چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حتما شماها هم متوجه شده اید و با مرتکب شده اید!!! اینکه چند سالیه به اندازه سیزده به در، مردم می ریزند بیرون توی دوازده به در!!! یعنی راستش سیزده به در  اینقدر شلوغ میشه که خیلی ها ترجیح میدن دوازدهم برن بیرون و به شلوغی سیزدهم برنخورند. با فلسفه نحسی سیزده و دور کردن بلا کاری ندارم اصلا و کلا اعتقادی به نحسی هیچ چیزی به خصوص عدد سیزده ندارم. فقط در آخر پستم، یه نظریه رو میگم که چرا بعضی ها میگن سیزده نحسه!مژه

پارسال خانواه مهدی دوازدهم رفتند بیرون. اینا وقتی یه کاری رو برای بار اول انجام میدن، میشه مبنا که همیشه انجامش بدن و تبدیل میشه به یه قانون. مامانش بهش زنگیده بود از دو روز قبل که ما میخوایم دوازدهم بریم سرخه حصار. میایید یا نه؟! مهدی به من گفت: «چونکه پارسال با خانواده من رفته ایم، از مامانت اینا بپرس. ببین اگه میخوان برن بیرون، امسال با اونا بریم. چون من سیزدهم نمیام بیرون. خیلی شلوغه!»

راستش خودم هم ته دلم راضی بودم سیزدهم نریم بیرون. یعنی به ترافیکش اصلا نمی ارزه. ولی هرچی به مامانم اینا گفتیم بیایید دوازدهم بریم، گفتند نه، ما نمی آییم!!! خلاصه دوازدهم با خانواده مهدی رفتیم و خوش گذشت. من اول فوری جوزده شدم و با خودم گفتم: پس من آش بپزم! ولی زود به خودم اومدم و دیدم اینا اصلا اهل آش نیستند. بیخودی خودمو از دست و پا بندازم که چی بشه؟ هیچکی هم نمیخوره و باید برش گردونم! این بود که نپختم!

دیروز که سیزدهم بود، داداش کوچیکه ام که از اول عید با خانواده خانمش رفته اند شمال، بهم زنگید و گفت: «من الان با مامان حرف زده ام، صداش گرفته بوده. مامان همیشه دورش شلوغ بوده. کاشکی بتونی یه سر بهش بزنی!!» راستش خودم هم میدونم مامانم تنهاست ولی خب، سیزدهم در خونه مامانم اینا خیلی شلوغ میشه و اصلا نمیشه رفت. مامانم بالای شهران میشینه و دیگه از ساعت چهار به بعد، یه ترافیکی میشه که نگو!

زنگیدم به خونه شون، گفتند مامانم رفته بیرون خرید. بعد گفتند که خاله کوچیکه ام گفته من جوجه میارم، بیایید ناهار بریم بیرون. گفتم من بهتون خبر میدم که ما هم می آییم یا نه.

اون موقع، ساعت ده و نیم بود. رفتم تو رختخواب، مهدی نیمه خواب بود. بهش گفتم شرح ماوقع رو. اونم رو ترش کرد که من تازه ساعت پنج اومده ام خوابیده ام و الان دارم از خواب می میرم. بعدش هم، مگه من نگفتم سیزدهم بیرون نمیام؟! اینهمه گفتیم دوازدهم بریم، چرا نیومدند؟ الان پاشیم بریم تو اون شلوغی و ترافیک؟!»

بهش حق دادم. ولی تنهایی مامانم اینا خیلی دلمو سوزوند. اینکه مامانم روز قبلش گفته بود: «من خودم بعد از ناهار، یه سر میرم این بالا و یه ساعت میشینم و برمیگردم!» دلم میخواست بمونم تو خونه خودم و کارهامو بکنم خرد خرد واسه پنجشنبه که مهمون دارم. ولی دیدم مامانم تنهاست و به این تنهایی هم عادت نداره. این بود که از مهدی خواستم که بریم. اول ازش پرسیدم. گفتم راضی هستی بریم؟ غر زد و غر زد و گفت باشه. خلاصه بعد از یه ساعت راه افتادیم و رفتیم بالای میدون انقلاب از این مغازه ها که همه چی دارند، یه کتری و قوری صحرایی خریدیم و گذاشتیم پشت ماشین که داشته باشیم. به درد صحرا میخوره آدم بذاره رو آتیش. روز قبلش، خانواده مهدی، چای تو فلاکس داشتند و دیگه از بعد از ناهار اصلا نمیشد خوردش اینقدر که کهنه شده بود!سبز ببین چی بود که خودشون دور ریختنش! منم گفتم بالاخره باید تو ماشین باشه این چیزها! این بود که خریدم. البته قوریش استیله ولی آقاهه یادش رفته دستگیره درش رو بذاره. حالا امروز باید برم بگیرم ازش! هرچند که رفتم دیدم، مامانم یه کتری و قوری نارنجی و زرد خوشگل داره واسه این کار! ولی خب، من واسه خودم یکی میخواستم!نیشخند

خلاصه راه افتادیم و توی راه، مهدی پدر صاحب منو درآورد اینقدر که غر زد که من نمیخواستم بیام، تو به زور منو آوردی و ... منم تعجب کردم. گفتم اگه اینقدر ناراضی بودی، خب، نمی اومدی! من نمیدونستم تا این اندازه دلخوری از اومدن. الان هم برگرد، من میگم واسه خونه بابات یه جلسه اضطراری پیش اومده، مهدی مجبور شد فوری بره. بده من و مانی ماشین رو ببریم! دیدم ناراحت شد که نه، میام ولی تو اجبارم کردی!

منم خیلی ناراحت شدم. با خودم فکر کردم من ا گه تا این حد ناراضی بودم، اصلا نمی اومدم و همون تو خونه اتمام حجت میکردم. نه ا ینکه حالا که پنج دقیقه مونده برسیم، اینجوری با من دعوا کنه!!ناراحت خیلی دلم شکست. همه اش میترسیدم الان بریم و مهدی بداخلاقی کنه و به بقیه زهر کنه. خلاصه داداشم اومد سراغمونو و ما رو برد اونجایی که مامان نشسته بود. بابام که نیومده بود. مامان و برادر بزرگه ام رفته بودند و جا گرفته بودند، تا ما و خاله ام اینا برسیم. وقتی داشتیم میرفتیم، یه جایی بود که باید مثلا از یکی دو متر تپه مانند پایین میرفتیم. مانی هم بغل مهدی بود و یه دفعه خاک زیر پای مهدی خالی شد و مهدی افتاد!!! ولی زود خودشو کنترل کرد و فقط دستش یه کم خراشیده شد. من دیگه اشهدمو خوندم!بازنده خلاصه رفتیم پیش مامان و دیدیم چادر هم زده اند و همه چی هم آماده است. مامانم دست مهدی رو نگاه کرد ببینه چی شده و چند بار دستش رو کشید رو دستش. مهدی دیگه هیچی نگفت.

ظهر خاله اینا اومدند و جوجه سیخ زدند و من اصلا اشتها نداشتم. دیروز روز سومی بود که من داشتم ناهار جوجه میخوردم. همینجوری هم خیلی جوجه دوست ندارم. ولی به خاطر مانی میخورم چون همیشه وقتی ناهار یا شام میریم بیرون، به جوجه بیشتر اعتماد دارم تا کبابهای دیگه. اینه که همیشه سفارش جوجه میدم که مانی یه تیکه بتونه بخوره. خلاصه جوجه درست شد و جاتون خالی خوردیم، تا پسرها خوابیدند. پسرها اعم بودند از مهدی و برادرم و شوهر خاله ام. بعد پاشدیم به خوردن و خوردن و خوردن، بعد مانی خوابید و تونستیم چند دست ورق بازی کنیم.

بعد که مانی بیدار شد، ورق ها جمع شد. آخه نابود میکنه ورقها رو! بعد مامانم آش رشته رو روبراه کرد و جاتون خالی آش هم بر بدن زدیم. همه در شرف ترکیدن بودیم. من که دیگه جا نداشتم. تقریبا تا دم غروب اونجا بودیم. واقعا هیچکی دل نمیکند بره خونه. کلا خانواده من خیلی پیک نیک و طبیعت رو دوست دارند. میخوان تا اخرین قطره (!) از طبیعت استفاده کنند. مثلا مامان همیشه طناب داره و تاب می بنده. کمان اینکه دیروز که مانی خواب بود، هزار نفر اومدند و سوار تاب شدند! حالا برعکس خانواده مهدی. روز قبلش، از ساعت سه می گفتند برگردیم خونه! من میگفتم، خب، پس چرا اومدین؟ واسه یه ناهار خوردن؟ اونا هم میگفتند بریم خونه استراحت کنیم!!!!!!!!!!! سلیقه است دیگه. هرکی یه طورریه!چشمک

پیش بینی کرده بودم شاید مجبور شیم یا بخوایم شب بمونیم خونه مامان اینا. این بود که لباس اداره مو آورده بودم محض احتیاط. رفتیم خونه مامان اینا، خاله ام اینا که یه ساعت بعدش رفتند، هرقدر هم که اصرار کردیم، گفتند خسته اند و میرن که استراحت کنند. ما هم وایسادیم که مهدی از خواب پاشه. نه و نیم شام نخورده رفتیم خونه خودمون. البته بگم ها، مامان خیلی اصرار کرد ولی من و مهدی دیگه داشتیم میترکیدیم و اصلا جا نداشتیم! خلاصه برگشتیم و من توی راه به مهدی گفتم: «من یه عذرخواهی به تو بدهکارم! به خاطر مامان، مجبورت کردم حتما بیای!» اونم گفت: «نه عزیزم! این حرفها چیه. خیلی هم خوش گذشت! بعدش هم اینکه، اون موقع که مامانت دستمو گرفت، کلا آروم شدم!!!!!!!!!!لبخند»

شکر خدا به خیر گذشت!فرشته

یه چیزی راجع به نحسی سیزده، توی ادامه مطلب میگم:


انسانهای اولیه، شمردن بلد نبوده اند. وقتی کم کم اعداد رو کشف می کنند، یکی یکی میان بالا. میرسند به عدد دوازده. می بینند این دوازده، چه عدد خوبیه!!! بر همه چی بخش پذیره: بر دو، سه، چهار، شش. اینجوری می تونستند راحت تر حساب و کتاب کنند. یکی میذارند روی دوازده، میشه سیزده. می بینند ای بابا، این به هیچی بخش پذیر نیست. اینه که زیاد میانه خوبی با عدد سیزده نداشته اند. چون حساب و کتابهاشون رو به هم میریخته!! اینه که از این عدد پرهیز میکنند تا جایی که می تونستند.

وگرنه که به خودی خود، هیچی نحس نیست. اصلا نحس یعنی چی؟ هر چیزی در جای خودش می تونه مبارک باشه و میشه ازش بهترین استفاده رو کرد. سیزده هم یه عدده مثل بقیه اعداد. محکوم کردن اعداد و انسانها و مکانها به نحوست و بدیمنی، جز اینکه افکار و کارهای آدم رو محدود کنه، هیچی نداره. مثل چشم زدن. وقتی باور میکنیم یه نفر چشمش شوره، همین باعث میشه، همیشه منتظر انرژی منفی از طرف اون شخص باشیم.

مهدی اینا یه خاله دارند که همه شون معتقدند چشمش شوره. یعنی خانواده مهدی وقتی میخوان باهاش روبرو بشن، از قبل همه شون منتتظرند یه بلایی سرشون بیاد!!! خب معلومه که میاد! اینقدر که جذب می کنند!

من نمیگم انرژی منفی نیست. هست؛ ولی ما جذب میکنیم. به نظرم اگه خودمونو به منبع انرژی بسپریم و ازش بخوایم مواظبمون باشه، هیچ اتفاقی نمی افته. مگر اینکه خدا به وسیله اون اتفاق، بخواد یه پیام بهمون بده. مثلا من همه اش به سلامتی خودم غره باشم و بگم من هیچیم نمیشه و مغرور بشم، بعد یه جا خدا بخواد به من بفهمونه که اشتباه میکنم. اونجاست که ممکنه من مریض بشم. در نتیجه می فهمم اشتباه کرده ام و نباید به خودم مغرور می شده ام.

والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.

اینا عقاید من بود. هرچند ناقص یا اشتباه!نیشخند

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ