چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

همه ماها یه کارهایی واسه مون سخته، یه موقعیت هایی هست که نمیخوایم باهاش روبرو بشیم.

من از خیلی سال پیش، اینو یاد گرفته ام که خودمو به چالش بکشم. (مرض دارم آخه!) که اون کار دیگه واسم سخت نباشه. مهدی فکر میکنه من خودمو به عذاب می اندازم ولی حقیقت یه چیز دیگه ایه. من این کار رو میکنم که عذاب نکشم. همه راحتی آدم، مال وقتیه که فکر آرامش داشته باشه. منم اینجوری آرامش دارم.

مثلا در مورد کار، همه از شنبه صبح بدشون میاد. چون دوست ندارند بعد از تعطیلات بیان سر کار. ولی من، از خیلی سال پیش، شنبه ها زودتر از بقیه روزها میام معمولا. سعی میکنم تمیز و آراسته باشم و خستگی مو نیارم با خودم. اینجوری چیزی تو ذهنم آزارم نمیده. احساس خوبی دارم و خوشحالم!!!لبخند

کلا دوست دارم خودمو به چالش بکشم. دوست دارم چیزهایی که سخته واسم، زودی انجامشون بدم که تموم بشن و راحت شم!

البته گاهی هم اشتباه میکنم. خیلی کارها رو زود  انجام میدم که زود تموم بشن. ولی باید یه سری کارها رو گذاشت به موقع و سر فرصت. یه سری کارها باید با آرامش انجام بشه و در حین انجام باید ازشون لذت برد.

اولها وقتی مانی میخواست غذا بخوره، تند تند غذا رو می ذاشتم دهنش که زود بخوره. بعد یاد گرفتم، بیشتر وقت بذارم. حالا دیگه میشینم کنارش، یه قاشق میدم دستش، خودم هم یه قاشق دستم میگیرم.  اجازه میدم خودش غذاشو بخوره. هرچقدر که طول بکشه. اگه بازیگوشی کرد، خودم یه قاشق میذارم دهنش. اینجوری خودمو مهار میکنم.

البته شاید این مثالها، برعکس هم نبودند. ولی خب، یه چیزی گفتم دیگه. اومد به ذهنم.

حالا مهدی برعکس منه. اون چیزی که واسش سخته، ازش فرار میکنه. مثلا از دندونپزشکی فرار میکنه. تا مدتها از ختنه مانی فرار میکرد. من دلم میخواست همون روز تولد، مانی ختنه بشه. باید این کار انجام میشد. چه بهتر که زودتر. ولی مهدی هی عقب می انداخت. تا اینکه در 44 روزگی، مانی رو زدم زیر بغل و بردم دکتر. مهدی خیلی راضی نبود. البته اگه میذاشتم به نظر مهدی، تا چهل سال دیگه هم رضایت نمیداد.

شاید عجول باشم ولی در کل اجازه نمیدم انجام کاری، رو مخم باشه. زودتر تمومش میکنم که خلاص شم! وقتی قراره برم دکتر، دلم میخواد هرجور شده، وقت اول مال من باشه. زود برم و زود برگردم. دلم میخواد ساعت هفت صبح برم اپیلاسیون!!! زود برم و ساعت هفت و نیم، دیگه کارم تموم شده باشه! اینکه بگم، حالا میرم، حالا میرم، بیشتر اعصابمو خرد میکنه.

زندگی یعنی بگویی «آب» و بخوری!

این جمله از عباس معروفی بود در رمان سمفونی مردگان. از شخصیت «ایاز پاسبان»!

[ شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ