چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

آخرین روزی که مانی مهد بود، چهارشنبه پیش بود. بعدش که دیگه پنجشنبه و جمعه و مریضی و نرفتن روز شنبه و تعطیلی یکشنبه و احتیاط عدم سرایت مریضی دوشنبه و نرفتن دیروز و بالاخره امروز از خونه مامانم اینا، صبح حاضر شدیم و آوردیمش. منم خودم دیرتر اومدم. یعنی موندم و صبح پاشدم چای درست کردم و بقیه کم کم بیدار شدند و با مامان و مهدی و مانی راه افتادیم.

به در مهد که رسیدیم، چشمتون روز بد نبینه!!!!! چنان جیغهای بنفشی میکشید که نگو!!گریه اصلا نذاشت به دو متری در مهد برسیم. همه اش میگفت برگردیم تو ماشین!!! گردن مامانمو چسبیده بود و ول نمیکرد. هرچی میگفتم بریم زنگ بزنیم و بعد برگردیم، قبول نمیکرد. بالاخره بعد از ده دقیقه یکربع مجبور شدیم سوار شیم و بیاییم. من در شرکت پیاده شدم و واسه مامان و مانی آژانس گرفتم، مهدی هم رفت خونه.

اومدم اداره زنگیدم به مهد، مدیر مهد گفت که این طبیعیه. چند روز نبوده، پشتش باد خورده و این چند روز هم مریض بوده. گفت دو راه حل دارید: یا این گریه هاشو تحمل کنید و هر جور شده این بار با گریه هم که شده بیاریدش تو، بهش بگو من کار دارم. بریم جایزه رو بگیریم و برگردیم. بعد بیا و جایزه رو بگیر و برو. که اون ببینه راست میگی.

یا اینکه اگه طاقت گریه هاشو نداری، فعلا قید مهد رو بزنید.

حالا یه برنامه ای ریخته ام. یکی از همکارهام که این مدت خیلی خیلی روی کمکش حساب میکردم، از فردا تا آخر اون هفته داره مرخصی میگیره به خاطر عمل سینوزیت. تا اون برنگرده، من نمیتونم مرخصی بگیرم. من هفته دیگه رو سر میکنم بدون اینکه مانی بره مهد. که هم حالش بهتر بشه و هم اینکه هفته دیگه رو کمپلت نمی مونیم خونه کسی. بلکه صبح ها مهدی مانی رو میبره و عصرها میریم میاریمش و برمیگردیم خونه خودمون. اینجوری یه کم وابستگیش کمتر میشه. چون مدیرش امروز گفت که حضور مادرت هم امروز بی تاثیر نبود.

هفته دیگه رو اینجوری سر میکنیم تا هفته بعدش که میشه هفت اردیبهشت. اونوقت من یک هفته کامل مرخصی میگیرم و از صبح می برمش مهد و اینقدر میشینم که این عادت کنه. الان دوباره با مربی اش حرفیدم و حرفم رو تایید کرد. خوشحالم که میتونم باهاشون تعامل کنم.

بهم گفت که دیگه به این موضوع فکر نکنم و ناراحت نباشم. چون ناخودآگاه این تشویش به مانی هم منتقل میشه. بنابراین دیگه راجع این موضوع هم نمی نویسم.

این از این.

یه چیز جالب بگم:

همه تون می دونید که من استقلالی ام. خانواده مهدی همه پرسپولیسی اند به جز باباش. دیشب هم که ما خونه مامانم اینا بودیم. دیروز که بازی استقلال و سپاهان بود،  اگه یادتون باشه، سپاهان اوایل بازی، یه اخراجی داد. پرسپولیسی ها معتقد بودند که داور به نفع استقلال گرفت و اصلا نباید بازیکن سپاهانی اخراج میشد. وقتی استقلال یه گل خورد، موبایل مهدی زنگ زد. دیدم رفت تو اتاق و برگشت و گوشی رو به من داد. دیدم مامانشه! سلام و علیک کردم و نفهمیدم باهام چه کار داره. دیدم داره میخنده و میگه:

«میگم آشتی جون! تیمی که داره دوازده نفره بازی میکنه (کنایه به استقلال بود. یعنی داور طرف شماهاست!) این کارخداست که یه دفعه گل میخوره!!!» غش غش هم داشت می خندید. من اول متوجه منظورش نشدم. بعد که تکرار کرد، خندیدم و گفتم: «این چیزها واسه سرگرمیه. پولشو یکی دیگه میگیره. من چرا ناراحت بشم. قطعا همینطور که شما می فرمایید!!!!!!!!!!!!!»

بعد جالبه مهدی هی به من اشاره میکرد که یه وقت ناراحت نشی!!!!!!!! خندیدم و گفتم: آخه چرا باید ناراحت بشم. خب، شوخی کرد دیگه. بعد تو دلم گفتم: اینجوری که خیلی بهتره که طرفین جنبه شوخی داشته باشند. نه مثل تو که وقتی تیمت میبازه، همه ازت فرار می کنند! ولی هیچی نگفتم. چون واقعا برام اهمیت نداشت.

[ سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ