برف میاد. رفتم تو اتاق خواب و یواشکی دستمو بردم طرف کشو لباسها، یه کشو کوچولو داریم که معمولا ملزومات زمستونی توشه. مثل شال و کلاه و دستکش. همونجوری، کورمال کورمال، دستمو بردم تو کشو و یه کلاه درآوردم. کلاه مهدی بود. با خودم فکر کردم اشکالی نداره!!! کلاه رو برداشتم و اومدم بیرون. مهدی و مانی خوابیده بودند و نمیخواستم در اثر کنکاش زیاد، سر و صدا درست بشه و مانی بیدار بشه!

خلاصه کلاه رو گذاشتم روی روسری و با داداشم از خونه اومدیم بیرون. چه برفی می اومد! خلاصه راه افتادیم با برادرم، رفتیم سر یه چهارراه که طرح می فروختند. اون روز چون برادرم خیلی تو طرح کار داشت، مجبور بود طرح بخره و هی بره و بیاد!

به داداشم گفتم تو بشین تو ماشین که من برم زود طرح بخرم و بیام. رفتم دیدم اون شخص بیچاره ای که داره طرح می فروشه، حسابی سرش خیس شده و داره می لرزه. دستهاش دیگه جون نداشت بقیه پول منو بشمره. کله اش خیس خیس بود و گوشهاش قرمز شده بود. گفتم:

«خب آقا! یه کلاهی، چیزی سرت میذاشتی!» گفت: «صبح که بیرون اومدم، اصلا برف با این شدت نبود. الانم دیگه چاره ای نیست. باید صبر کنم تا آخر وقتی که باید  اینجا باشم!» منم دلم سوخت. فکر کردم خب، من که تا یه جایی با برادرم میرم، از اون ورم ماشین میگیرم تا در خونه، پس کلاهو بدم به این بیچاره!»

این بود که کلاه رو دادم به آقاهه. گفت: «پس خانم ظهر بیایید بگیریدش.» گفتم: «ول کن آقا! دیگه کلاه چه ارزشی داره! مال خودت!»نیشخند طرح رو گرفتم و بدوبدو دادم به داداشم.

خلاصه برگشتم خونه و با خودم گفتم مهدی خیلی ساله که اون کلاه رو نپوشیده. اصلا به کارش نمی اومد. مهدی سالهای قبل میرفت  اسکی. حالا که اصلا چند ساله که نمیره اسکی. این کلاه هم خیلی گرم و خوب بود ولی این که دیگه همه اش با ماشین اینور و اونور میره. اگرم خواست، من کلاه خودمو بهش میدم.

درد سرتون ندم. فردای همون روز، مهدی بعد از چند سال سراغ کلاه رو گرفت!!!!!!!!!!!!!!ناراحت یعنی دیگه به این میگن شانس کرم شکلاتی!!!!!منتظر

گفتم: «چیزه مهدی... یعنی ....»

گفت: «چیه؟ کلاه منو هم گم کردی؟ همین هفته پیش کلاه خودتو تو مغازه جا گذاشتی! لابد اینم جا گذاشتی!!»

منم جریان رو گفتم واسش.

از گوشش بخار بلند شده بود و صدای بوق می اومد. سرزنشم کرد که مگه کلاه مال خودت بود، از کیسه خلیفه می بخشی، دیگه مثل اون کلاه عمرا نیست، خیلی گرم بود، حالا من با چی برم بیرون، مگه اون کلاه مال من نبود، چرا اونو بخشیدی؟ چه کاره ای که اموال منو خیرات میکنی و ...... گریهگریه

گفتم: «خب، کلاه منو ببر. اینم خیلی خوبه. مارکش GAP ه!»

گفت: «مال من از اون خیلی بهتر بود.» راست میگه. کلاهش خیلی گرمتر از کلاه من بود!خجالت

خلاصه یه عالمه سرزنشم کرد. ولی من ازکارم پشیمون نیستم! اون بیچاره داشت میمرد از سرما! من کلاه رو بهش نمیدادم که شاید یه روزی بشه ازش استفاده کرد؟؟!! من چه میدونستم حالا مهدی فردای اون روز کلاهش رو میخواد؟؟!!

شد حکایت عبور اتوبوس جهانگردی از روی مورچه خوار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شایدم شد حکایت حاتم بخشی از مال مردم!!!!!!!!!!!!!

 

 

[ شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ