چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه تون. هرچند که کمتر پست هام رو با سلام شروع میکنم. آخه میدونید، همیشه تو دلم دارم پست می نویسم! اینه که نمیدونم کی سلام میکنم و کی نمیکنم. در هر حال سلام!قلب

به تبسم جون قول داده ام یه پست رو به گفتن ایرادات خودم بپردازم. چشم. هرچند تمرکز کافی رو ندارم ولی شروع میکنم. فقط قبلش در حد چند خط از این چند روز بگم:

درجریانید که هفته پیش، مانی رو می آوردم سر کار که پدر صاحبم رو درآورد و روز آخر دیگه رئیسم به چند تا بهانه دیگه، حسابی از خجالتم دراومد که میدونم عمده دلیلش، حضور مانی بود که البته حق هم داشت. خلاصه پنجشنبه به آماده کردن مقدمات مهمانی روز جمعه گذشت. روز جمعه مامانم  اینا و خاله ام اینا خونه مون مهمون بودند. قرار شد مامان و بابام بمونند تا مامانم روز شنبه مانی رو بیاره مهد و برگردونه که جمعه شب مانی تا صبح از دل درد جیغ کشید. به طوری که بردیمش بیمارستان. یعنی سه بار هر بار به مدت نیم ساعت توی خواب جیغ میکشید. بار اول و دوم هیچی، ولی بار سوم مهدی شروع کرد با بچه دعوا کردن که تو داری خودتو لوس میکنی و در این در حالی بود که مانی توی خواب بود و اصلا متوجه محیط اطرافش نبود. اینقدر فریادهای مهدی بلند بود که فرداش، همسایه طبقه چهارم گفت که صدای مهدی رو شنیده، اونم نصف شب!!!!!!!!! اینم قابل توجه کسانی که میگن مهدی بچه خوبیه!! که قطعا هست ولی احمقی که نمی فهمه بچه دو سال و چهار ماهه که داره نصف شب جیغ میکشه و از خواب می پره، قطعا یه دردی داره وگرنه مرض که نداره؟!

خلاصه بالاخره بار سوم بردیمش بیمارستان کودکان که دکتر به سنگ کلیه شک کرد!گریه من که دیگه روح در بدن نداشتم! واسش سونوگرافی شکم نوشت و گفت اگه دوباره این دردها تکرار شد، حتما ببریدش سونوگرافی. شکر خدا تکرار نشد ولی فرداش که روز شنبه باشه، از صبح مانی تب کرد. اونم چه تبی!!آخ آبریزش هم داشت. شنبه عصر بردیمش پیش دکتر خودش که گفت از  این ویروس جدیدهاست که با دل درد همراهه.

شما ازم خواسته اید که جزئیات رفتار مهدی رو نگم و نبینم، چشم! ولی فقط اینو بدونید که دل من مادر خیلی شکست از اینکه بچه اونجوری درد می کشید و مهدی نصف شب سرش فریاد میزد!! بماند...

خلاصه که این دو روز رو به بیمارداری می پرداختم و دیگه از روز شنبه اومده ایم خونه مامانم اینا. امروزم مانی رو نبردم مهد. تا از مریضی اش بگذره و بچه های دیگه رو مبتلا نکنه. الان زنگ زدم و اطلاع دادم به مهد!نیشخند

تبسم جون ازم خواسته ایراداتم رو بگم. خب، قطعا من از دید خودم میگم. چه بهتر بود که مهدی هم اینجا بود و خودش میگفت. حالا ایرادات من:

متاسفانه یکی از بزرگترین ایرادات من عجله است. یه پست داشتم به نام قورباغه هامو همون اول قورت میدم! ولی یه وقتهایی چهل تا قورباغه رو با هم قورت میدم که کار زود تموم بشه. اینه که دست و پای بعضی از این قورباغه ها بیرون می مونه یا اینقدر زیادند که بعضی هاشون می پرند بیرون. این میشه که مجبور به دوباره کاری میشم. یه عجله شدید توی وجودمه که کار تموم بشه و من بشینم کنار. ولی این بدترین کاره. چون یه وقتهایی (نه همیشه) کارهام دوباره کاری میشه. یا در انجام کار، به خاطر این عجله ها، کارمو بی دقت انجام میدم.

فقط به انجام گرفتن کار فکر میکنم. یه وقتهایی باید یه کاری در طول زمان انجام بشه ولی من نمیذارم. هی به خودم نهیب میزنم. ولی «آشتی عجول» درونم نمیذاره. بدن درد میگیرم از انجام سریع، ولی ترجیح میدم بدن درد بگیرم ولی فکرم آسوده باشه. خب، این یه اشکال منه و قبولش دارم. این یه جمله خیلی قشنگه: گاهی مسیر، دلپذیرتر از مقصد است! باید از مسیر لذت برد.

بارها اینجا گله کرده ام از اینکه مهدی خیلی احساس مسوولیت نمیکنه در قبال من و مانی که یه قسمتیش تقصیر منه. بازم برمیگرده به این عجله. به خاطر این عجله، نمیذارم خیلی چیزها رو مهدی انجام بده. اینقدر زود انجامش میدم که دیگه مهدی همیشه «کار انجام شده» رو دیده. اینه که متوجه نمیشه که اونم باید کاری بکنه!

همین عجله باعث شد مدت زمان دوستی من و مهدی خیلی کم باشه و من هی عجله داشتم که زودتر ازدواج کنیم! اون هی ترسید و من هی بهش اطمینان دادم. معلم بودم. به خاطر درآمد بیشتر، اومدم این شرکت و بهش اطمینان مالی دادم از اینکه گوشه زندگی رو میگیرم. خیلی جاها تقصیر من بود. اینقدر دوستش داشتم که بهش مهلت ندارم اونم فرصتی داشته باشه واسه ابراز عشق و محبت. هی من عجله کردم و کارها رو کردم. از اینکه تو مسایل مالی باهاش راه اومدم، اصلا پشیمون نیستم. مادیات هنوزم اولویت اول نیست.

ایراد بعدی من: اینکه میخوام خیلی چیزها زود کات بشه. اگه تا حالا نشده، چرا وقت بذارم؟ شاید دیگه نشه. اینه که میگم بذار کات بشه و از نو بنا بشه. که این اشتباه محضه. دارم روی این قضیه کار میکنم. شاید شما هم متوجه شده اید. دیگه سعی میکنم همه چی رو ترمیم کنم. رفو کنم و نم نم درستش کنم. ساقه درختی که کج شده رو از ریشه نمیکنم. دارم یاد میگیرم کم کم بهش طناب ببندم و کم کم ببندمش که صاف بشه. کم کم، به مرور زمان.

همین عجله نذاشت کارم با خیلی ها به سرانجام برسه. با یکی آشنا بودم. خیلی آروم داشتیم پیش میرفتیم. یه روز حوصله نداشت. خب، آدمیزاده دیگه. یه روز ممکنه حوصله نداشته باشه. من رابطه رو کات کردم!!!!!!!!! گفتم ا ین دیگه به درد نمیخوره!!!!!!!! فکر میکنید احمق بودم! درست فکر می کنید.

ظاهرا ریشه همه این مشکلاتم، همین عجله است. آها، یه ایراد دیگه که واقعا درست شده. ولی تا چند وقت پیش بود. قیمت برام مهم بود. اینجوری که برعکس همه!!!!!!!!! یعنی مثلا مهدی پارسال ولنتاین یه کفش نایک صورتی خیلی قشنگ واسم خرید. همه شرکت از سلیقه اش تعریف کردند. چیزی که برام مهم بود ا ین بود که چرا 154هزار تومن داده کفش! این خیلی گرونه در حالی که من یه کفش خیلی خوب داشتم! میدونم، میدونم ایراد منه. حالا دیگه اصلاحش کردم. هرچی بخره، نمیپرسم چقدر شده؟ تشکر میکنم و استفاده میکنم. اینم برمیگرده به حس مسوولیتم. که میخوام همه چی رو مدیریت کنم. که درونم فکر میکنم این من که بلدم خرج کردن پول رو مدیریت کنم. بلدم بهترین ها رو با کمترین قیمت از «جایی که باید» بخرم. من همه مغازه ها و نمایندگی ها رو بلدم. خب، این ایراد بزرگیه.

تو چه کاره ای؟ تو داری با یکی دیگه زندگی میکنی. اونم ا ندازه خودش بلده. درسته به خرج کردن فکر نمیکنه، ولی به این فکر میکنه که در حد خودش، واسه زنش بهترین رو بخره. همین باید واسم کافی باشه.

خواهش نوشت: باهام دعوا نکنید. من خودم دارم ایراداتم رو میگم!!!!!!!!خجالت

ایشالا تمرکز میکنم و بقیه ش رو بعدا میگم!نیشخند

[ دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ