چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه وقتهایی، انجام یه کارهایی به آدم آرامش میده!! حتی اگه اون کار خیلی سخت یا زیاد باشه.

پنجشنبه شب وقتی مهمونها رفتند، من دیگه رسما از پا افتاده بودم. ظرفهای شام رو گذاشته بودم تو ماشین ظرفشویی. ولی بشقاب میوه و دسر و یه عالمه ظرف سبک دیگه مونده بود. جمعه صبح هم که بیدار شدم، قادر به تکون خوردن نبودم. اصلا نمی تونستم روی پام وایسم. انگشتهای پام بی حس بود و این اصلا نشونه خوبی نبود. بی حسی انگشتهای پا، نشانه دیسک کمره و من به خاطر اینکه دو روز قبل خیلی کار کرده بودم، اینجوری شده بودم.

به زحمت حاضر شدم و رفتم خونه خواهر شوهرم، از اونجا هم که رفتیم خونه بابام اینا. آخر شب اومدیم خونه و من بازم نتونستم ظرفها رو بشورم!!! دیروز اومدم سر کار و وقتی برگشتم، خوابیدم و استراحت کردم و بهتر شدم. بعد بلند شدم و کم کم اومدم سراغ خونه. ظرفها رو شستم. اونایی که توی ماشین ظرفشویی بود درآوردم. روی میز ناهار خوری، ظرفهای شسته شده رو چیدم واسه مهمونی روز پنجشنبه. دیگه خرد خرد کارهامو میکنم که بهم فشار نیاد!لبخند

آشپزخونه که مرتب شد، نصف کارها حل شد. یه دستی به خونه کشیدم و دیدم هنوز مهدی و مانی خوابند! یه دوش گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم و دیدم دقیقه نود و پنجه و بازی استقلال و سپاهان هنوز ادامه داره! یه کم نشستم سر اینترنت و دیدم نخیر، پدر و پسر بیدار نمیشن!

بعد از یه کم (!)، مانی بیدار شد. سه ساعتی میشد که خوابیده بود! بعدش میوه آوردم و با پسرم نشستیم و خوردیم. مهی هم کم کم بیدار شد.

روز قبلش همه لباسهای توی کمد رو ریخته بودم بیرون. دیگه واقعا هیچ جایی واسه شون نبود. این کمد این خونه هم حکایتی داره شنیدنی که توی ادامه مطلب میگم.

واسه مهدی میوه آوردم و خورد و استقلال هم که باخت! منتظربعد لباسها رو مرتب کردم و از مهدی هم خواستم لباسهاشو اینور  اونور کنه و اونایی رو که واقعا دیگه نمی پوشه، بذاره کنار. به این وسیله، کوهی از لباسهای من و مهدی یه گوشه خونه جمع شد. پالتوها رو هم گذاشتم که بدیم به خشکشویی. ما همیشه بعد از عید لباس زمستونیها رو میشوریم و برمیداریم. البته یه سریها رو که آدم دیگه مطمئنه استفاده نمیکنه، رو قبل از عید، شسته بودم. حالا باید بذارم تو چمدون مخصوص لباسهای زمستانی! اینجوری کمد یه کم سبک شد. بعد با گوشتی که بیرون گذاشته بودم، کتلت درست کردم و کنارش هم سیب زمینی سرخ کردم. خیارشور و ماست هم بود.

خواستم سفره بندازم که مانی گفت تو پذیرایی بخوریم!! زیر سفره ای انداختم و سفره و بعدش هم چیدم همه چی رو. با وجود اینکه کار زیاد کرده بودم، ولی آرامش داشتم. از اینکه خونه خودمون بودیم. از اینکه مهدی آروم بود و گفت که از کتلتهای من خوشش میاد و ازم تشکر کرد! از اینکه مانی اول غذا نخورد ولی با فیلمهای گوشی مهدی سرگرمش کردم و تقریبا یه دونه کتلت رو بهش دادم خورد. اون وسط سیب زمینی و ماست و خیارشور هم میذاشتم دهنش.

اینم بگم که ما میزناهارخوری داریم ولی حتی پارسال واسه تولد مانی، عمه مهدی یه صندلی غذای کودک به مانی هدیه داد ولی خونه مامان مهدی بود و اونا گاهی که حوصله میکردند، مانی رو توی اون می نشوندند غذا بهش میدادند. گاهی مانی حال نداشت و نمیرفت اون تو، گاهی خود اونا روی زمین غذا میخوردند، ولی صندلی همیشه خونه بابای مهدی بود و هنوزم هست. ایشالا این هفته دیگه صندلیش رو میارم خونه خودمون.

کلا خونه مون دیشب یه آرامشی داشت که خیلی برام لذت بخش بود. هر جور شده باید مانی به مهد عادت کنه. چند روز پیش به مهدش زنگیدم و گفتم اگه صلاح می دونند، این چند روز که کارم تو اداره سبکه، ببرمش، که گفتند فایده نداره چون بین روزها همه اش تعطیلیه و بچه بازم دو هوایی میشه. این بود که ایشالا شنبه هفدهم مانی رو میبرم مهد. باید یه برنامه غذایی تدوین کنم (!) واسه هفته آینده که ایشالا خدا بخواد خونه خودمونیم. صبح های زود من باید برم سر کار، هر وقت هم که مانی بیدار شد، مهدی میارتش مهد. وقتی رسیدند، باید به من بزنگند که من برم اونجا و اینقدر بمونم که مانی عادت کنه. عصرها هم من و مانی زودتر برمیگردیم خونه.

دعا کنید زود عادت کنه. دیگه اون روزهای طلایی داره میرسه. من که خیلی منتظرشونم. روزهایی که سه تایی تو خونه خودمون باشیم. راستش تازگیها مانی خیلی شیطون شده. وقتی به خواسته اش نرسه، جیغهای بنفش میکشه. خب، درسته پدربزرگ و مادربزرگ هاش خیلی دوستش دارند. ولی دیگه بیچاره ها اعصاب ندارند! و این قضیه هم باید حل بشه.

دیشب مهدی گفت: «اگه موافق باشی، فردا ظهر من و مانی می آییم دنبالت که ناهار بریم بیرون.» راستش یه عالمه غذا تو یخچاله ولی اهمیت نداره. وقتی میخواد بریم بیرون، منم حرفی ندارم. گفتم باشه. پس حوالی ساعت دوازده دم اداره باشید که مانی رو هم یه دور بزنم تو اداره و دوستام رو ببینه، بعد میریم ناهار.

امروز کفش اسپرت صورتی که مهدی پارسال واسه ولنتاین واسم خرید رو پوشیده ام با یه شال تقریبا کرم قهوه ای (رنگ شانس اون روزم!) که به مانتوی قهوه ایم بیاد! باید یه جوری لباس می پوشیدم که هم به اداره برنخوره، هم به رستورانی که میریم واسه ناهار!!!!!!!

بریم سراغ ادامه مطلب و بحث کمد این خونه:

 


همونطور که یادتونه، این خونه ای که ما میشینیم، از پدربزرگ مهدی، ارث رسیده به پدر و عمه مهدی. تقریبا یه سال قبل از عروسی ما، پدر بزرگ مهدی فوت کرد. نظر همه بر این شد که من و مهدی بریم توی اون خونه. خب، یه سری وسایلش مثل گاز و یخچال و فرش و اینا یا فروخته شد، یا به خیریه داده شد. موند یه سری کتاب. حالا اینم در نظر بگیرید که چون خونه، یه آپارتمان قدیمی بود، احتیاج به بازسازی داشت.

این بود که یه دستی به سر و گوش خونه کشیده شد و توی تنها اتاق خونه که شونزده متره تقریبا، یه کمد دیواری هم تعبیه شد. که مثل همه کمد دیواری ها، سه لنگه در داره. دو لنگه از درها، شد جای رختخواب، یه لنگه دیگه هم جای لباسهای آویزونی!! که خودتونم میدونید چه جای کمیه واسه لباس!

زمانی که ما در شرف عروسی بودیم، خانواده مهدی بدجوری با من بد بودند که شرحش رو قبلا گفته ام. این بود که از هیچ محبتی در هر زمینه ای نسبت به من فروگذار نمی کردند!!!قلبشیطانقلبشیطان طبقه بالای کمد، جای خیلی خوبی بود واسه اینکه یه تازه عروس و داماد، وسایل اضافه شون رو بذارند.

آها... ا ینم بگم که این اتاق، یه کتابخونه دیواری چوبی هم داشت که توی دیوار بود. پدربزرگ خدابیامرز مهدی، یه عالمه کتاب داشت که توی این کتابخونه بود. خب، وقتی قراره خونه در اختیار من و مهدی باشه، به نظر شما، نباید این کتابها از کتابخونه برداشته بشه؟ خب، من و مهدی خودمون یه عالمه کتاب داشتیم! یه عالمه وسیله داشتیم که میتونستیم از کتابخونه استفاده کنیم. ولی خانواده مهدی یه دفعه لج کردند که حق ندارید کتابها رو بذارید بیرون. که البته ما هرگز هیچ کتابی رو دور نمیریزیم. ولی اگه این کتابها واسه تون مهم و عزیزه، خب ببریدش خونه خودتون. این درحالی بود که پدر مهدی یه خونه صد و چهل پنجاه متری داشت که توش زندگی میکرد و یه انباری داشت که نیمه خالی بود. یعنی دقیقا جا برای کتابها داشت ولی خب، لج کرد و گفت که باید کتابها توی کتابخونه این خونه باشه!!!!

و خنده دار اینکه، در مدتی که خونه در حال بازسازی بود، کتابها زیر دست عمله و بنا ولو بود!!!!!!!! و کسی نبود جمعشون کنه. اینقدر که مهم بودند اون کتابها!ابرو

حتی من یادمه دو سه هفته مونده به عروسی مون، یه بار که من تو اتاق مهدی بودم، صدای باباش بلند شد از توی هال که داشت خطاب به مهدی میگفت: «من بهش حالی میکنم که فلانی کیه! (شمابه جای فلانی، اسم فامیل مهدی اینا رو بذارید. چون اینا خیلی معتقدند که شدید هستند و هرجا میرن به طرف میگن ما فلانیم! و مواظب خودت باش!!!!!!!!!!قهقهه» و طرف هم سریع (!) ماستها رو کیسه میکنه چون با فلان ها طرفه!!!!!نیشخند

خلاصه این به این معنا بود که حق ندارید دست به کتابها بزنید. ولی در یکی از روزهایی که من و مهدی سر کار بودیم، مامان و خاله من که مشغول چیدن جهاز من توی خونه بودند، همه کتابها رو از کتابخونه برداشتند و طبقه بالای کمد گذاشتند!!! چون به عقیده مامانم، از کتابخونه بیشتر میشد استفاده کرد و دم دستی تر بود پس بهتره بود که خالی بود واسه وسایل ما! از اون روز تا حالا کتابها اونجا بالای کمد مونده. ما جرات نداریم کتابها رو دربیاریم. خونه هم جاش کمه ولی من سوالم اینه:

اگه این کتابها یادگارهای عزیزی هستند و باید نگهدای بشن، خب، چرا طبقه بالای کمد این خونه؟ خب، این کتابها اگه باید خونده بشن، پدر و عمه مهدی بیان و ببرنشون! حتی بین این کتابها، تفسر المیزان هم بود که میگفتند مال عمه مهدیه! اونم اون زمان گفت من توی این خونه جا ندارم، هر وقت خونه مو عوض کردم، می برم کتابها رو. البته ایشون بیشتر از چهار ساله که خونه اش رو عوض کرده و کتابها رو نبرده.

چون کرایه نمیدیم، زبونمون هم کوتاهه. ولی کار اونا هم غیرمنطقیه. خنده دار زمانیه که ما بخوایم از این خونه پاشیم و اینا کتابها رو دور بریزند یا به جایی ببخشند!!!

من یه نگاهی به کتابها انداخته ام. خیلی خیلی قدیمی اند. چند تاش رو خونده ام حتی. ولی خب، دستم به بقیه اش نمیرسه. آخه بالای کمد هستند. و کتابهای خودمون دم دستی ترند!

حالا خدایی، اون بالا جای کمد لباس نیست. و ما کمد لباس کم داریم. از مهدی قول گرفته ام که امروز دیگه هرجور شده، بریم و کمد برای لباس بخریم. توی این چند سال هم لباسهامون اینقدر زیاد نشده بود. و همه اش میگفتیم بذار وقتی بلند شدیم، با دکور خونه جدید، کمد رو ست میکنیم که من دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم. فعلا که اینجا هستیم.

حالا دعا کنید امروز بتونیم یه کمد خوب گیر بیاریم واسه لباسهامون. آخه یه سری از لباسهای دم دستی مثل مانتو و شلوار رو به آویزهای پشت در زدیم. یه آویز پشت در اتاق، یه آویز پشت در کمد رختخوابها. که درسته لباسها اونجان، ولی منظره اتاق خیلی آشفته به نظر میرسه!

[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ