چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

ساعت چند دقیقه به هشته (!) و من بازم باید تند تند بنویسم چون مانی باید ساعت نه بیاد مهد و من باید برم پیشش.

از دیروز بگم که به اندازه یکماه یک کارگر معدن، انرژِی مصرف کردم (!!!!!!!!!!!!!!!) اغراق هم نمیکنم!چشمک

مهدی زنگید و رفتم مانی رو تحویل گرفتم. مهدی رفت سر کارش. منم با سلام و صلوات مانی رو بردم تو. تا رسید جلوی در مهد، دستشو کشید و گفت: نمیام!!!!!!!!!!تعجب به خودم مسلط شدم  و گفتم باید خیلی انرژی بذاری! روی در مهد یه عالمه نقاشی بود. شروع کردم با هیجان نقاشیها رو تشریح کردن که ببین! اینجا عکس تو رو کشیده اند! در مهد دو تا زنگ داره. یکیش پایینه که بچه ها بتونند خودشون بزنگند. البته دست مانی هنوز به اونم نمیرسه! بلندش کردم و گفتم هرکدومو که دوست داری بزن. اونم زد و رفتیم تو، اونام کلی تحویلش گرفتند. اول تمی اومد تو. بعد بغلش کردم و خودم با صدای بلند سلام کردم و گفتم: «ما اومدیم!!!!!!!!!!!» دلم میخواست اونا هم میگفتند «خب، به ما چه!!!!!!!!!!!!!»

خلاصه رفتیم بالا و مربی اش اومد به استقبالش ولی آقا چسبیده بود به من. اونا هم میگفتند طبیعیه. البته اصلا گریه نکرد. منم پیشش بودم و آرومش میکردم. بعد رفتیم در کلاس. مانی اصلا تو نمیرفت. در کلاس یه صندلی برای من گذاشتند که دیگه تو نرم. البته مانی هم نمیرفت. مربی اش هرچی باهاش حرف میزد، نمیرفت تو. بعد خلاصه لگو ها رو ریخت روی تشک کنار کلاس و به بچه ها گفت: «هرکس میوه شو خورده بیاد اینجا بازی. بچه ها هم اگه نخورده بودند، خوردند و رفتند بازی. مانی هی یه قدم میرفت جلو، هی برمیگشت ببینه من هستم یا نه. منم هی بهش لبخند میزدم. از اینا: نیشخند. بچه هم زهره ترک میشد و میرفت تو...

بعدش مربی اش نشست روی تشک و مانی رو گرفت بغلش و با هم لگو ساختند. دیگه مانی کمتر برمیگشت ببینه من هستم یا نه. یه بچه جدید دیگه هم بود که البته اون از مانی چهارماه بزرگتر بود. گریه هم میکرد و از مامانش میخواست که بیاد تو کلاس. خلاصه مربی شون مانی و اون بچه رو تنهایی برد تو حیاط که بازی کنند. بعد از تقریبا نیم ساعت برگشتند. مانی اصلا گریه نکرده بود و وقتی به من رسید گفت: آب بازی! یعنی آب بازی کردیم. بعد میخواست دست منم بگیره و ببره آب بازی! که من ترجیح دادم نرم تو حیاط. که مانی عادت کنه فقط با مربی خودش اینجا بازی کنه و به همون عادت کنه. وقتی هم که برگشتند، چسبیده بود به مربی اش! شکر خدا سازگاری اش برای روز اول خیلی خوب بود. البته می گفتند اون یکی بچهه، دیروز که روز اولش بوده، خوب بوده، ولی یه دفعه امروز اینجوری بهانه گیر شده. خب، زمان میبره دیگه.

بعدش من دلم میخواست اگه مانی می مونه، بذارم لااقل نهارش رو هم بخوره که بیشتر عادت کنه. ولی اونا رو تجربیاتشون گفتند بهتره الان از مهد بره بیرون. امروز ممکنه تا شب هم بمونه ولی دیگه فردا نمیاد!!! بهتره الان بره. منم وقت رفتن، ازشون اجازه گرفتم که میشه فردا هم بیاییم، اونا هم گفتند بله!!!!!!!!!

خلاصه اومدیم بیرون، من دیدم کفش مانی دیگه پاش نمیره! ماشین گرفتم تا دم اداره و اومدیم تو، دیدم اصلا این پا توی این کفش نمیره!!؟؟سوال به مهدی زنگیدم، گفت: صبح هم من به زور پاش کردم! منم با توجه به اینکه اتاقی که هستم خیلی تمییزه و کسی رفت و آمد نمیکنه و روزی یکی دو باره تی می کشند، مجبور شدم کفشش رو از پاش دربیارم که آقا پای برهنه تردد کنه! که خب، چاره ای هم جز این نبود.

رفتم به رئیسم توضیح دادم جریان مهد رو و گفتم که ممکنه تا یکی دو هفته همین برنامه باشه. یعنی مجبور شم مانی رو وسط روز بیارم سر کار. تا ساعت 14:45 که با استفاده از حق شیر میتونم برم خونه. بگذریم که مانی چقدر دیروز تو اداره شیطونی کرد و من و همکارم رو از کت و کول انداخت. یه همه چی دست میزد. منم دیروز کلی کار داشتم. واقعا ااگه این همکارم نبود، نمیدونستم چه جوری میشد مانی رو نگه دارم.

فقط به همین نکته اشاره کنم که رئیسم، دو تا مهمون خیلی مهم با یه تپه ریش داشت که مانی واسه شون «سوسن خانم، ابرو کمون» میخوند!!!!!!!! شما دیگه ببینید من چه حالی بودم.

خلاصه ساعت یه ربع به سه، آژانس گرفتم رفتیم خیابون بهار و در یه کفش فروشی بچه پیاده شدیم و آژانس رفت. ولی دیدیم کفشی که به درد مانی بخوره رو نداره! منم مجبور شدم آقا رو بغل کنم و بگردم دنبال کفش فروشی!!!!!!!!

واسه اینکه پست طولانی نشه، بقیه تو ادامه مطلب:


دست و کمر و دلم درد میکرد ولی چاره ای نبود. مغازه ها هم اون موقع ظهر، اکثرا واسه ناهار بسته بودند یا از ارائه خدمات فروش معذور بودند!!!!!!!خنده

خلاصه رفتم یه پاساژ که پارسال هم از اونجا واسش کفش گرفته بودم. از همون مغازه، یه کفش خوشگل و راحت که هزار تا خصوصیت خوب داشته باشه و نرم باشه و بندی نباشه و خودش بتونه بپوشتش و رنگش شاد باشه و ..... خریدم با قیمت خوب!عینک 

بعد دوتایی پیاده راه افتادیم و چون خلوت بود، مسابقه دو دادیم!! و بعد رفتیم یه جا نشستیم و مانی آب پرتقال خواست و منم آب کرفس گرفتم واسه خودم. از فروشنده پرسیدم: «حالا واقعا لاغر میکنه؟» گفت: «بله خانم! چربی ها رو میسوزونه اساسی!!» در همون لحظه یه دفعه بوی سوختگی شدید اومد که معلوم شد از سوزش چربیهای منه!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه همونجا یه نمایندگی شیرین عسل بود که واسش چند تا کیک خرسی خریدم که هر روز ببره و مهد بخوره. رسیدیم سر انقلاب و ماشین گرفتیم به مقصد خونه. حالا آقا دیگه نمی اومد تو. جیغ میکشید که بریم بیرون. گفتم: «مانی! اگه جواهرات هم بریزی بیرون، اگه من برگردم بیرون. دارم از خستگی به مرز هلاکت میرسم!» واسش شیر درست کردم  و خورد و بیهوش شد. از پنج تا هشت شب! یعنی توپ هم درمیکردیم بیدار نمیشد. خودم تا شش بیشتر نخوابیدم. بعد پاشدم و مهدی هم اون موقع اومد، رفتم یه دوش گرفتم و میوه پوست گرفتم و خوردیم و شام پختم و خوابیدیم تا الان که در خدمت شما هستم.

هر کاری میکنم پست هام خیلی طولانی نشه، ولی نمیشه. به حوصله طولانی خودتون ببخشید!!!!!!!!!!

[ دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ