چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

عرض کنم خدمتتون که بنده از ساعت 5:45 صبح تا الان بیدارم! آقا مانی دیشب نذاشت ما بخوابیم تا ساعت تقریبا یک شب! از یکربع به شش هم بیدار شد و شیر خواست. بهش شیر دادم، پوشکش رو هم عوض کردم، پاشد نشست و گفت: «سوسن خانم!»تعجب

هی مهدی میگفت: «سوسن خانم الان خوابیده. نیست که!» ولی اون قانع نمیشد. خلاصه پاشدیم واسش سوسن خانم گذاشتیم، دیگه شد ساعت هفت، منم اومدم. هنوز دو دقیقه نشده بود که مهدی زنگید که برگرد تو رو میخواد!

منم برگشتم و دیدم فایده نداره! حاضرش کردم و بردمش مهد. شکر خدا امروز خیلی خوب بود. حدود یکساعت و نیم دور از من تو کلاس بود. وقتی هم که با مربی اش اومد، خیلی سرحال بود. ازش پرسیدم فردا هم بیاییم؟ گفت: آره!

منم خوشحال شدم و حوالی ده و نیم دیگه اومدیم اداره. شکر خدا رئیسم نیومده ممکنه امروز اصلا نیاد. یه روزم اینجوری بره خیلی خوبه.

از دیروز براتون بگم که طبق سفارش مربی مانی، واسش دو تا جایزه خریدم و نخواستم به مهدی بگم که اون بخره. چون حتما میرفت ماشین میخرید. به نظر من هم وقتی تعداد اسباب بازیها زیاد میشه، بچه ازش لذت نمیبره. همیشه هم به خانواده مهدی التماس میکنم اینقدر واسه مانی اسباب بازی نخرند. ولی گوش نمیدن و میگن بچه باید لذت ببره!! خلاصه من که حریف نشدم. خونه ماهم یک خوابه است و من چاره ای ندارم جز اینکه اسباب بازیها رو توی کیسه بریزم و بذارم پشت کمد! خب چه فایده ای داره؟!

این بود که دیروز واسش یه بازی فکری خریدم و یه بولینگ که تنوعی باشه واسش. البته نذاشتم ببینشون تا امروز که یواشکی دادم به مربی اش. مربی اش هم امروز داده بود بهش.

دیروز که رفتیم، دوباره مانی نمی اومد تو! گریه و جیغ که بریم بازی. منم به زور بردمش تو. خونه ما طبقه اول یه آپارتمانه. ساکن طبقه سوم، یه خانمیه که سالها پیش مجوز گرفته و زیر زمین رو کرده یه آپارتمان و پسرش که زن گرفته، رفته اونجا نشسته. اینا هم دو تا دختر دارند. یکیش که راهنماییه، اون یکیش چهار سالشه به اسم ماهک.

قصه از اینجا شروع میشه که گاهی این ماهک خانم میاد خونه ما پیش مانی. به نظر من یه بچه کاملا معمولی با رفتارهای معمولی. یعنی مثل هر بچه دیگه، کنجکاویهای خودش رو داره و با همسن هاش بازی میکنه. خیلی وقتها هم ملاحظه مانی رو میکنه. مثلا مانی گاهی اسباب بازیهاش رو بهش نمیده ولی اون هیچی نمیگه. دیگه خیلی عاصی بشه، میذاره میره!

وسط نوشت:

الان که دارم اینا رو می نویسم، مانی بیدار شده و روی دست من دراز کشیده داره شیر میخوره! ولی من همچنان پشتکار دارم که بنویسم!!!!!!!!!خندهخب می دونید، واجبه!

خلاصه اینکه این ماهک گاهی میاد خونه ما. از اون طرف، مهدی خیلی دل خوشی نداره. آخه دوست داره تو خونه لخت بگرده، ماهک که میاد، مجبوره تی شرت بپوشه. بعد کلا مهدی اینا رابطه خوبی با بچه های دیگه ندارند! باور کنید جدی میگم. مثلا خواهر وسطی مهدی که اینقدر عاشق مانیه، اصلا از هیچ بچه ای خوشش نمیاد! مثلا یه بار که خواهر وسط مهدی خونه ما بود، ماهک اومد و من دیدم داره به ماهک هی امر و نهی میکنه و مانی رو بغل گرفته!!!!!!!! هی میگه: «نکن! بشین! دست نزن!!» و از اون ملاطفتی که برای مانی به کار میبره، هیچ خبری نیست. بعد فهمیدم اینا کلا اینجوری اند. فقط خودشون رو دوست دارند!

منم شاید گاهی از اومدن ماهک ناراحت بشم، ولی دیگه باهاش دعوا نمیکنم. شاید خیلی از من سوال میپرسه و میدونم میره به خانواده اش میگه. ولی خب، بچه است. جاسوس که نیست! من باید مراقب باشم جلوی اون کاری نکنم که نخوام خانواده اش بفهمند.

حالا اینو داشته باشید تا دیروز. وقتی مانی با جیغ و داد اومد خونه، من فوری شیر درست کردم که بدم مانی بخوره و بخوابه. ولی ماهک فوری اومد بالا که مانی رو آروم کنه. خب، اون بچه میخواست کار خوب کنه. ولی مانی دیگه نخوابید. هی میخواست باهاش بازی کنه. خواب خودم هم تعطیل شد دیگه.

با وجود اینکه مانی از ماهک کوچکتره، ولی به نظرم زورش ازش بیشتره. هی به ماهک میگفت: تشتی! یعنی بیا کشتی بگیریم. خب اونم دختره، اصلا دوست نداره کشتی بگیره و واسش جاذبه نداره! مانی هم افتاده بود رو گردنش و میخواست به زور کشتی بگیره!!!!! اونم در یک اقدام ضربتی، فرار کرد و رفت! مانی دیگه خودشو کشت از بس گریه کرد. بغلش کردم و آوردمش دم پنجره بالکن که دیدم گربه اومده. از قبل گوشت گذاشته بودم کنار که وقتی اومد بهش بدم. این شد که مانی سرگرم پرتاب گوشت واسه گربه شد و ماهک از یادش رفت.

بالاخره ساعت پنج خوابید تا هشت. منم دیگه اون موقع خوابم نمیبرد! کارها رو کردم و بعد مهدی اومد و دوش گرفتم و یه ربع خوابیدم. شب دوباره ماهک اومد. مهدی خیلی خوش نداشت ولی من ازش استقبال کردم. هرچند خیلی خیلی سوال میپرسه ولی خب بچه اس دیگه. بالاخره هم شامشو خورد و رفت.

الانم دیگه دوازده و نیم شد و باید برم ناهار. وگرنه خودم و بچه ام از گشنگی می میریم. رئیسم هم هنوز نیومده . خدا رو شکر!

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ