چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

همونطوری که گفتم، واسه پنجشنبه خانواده مهدی رو دعوت کرده بودم. چهارشنبه از اداره که رفتم خونه، سر راه رفتم بالاخره یه زیرسارافونی خریدم واسه خودم، یه دست بلوز و شورت خوشگل هم خریدم واسه خواهرزاده جاریم که امسال عید اولشه، یه دامن قرمز خوشگل هم واسم دختر همسایه مون خریدم که گاهی آخر هفته میاد با مانی بازی میکنه.قلب

رسیدم خونه، یه کم خوابیدم بعد ماشین رو برداشتم و رفتم خرید. از گوشت و مرغ و قارچ و کلم و نون تافتون و کشک و ماست و ..... خلاصه نمیتونستم بیارمشون داخل خونه. مهدی اومد بارها رو آورد، منم افتادم به جون آشپزخونه. کشک بادنجون و مایه لوبیاپلو رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال. مرغ هم بارگذاشتم واسه درست کردن سوفله. بعد ریش ریشش کردم و خیارشور رو هم خرد کردم. بقیه خردکردنی هاش رو گذاشتم واسه فردا. آخه قارچ سیاه میشد و باید همون فردا خرد میشد.

خلاصه از پا و کمر افتادم. به طوری که ساعت ده، دیگه میخواستم بلندشم از جام، ولی قادر نبودم! بیهوش شدم تا صبح. فردا صبح هم بلند شدم و سوفله رو درست کردم و مراحل آخریش رو گذاشتم واسه سر ناهار. ظرفهاشو گذاشتم تو یخچال تا ظهر.

جمع و جور خونه هم که هیچی دیگه. از اینور من هی جمع میکردم، از اونور مانی هی پهن میکرد! خداییش مهدی شب قبلش که دیگه من از پا افتاده بودم، همه خونه و تی و جارو کشید. یعنی این چند ساله، به خاطر مشکل پا و کمر من، همیشه تی و جارو با مهدی بوده. که البته بالاخره باید یه قسمتی از مسوولیت خونه با اون باشه دیگه!

قبل از رسیدن مهمونها، دوش گرفتم و آرایش کردم و به خودم رسیدم یه کم. مهمونها اومدند و یه سری هم که عصر اومدند و به همراه اولی ها واسه شام بودند. به هوای اینکه ما ماشین ظرفشویی داریم، دیگه کسی نمیاد تو آشپزخونه. یه کمکی تو جمع کردن ظرفها می کنند، ولی دیگه طرف ظرفشویی نمیان.

خب البته منطقی ا ش هم همینه.وقتی ماشین هست، چرا با دست؟ ولی خب، ظرفها فقط که بشقاب و قاشق و لیوان نیست. دیس های بزرگ و قابلمه ها چی پس؟ خودم همه رو شستم. خودم پذیرایی میکردم و تند تند چای میدادم. عصر هم که شام رو خودم پختم و میز چیدم و جمع کردم و اونهمه قابلمه رو شستم. توقعی از کسی ندارم. ولی خیلی خسته شدم. خیلی خیلی. به خاطر دیسک کمر و گردن، بیشتر از حد بهم فشار اومد. به طوری که شب از شدت پادرد خوابم نمی برد. دیگه مهدی بشقابهای میوه رو جمع کرد.

دیروز هم که جمعه بود، تولد خواهرشوهر بزرگه بود. ولی اون دو تا خواهرشوهرم، اونجا همه اش سرپا بودند و کمکش میکردند. حتی ظرفها رو اون دو تا شستند. که خب البته اون ماشین ظرفشویی نداره. ولی کلا خیلی کمکش میکردند که اینم طبیعیه. اونا خواهر هم هستند. من هرگز توقع ندارم اونجوری که واسه خواهرهاشون هستند، واسه من هم باشند. همیشه هم همین بوده . خونه من واسه شون مثل زنگ تفریحه! یعنی وقتی میان، خستگی در میکنند و در حال استراحتند. که البته من از یه لحاظی خوشحال میشم.

اولا که اینا نهایت سالی سه چهار بار میان خونه ما. الان با شرایط حاضر مانی، ما بیشتر اونجاییم. یه عید و ماه و رمضون و تولد یکی از ماها نهایت. خیالشون هم از طرف پختن غذا و جمع کردن و آوردن راحته. ولی خونه خواهرشون اینجوری نیست. میرن کمکش. که خب، با اون صمیمی ترند. منم توقعی ندارم.

من روم نمیشه بگم فقط شام بیایید یا فقط ناهار بیایید. میگم حالا مگه چی میشه؟ بذار یه روز کامل خونه پسرشون باشند. ولی خواهرشوهرم اینجوری نیست. دفعه اول که دعوتمون کرد، قیمه پلو درست کرد. بعد همونجا جلوی ما ساعت حوالی چهار و پنج عصر، تو بغل مامانش خودشو ول کرد و گفت خیلی خسته شده ام!!! ما هم بلند شدیم و اومدیم!!! همیشه هم همه رو یه وعده دعوت میکنه! میگه خسته میشم!

مهدی اولها ازم میپرسید که میخوای غذا چی درست کنی و چه کار کنی. ولی الان میگه خیالم راحته که تو کارهاتو انجام میدی.یعنی فکر نکنید اگه میپرسید، می اومد کمک میکرد ها، فقط می پرسید و نظر میداد!!! بله ، اینجوریاست!!

 باورتون میشه این اولین لوبیاپلوی عمرم بود؟ من تا حالا لوبیاپلو نپخته بودم! چونکه مهدی دوست نداشته زیاد، منم هیچوقت این غذا رو نپخته ام. هرچندکه خودم عاشقشم! وقتی خونه بابام بودم، شاید گاهی موادی رو که مامانم درست کرده بود، لابلای برنج میریختم. ولی این بار اول بود که داشتم لوبیاپلو می پختم. اونم واسه شونزده نفر مهمون!!! کلا تو این چیزها سر نترسی دارم! هرچند که به نظرم کار شاقی نیست. قاطی پلوئه دیگه!!!

داشتم برنج رو دم میذاشتم. مهدی اومد تو آشپزخونه. گفتم مهدی دعا کن خوب بشه. خندید و گفت:

تو پیروزی قهرمان!!!!!!!!!!!!!

من: نیشخندنیشخندنیشخند

مهدی: (آیکون کسی که داره زنشو خر میکنه!) یا در حالت خوشبینانه تر: (آیکون مردی که به زنش اطمینان داره و خیالش راحته!)

×××××××××××××××

پی نوشت برای ارغوان عزیزم:

دوست عزیزم. همیشه منو با لطف خودت شرمنده کرده ای. این اواخر چند بار نظر خصوصی

گذاشتی و چون خصوصیه، نتونستم عمومیش کنم! وگرنه من همیشه عاشق محبت هاتم. اینکه خط به خط منو میخونی و نظر میذاری واسم. از آشنایی باهات خیلی خوشوقتم. خودتم معرفی کرده بودی که خیلی بیشتر خوشحال شدم. ولی چون خصوصی نظر گذاشته بودی، نتونستم جوابتو بدم!!!!!!!!!!!! بازم شرمنده دوست عزیزم!قلبقلبقلب

[ شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ