چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

الان ساعت نه و نیمه روز یکشنبه است. قراره مانی امروز بره مهد. این یکی که بره و به مهد عادت کنه، فکر کنم من و مهدی یه برکه قورباغه رو با هم قورت داده ایم!!!!!!!!!!!!!!!!!

تند تند مینویسم. هر لحظه ممکنه مهدی بهم بزنگه که نزدیک مهده و برم تحویل بگیرمش و ببرمش توی مهد. مهدی هم بره سر کارش. باید ببینم چی میشه.  احتمالا مثل بار اولش، بیشتر از نیم ساعت نمی مونه. باید اینقدر تکرار بشه تا عادت کنه. بعد از اونم باید لاجرم (!) بیارمش سر کار. ایشالا که روسای محترم درک کنند موقعیت منو و تحمل کنند مانی رو. ایشالا مانی هم عاقل باشه.

دیشب جورابهای مانی رو شستم که امروز تمییز باشه. دیروز عصر که رفتم خونه مامان مهدی، دیدم مانی کثیفه و حتما باید بره حموم ولی دلم خیلی درد میکرد. این مریضی منم یه حکایتی داره که ایشالا سر فرصت براتون میگم. چیز مهمی نیست و دیروز دکتر بودم و دوا داد. به خاطر دکتر رفتن هم مجبور شدم دیروز مانی رو ببرم خونه مادرشوهرم.

از مهدی خواستم مانی رو ببره حموم، که دیدم سرگرم بازی پرسپولیسه و الان اگه سه سال هم خودش نرفته باشه حموم، عمرا اگه بره حموم!!!!!!!!!! این بود که مادرشوهرم مثل یه فرشته به دادمون رسید و مانی رو زد زیر بغل و بردش حموم!!! فرشته تا نیم ساعت که داشتند با هم بازی میکردند. واقعا خدا عمرش بده. خیلی خیلی لطف کرد بهمون.

بعدش آخر شب، برگشتیم خونه خودمون. شام هم بهمون داد. یه ساندویچ که هرکدوم یه گاز بهش زدیم تا سیر شدیم. البته من و مهدی اشتهای آنچنانی نداشتیم. دل خوش کنی!!!

دیگه اینکه دیشب وسایل آقا رو جمع کردم. توی ظرف غذا، میوه و نون گذاشتم. دیروز یه بسته پنیر کیبی بسته ای خریدم که هر روز یکیش رو بذارم که تو مهد صبحونه بخوره. که پنیرها رو دیشب خونه مادرشوهرم جا گذاشتم!!!!!!!گریه الان دادم خدمات زنگیدند به سوپر دم محل کارم که یه بسته بیاره، از صبح که نیاورده. اگه از صبح خودم به شیر، مایه پنیر میزدم، یه پنیری ازش درمی اومد!!!!!!!!!!

نمیدنم متوجه تند تند نوشتنم میشید یا دارید کند میخونید و با آرامش؟؟؟!!! هر لحظه که مهدی بزنگه و برم مهد، این نوشته به پایان میرسه!!!!!!!!!!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه !!!!!!!!!!!

میگم هنوز که نزنگیده. بذارید از مریضیم بگم. یه هفته بود که دل دردهای شدید داشتم. زیر دلم متورم شده بود و از شدت درد، گاهی تکون هم نمیتونستم بخورم. خودم احتمال کیست رو میدادم. تا روز جمعه صبح که از شدت درد، فریادم به آسمون بود. شکمم هم مثل توپ شده بود. حالا مهدی هرجا هم که میزنگید، هیچ جا دکتر زنان نداشت. همه اش عمومی بود. خوب بود یکی میخواست بزاد!! باید تا شنبه صبر میکرد!!!!!!!!!

خلاصه داداشم مثل همیشه اومد و ما هم با احتمال اینکه درد آپاندیس نیست، گرمش کردیم. یعنی مهدی هم حوله داغ میکرد و میذاشت رو شکمم، هی هم غر میزد که چرا زودتر نرفتی دکتر. که البته من به غرهاش گوش نمیکردم. فقط ازش تشکر میکردم!!!!!!!!قلب تا دیروز که اول وقت رفتم و سونوگرافی کرد و گفت فقط یه کیست دو سانتیمتری در ط.خ.م.د.ا.ن راستمه. و این درد و ورم، به خاطر آزاد شدن ط.خ.م.ک. هاست و این بار مثل اینکه به شدت آزاد شده و احتمالا منفجر شده!!! که این همه درد داشته ای. کیست هم هست که حالا دوا داد و گفت دو سه هفته دیگه بیا بینیم چی شده.

اینم از مریضی!

الان همچنان که دارم می نویسم، یه داکیومنت 199 صفحه ای رو هم دارم اسکن میکنم. که البته باید ده صفحه اسکن کنم و بعدا بچسبونمش بهم. چون از یه تعدادی بیشتر، اسکنرم هنگ میکنه و میزنه دهن کامپیوتر رو هم صاف میکنه. این وسط یه عالمه هم تلفن زنگ میزنه و کار دارم ولی در کمال درایت (!!!!!!!!!!!) همه رو دارم انجام میدم.  از صبح هم تند تند دارم کارهامو میکنم که هر لحظه که مهدی زنگید، زودی برم.

میگم، من تقریبا همه حرفهامو زدم، ولی مهدی نزنگید!!!!!!!چشمک

الان هم پنیر رو آوردند به سلامتی!!

الان بالاخره زنگیدم ببینم اینا کجان، که مهدی گفت پشت ترافیک توحیدند. ماشین ما پلاکش زوجه و سه روز رو راحت میتونیم بیاییم بیرون. ولی یکشنبه و سه شنبه، باید بریم از جمهوری دور بزنیم. حالا عیب نداره. کم کم روی روال می افته کارمون.

پنج تا نامه اومده، من برم یه سر به کارهام بزنم. شکر خدا به پست امروز هم رسیدم!

قلب

 

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ