چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش این چند روز اخیر دیگه خیلی روزانه نویسی کردم. هم حوصله خودم داره سرمیره، هم شماها. اینه که میخوام امروز راجع به رابطه خودم و مهدی بنویسم.

راستش رو بخواهید، درسته که تو ایام عید غیر از نیمه اول که سفر بودیم، از چهارم عید، دیگه خونه خودمون بودیم. یکی دو بار به خانواده هامون سر زده ایم ولی دیگه خونه خودمون بودیم. مهدی نیمه دوم نرفت و مانی رو نگه داشت. اینجوری مانی هم از خانواده ها دور بود. اینجوری سه تایی بیشتر همدیگر رو می دیدیم. غدا خونه خودمون میخوردیم، پای برنامه های تلویزیون یا ماهواره ای که خودمون انتخاب می کردیم می نشستیم و کارهایی که همه تو خونه هاشون انجام میدن رو انجام می دادیم.

هنوز خیلی استیبل نشده ایم. هنوز تازه از یکشنبه است که مهدی هم میره سر کار و مانی هم مهد و شب برمیگردیم خونه خودمون. نمیدونم چی میشه در آینده. من انتظار تغییر آنچنانی ندارم تو رابطه ام با مهدی.

چون رابطه ما رو، ـ یا رابطه هر دو نفر دیگه رو ـ به نظرم یه سری عوامل درونی و بیرونی می سازند. یه وقتی آدم دوست داره با یکی رابطه داشته باشه، از کنار هم بودن لذت می بره، حرفهایی داره برای گفتن با اون شخص، این میشه عوامل درونی. حالا باید یه زمان و مکانی باشه که دو طرف پیدا کنند و از کنار هم بودن لذت ببرند.

حقیقتش رو بخواهید، من و مهدی نسبت به هم سرد شده ایم. فقط وظایف همخونگی رو انجام میدیم. در دو سال گذشته، شاید زمان و مکان لازم فراهم نبود. ولی خب، کششی هم نبود. قبلا هم گفته ام. بعد از تولد مانی، مهدی دیگه هرگز نتونست مثل قبل، نسبت به من کششی پیدا کنه. رابطه ث.ک.ث.ی ما شاید هر بیست روز، یکماه یا شایدم بیشتر باشه. و این خیلی بده. حالا مثلا فکر کنید زن و شوهری که پیر شده اند. مثلا هر دو هفتاد سالشونه و باعشق تمام دارند با هم زندگی می کنند. اونا مطمئنا دیگه با هم رابطه ج.ن.ث.ی ندارند. ولی عشق بین شون حاکمه. این به خاطر اینه که اولا همدیگر رو از اول دوست داشته اند، دوم اینکه اون عشق مستمر بوده تو زندگی، و سوم اینکه از کنار هم بودن لذت می برند. حالا که هفتاد سالشونه، دیگه مهم نیست که اون رابطه هم نباشه. چون دیگه با توجه به سن و سال، هر دو طرف کششی ندارند.

ولی برای زن و شوهر سی و پنج ساله ای مثل من و مهدی، این خیلی بده که دو سه ساله، روز به روز دارند از هم دور میشن. من آدم صادقی هستم. شما هم که منو نمی شناسید! اینو بهتون بگم که مهدی سرده، ولی من خب، هنوز جوونم. خیلی وقتها دلم میخواد! ولی وقتی می بینم اون هیچ کششی نداره، منم سرکوب میشم.

شاید الان بعضی هاتون بگید که تو برو به طرفش. راستش دوستان! کار از این حرفها گذشته. الان بهتون میگم جریان چیه.

اون عوامل درونی و بیرونی که یادتونه؟! الان برای من و مهدی عوامل بیرونی فراهمه. تو خونه خودمونیم ولی یه چیزی هست. اون عامل درونیه خیلی مهمه.

حالا از نظر مهدی بگم براتون. ببینید. مهدی خیلی خیلی خیلی از من توقع داره. یعنی خیلی زیاد. به نظرش من مسوول همه چیزم. مثلا فکر کنید من در آشپزخونه ام. مهدی نشسته روی کاناپه. من دارم غذا میپزم، مهدی داره تلویزیون می بینه. مانی در یک متری مهدی، یه چیزی میذاره دهنش. مهدی یه بار به مانی میگه: در بیار! مانی درنمیاره! مهدی فوری برمیگرده با حالت سرزنش و طلبکاری میگه: ببین! از دهنش درنمیاره! بیا درش بیار!  بعد شروع میکنه به غرغر کردن که تو این بچه رو اینجوری بار آوردی که هرچیزی رو بذاره دهنش!!!!!!!!!!!!تعجب یعنی حتی زحمت ا ینکه دو دقیقه وقت بذاره و دو کلوم با مانی بحرفه و بگه که نباید از رو زمین چیزی برداری و بذاری دهنت، رو به خودش نمیده. به جاش منو سرزنش میکنه. بعد این سرزنشها وقتی هی مدام تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار میشه، روح آدمو میخوره. بارها گفته ام. شکر خدا اعتمادبه نفس من تحت تاثیر سرزنش ها مهدی نیست. وگرنه تا حالا باید زیرزمین زندگی میکردم و سال به سال هم نمی اومدم بیرون از خجالت و حقارت!!!!!

حالا اینو داشته باشید تا اینجا، تا یه چیز دیگه ای بگم. هر کدوم از ما در طول زندگی، داریم یه سری نقش ها رو بازی میکنیم. این به معنی این نیست که خودمون رو نشون نمیدیم. بلکه به این معنیه که هر جا و موقعیتی، یه نقشی رو می طلبه. ما نمیتونیم نقشی رو که شب تو رختخواب برای همسرمون بازی میکنیم، فردا صبح تو اداره جلوی رئیس مون بازی کنیم. ما در برابر رئیس مون، مطیع و حرف گوش کنیم. ولی شاید تو رختخواب، یه زن سرکش باشیم. (ببخشید، دلم نمیخواد بی پرده صحبت کنم. ولی دیگه مجبورم!)

حالا نقشهای مهدی رو ببینید: پسر اول خانواده اشه، به خاطر سکته مغزی چند سال پیش پدرش، مامانش همیشه با مهدی صلاح و مشورت میکنه و مهدی درکل، خیلی نگران خانواده اشه. اصلا کلا آدم نگرانیه. خیلی بیشتر نگران خانواده اشه نسبت به قبل. این جریان خونه هم پیش اومده، خیلی هم طول کشیده و الان یه خواهر و یه برادر مهدی عقد کرده اند و تو خونه اند و منتظرند تکلیف خونه معلوم بشه و پولی دستشون بیاد و برن سر خونه و زندگیشون. همه اینا باریه روی دوش مهدی. مهدی واسه اونا واقعا برادر بزرگتره. مراقبشونه، از مشکلاتشون خبر داره و کلا در برابر خانواده اش مسووله. یعنی داره نقش مسوول رو بازی میکنه.

حالا همین مهدی، توی زندگی مشترکش، یه زنی داره (که بنده باشم!) که زنه هم آدم مسوولیت پذیریه. کمک خرج خانواده است، همراهشه، تا اونجایی که بتونه، خودش بارمیکشه و کار میکنه، حتی اگه جسمش خسته و داغون باشه، زنیه که همه قسط ها رو میده و حواسش به همه وامها و تاریخ بازپرداختشونه، مثل خیلی از زنها، همه خریدهای خونه دستشه، تقریبا نود درصد کارهای بچه با اونه و ...

خب، یکی مثل مهدی، وقتی وارد زندگی مشترکش میشه، دیگه میخواد خستگی در  کنه. دیگه وقتی یکی هست که مسوولیتهاشو انجام بده، میشینه و استراحت میکنه. خودشو درگیر قسط و وام نمیکنه. میدونه زنه حواسش هست. میدونه زنه مراقب همه چی هست. خب می بینید بچه ها! نقش های ما در موقعیت های مختلف، متفاوته. برای همینه که خانواده مهدی، فکر میکنند خیلی پسر پرکاری و مسوولی دارند. ولی من فکر میکنم شوهر خیلی مسوولی ندارم!!

الان جای این بحث نیست که مهدی کار بدی میکنه یا کار خوب، و به نظر من باید باید باید به درد خانواده اش بخوره. ولی دلم میخواست در برابر منم یه کم اینجوری بود. شاید هم من هیچوقت نذاشتم. اینقدر که من همه کارها رو کردم، اون دیگه نکرد. خب، میدیده یکی دیگه داره میکنه، چرا اون خودشو به زحمت بندازه.

یه موضوع دیگه: مهدی و من در شرایط خاص با هم ازدواج کردیم. مهدی از ازدواج میترسید و دوست نداشت ولی من بهش اطمینان دادم و به ازدواج ترغیبش کردم. مهدی میخواست بره آمریکا ولی به خاطر ازدواج با من نرفت. من همه عشقش اینه که بره آمریکا و به شدت به شدت عاشق آمریکاست. ولی من دوست داشتم بمونم. مهدی فکر کرد در سایه ازدواج با من، میتونه به یه عشق بزرگ برسه. چون میدید من عاشقشم. با خودش گفت: من با آشتی ازدواج میکنم که تنهایی ام پر بشه و صاحب اینهمه عشق بشم، بعدش با آشتی میرم آمریکا. البته اینجوری هم نبود که بلیط شمس العماره دستش باشه و بخواد بپره و دم پله هواپیما برگرده محضر و با من ازدواج کنه، ولی خب، ما سال 87 از یه دانشگاه تو مالزی هم پذیرش برای دوره دکترا هم گرفتیم که بریم واسه ادامه تحصیل که یه مشکل مالی واسه مون پیش اومد و برنامه مون رو ریخت به هم و نشد که بریم. بعد ازا ونم اینقدر نشد و نشد که دیگه نشد!!!!!!!!!

الان مهدی با این دلخوری با من زندگی میکنه که:

من با  تو ازدواج کردم که هم عشق تو رو داشته باشم هم به آمریکا رفتنم برسم. ولی تو دیگه اون عشق سابق رو هم به من نداری و منم از آمریکا رفتن انداخته ای.

اینه که دایم در حال ایراد گرفتن از منه. اینه که هی منو سرزش میکنه. اگه من یه ترفیعی چیزی بگیرم، یا جایی کسی ازم تعریف کنه، عکس العمل نشون میده. دوست نداره من ازش بالاتر باشم. همه اش احساس میکنه اینجا استعدادهاش هرز رفته، اگه چند سال بیکار بود، به خاطر منه که باهاش نرفته ام خارج از کشور. همه اش میگه: «اگه رفته بودیم، من الان فلان کاره بودم.» هربدبختی هم که سر من میاد همه اش میگه: «تقصیر خودت بود. میخواستی نمونی اینجا!» خلاصه شده یه دستاویز واسش. هرچند که من میدونم مهدی یه سری استعدادها داره که اینجا نمایان نشده ولی الان دیگه من کسی نیستم که باهاش برم. مشاور که گفت خارج رفتن با این وضع رابطه تون اصلا صلاح نیست. من خودم هم دلم نمیخواد واسه زندگی برم به چند دلیل.

مهمترین دلیلش اینه که من اصلا دلم نمیخواد پاشیم بریم یه جایی که من اصلا ازش شناخت ندارم. بریم که مهدی به من تکیه کنه و اونجا هم من بشم بارکش و آقا به آرزوهاش برسه. تکیه که چه عرض کنم، بشینه رو شونه من. بارها هم گفته  که «تو با این عرضه و پشتکارت، خیلی خوب بود اگه با من می اومدی.» بیام که اونجا هم ازم کولی بگیری؟؟؟!!! میدونم اگه پام برسه به اونور، کمتر از یکسال از هم جدا میشیم. خب، من که میدونم، بذار اگه قرار به جداییه، همین جا جدا بشیم. چرا خودمو به عذاب و دردسر بندازم و دیگه بچه هم دو هوایی نشه و همین زندگی به مو آویزون، از هم پاره نشه.

جالبه، وقتهایی که من ازش یه کاری بخوام، (مثل دیشب) میگه تو هیچ کاری بلد نیستی. تو تنبلی! تو از پس هیچ کاری بر نمیای!!!!!!!!! که البته از این جملات میشه به عنوان جک سال استفاده کرد. چون خودش هم میدونه چرت میگه.

مثلا فکر کنید دوستهایی داره که تو کار دلار هستند. و من بارها دیده ام که دلار گرفته از اونا واسه آدمهای مختلف. (دلال نیست ها، دوستهاش واسش تهیه کرده اند.) هفته پیش واسه مامانم اینا میخواستم، بهش گفتم. مهدی گفت: «آخه من از کجا بیارم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!» خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و سطح خودمو مثل بعضی زنها پایین نیارم با گفتن کلمه مادر و خواهر و .... ولی دیدم الانه که بترکم و همه شهر از این انفجار، بریزه به هم. گفتم: «اگه مامانت هم میخواست، همینو میگفتی؟!عصبانی ولش کن. خودم میخرم واسه مامانم اینا.» الانم از یکی از همکارهام شماره یه صرافی رو که شرکت باهاشون کار میکنه رو گرفتم و دوازده میزنگم که قیمت بگیرم.

یعنی میخوام بگم که اینجوریه. من کیسه بوکس و محل استراحت آقام. میگه تو اصلا از من کاری نخواه و بذار من فقط در جوار تو استراحت کنم. خب پسر نازنازی! آدم گاهی روئه بالشتشو عوض میکنه، مواظب بالشتشه و همیشه هم نمیخوابه روش. اگه آدم همه اش بالشتشو با لگد بزنه، بعد از یه مدتی، خراب میشه و دیگه نمیتونه کله مبارکشو روش بذاره. خب تو هم، همه اش از من کار نکش. یه کم هم بهم محبت کن! دو کلوم باهام حرفی غیر از سرزنش بزن. یه کم گولم بزن! یه کم واقعا دوستم داشته باش و یا اصلا دوست داشتنت رو نشون بده. بذار این بالش، چند سال دیگه هم واست کار کنه. تا بتونی هر وقت که خواستی سرتو بذاری روش و خستگی هاتو در کنی.

[ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ