چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اگه قرار بود روز پنجشنبه پست بذارم، یه پست کاملا متفاوت با امروز بود.

از چهارشنبه شب که برگشتیم خونه خودمون، مهدی یه سر شروع به ایراد گرفتن و بهانه گرفتن کرد. منم میگرنم عود کرده بود و همون چهارشنبه شب زدیم به تیپ و تار هم. اصلا حوصله اش رو نداشتم. اینکه یه نفر هنوز از راه نرسیده، هی بگه اینو بذار اینجا، چرا این کار رو کردی، اینو بذار اینجا، اونو نذار اونجا... پنجشنبه هم رابطه افتضاح بود. تا جایی که یه بار مهدی باهام دعوا کرد و من جوابشو ندادم.

بعد مانی اومد پای منو بغل کرد و خطاب به مهدی گفت: «این مادر منه! دعوا نتن!! (دعوا نکن)»

جالبه که کلمه «مادر» رو به کار برد. نه کلمه «مامان» رو!!!!!!!!!!!

تا دیروز که جمعه بود. آقا مانی از هفت صبح بیدار شد و منم بیدار کرد! قرص خورده بودم واسه سردردم و هنوز گیج بودم. ولی پا به پاش بلند شدم و رفتیم تو هال. صبحونه آماده کردم و خوردیم و نشستیم پای برنامه کودک. منم کم کم سه تا غذا درست کردم واسه اون روز و روزهای بعد!!!

ساعت یک، قبل از اینکه ناهار بخوریم، مانی خوابش برد! داشتم سفره می انداختم که دیدم مهدی مهربون شده! شروع کرد به صحبت و من محلش نذاشتم.

تا نشستیم سر سفره، موبایلش زنگید و در ارتباط با خونه پدرش یه خبر نسبتا بد دادند بهش! تو دلم گفتم گل بود، به سبزه نیز آراسته شد! ناراحت شد ولی در رفتارش چیزی نشون نداد! اینم از عجایب بود!!!متفکر خلاصه شروع کرد به حرف زدن و گفت که بهتره این رابطه رو درست کنیم!

منم گفتم: اگه رابطه خرابه، به خاطر رفتار توئه. تو خودت وقتی ناراحت میشی، تلافی همه چی رو سر من درمیاری. تو خودت وقتی ناراحتی، اجازه نمیدی هیچ کس بهت نزدیک بشه! پس من کی میتونم این رابطه رو ترمیم کنم یا بخوام قدمی واسش بردارم. اونم گفت: من از تو ناراحت نیستم. علت چیزهای دیگه ایه. منم گفتم: خب، وقتی علت من نیستم، چرا تلافی شو سر من درمیاری؟؟!گریه

بعد از ناهار رفتیم تو تخت و مهدی بغلم کرد!!!!!! یعنی واقعا یادم نیست این اتفاق کی افتاده. اینکه مهدی بخواد بغلم کنه. از اون جالب تر، جمله ای بود که گفت:

باید حتما روزی نیم ساعت همدیگر رو بغل کنیم!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب

خلاصه فضا بسیار رمانتیک بود. کلی هم با هم حرف زدیم. وقتی در آغوشش بودم به این فکر کردم که خیلی وقته اینجوری بغلم نکرده و نخواسته کنارم باشه. همیشه انگار میخواد ازم فرار کنه. با وجود اینکه من همیشه اندازه خودم به خودم میرسم. همیشه دوش میگیرم، مسواک میزنم، مرتب لباس می پوشم، ولی مشکل اینا نبوده. همه اش به خاطر درگیری فکری مهدی بوده. بعد درمورد خونه پدرش، آرومش کردم و گفتم هیچ کس نمیدونه خیر در چیه. بسپر دست خدا ببینیم چی میشه. بعد گفتم میخوای فیلم «بیخود و بی جهت» رو ببینیم؟ گفت حوصله ندارم ولی اگه میخوای بذار ببینیم. بعدش من فیلم رو گذاشتم و باور کنید با همون لحظه اول که رضا عطاران میزد رو شکمش، دیدم مهدی از خنده منفجر شده!!!!!!!!!! طفلی خب، حوصله نداشت!!!

با وجودی که مهدی کلا با فیلم ایرانی حال نمیکنه، ولی از فیلم خیلی خوشش اومد و البته بازیگراش، همه شون مورد علاقه هر دومون هستند! بعدش هم مانی بیدار شد و یه کم با من و باباش کل و کشتی گرفت. شام هم رفتیم بیرون.

یه چیز جالب بگم براتون: چهارشنبه یکی تعریف میکرد که یه همایشی بوده برای خانمها به نام «با همسر خود عاشقانه زندگی کنید!» که تو اون همایش از خانمها میخوان به همسرانشون اس بدن که عاشقشونند. بعد ببینید چه جوابی می گیرند.

من این کار رو کردم. یعنی به مهدی اس دادم: «مهدی عزیزم! عاشقتم.» راستش وقتی میخواستم این اس رو بدم، یه جوری بودم. با خودم فکر کردم آیا هنوز عاشقشم؟ آیا هنوز دوستش دارم؟ یا اینقدر ازش دلگیرم که فقط غصه تنهایی خودم رو میخورم؟ یا فقط به خاطر مانی دارم تحملش میکنم؟! بعد دیدم مهدی جوابمو داد: «فدات شم جیگر من. خوشگله.»

قلبقلب

بازم به فکر فرو رفتم. که آیا مهدی هم فقط جواب داد که جواب داده باشه؟ یعنی اون چقدر منو دوست داره؟ فقط به خاطر مانی؟ چقدر به خاطر خودم؟ اونم دلگیره از من؟ دلگیره برای چی؟ به خاطر اینکه فکر میکنه من کارها رو درست انجام نمیدم؟ یا دلگیره از اینکه محبت من بهش کم شده؟ یا چی؟؟؟؟؟؟

یعنی آیا همه اینقدر باخودشون سوال و جواب میکنند؟ آیا همه چی رو اینقدر تحلیل می کنند؟ آیا.... آیا.... کلافه

خلاصه که یه بار دیگه میخوایم شروع کنیم. مهدی هم میگه برای شروع باید حتما روزی نیم ساعت همدیگر رو بغل کنیم. چیزی که خوشحالم میکنه: اینه که تا حالا من میگفتم و اون حالا یا انجام میداد یا براش رفع تکلیف بود. ولی اینکه خودش پیشنهاد میده و میخواد، آدم رو امیدوار میکنه.

دیشب هم وقتی رفته بودیم بیرون شام بخوریم، گفت: هیچی لذت بخش تر از این نیست که آدم با زن و بچه اش باشه و از کنارا ونا بودن لذت ببره!

پناه بر خدا!قلب

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ