چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حتما قبول دارید که خستگی جسم، به شرط آسوگی روح، اصلا آزاددهنده نیست. یعنی لااقل قابل تحمله.

دیروز من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم و با مانی و خواهرشوهر وسطی برگشتیم. خیلی خوشحال بودیم هر چهارتایی. من و مهدی به خاطر اینکه این هفته رو خونه خودمون می مونیم و آواره نمیشیم، مانی به خاطر عشق به عمه عزیزش و عمه عزیز هم به خاطر اینکه میاد پیش مانی و یه تنوعی هم واسه اون میشه. البته از صمیم قلب آرزو میکنم حوصله اش سر نره و بتونه تا آخر هفته دووم بیاره!لبخند

وقتی رسیدیم خونه، من بودم یه یه عالمه کار. که خوشبختانه مانی با عمه سرگرم شد و دست و پای منم باز شد. روز قبلش، گردو رو پخته بودم و دوباره گذاشتم روی اجاق که بیشتر بپزه، رب انار هم زدم که بشه فسنجون. گوشت گذاشتم بیرون که قلقلی و سرخ کنم و بریزم توش. برنج هم کته کردم. البته از دیروز یه کم برنج سفید داشتم. از اون ور از لوبیاپلوی جمعه ریختم تو ظرف که امروز عمه و مانی ناهار بخورند. تو این فاصله مهدی گفت شام درست نکن میرم غذا از بیرون میگیرم.

گفتم دیگه درست کردم. گفت بذارش واسه فردا شب. دیدم اصرار داره، گفتم باشه. همین وقت، خواهرشوهر بزرگه زنگید که اجازه هست ما بیاییم اونجا؟ آخه دو هفته بود که مانی رو ندیده بود. بعد گفت که یه عالمه باقلاپلو داره که اونم با خودش میاره. گفتیم باشه تشریف بیارید.

بعد به مهدی گفتم: اگه صلاح میدونی، شام همین ها رو بخوریم و فردا شب غذا بگیر. که اونم قبول کرد. خوشبختانه اومدند و خوش گذشت ولی من دیگه از خستگی روی پاهام بند نبودم. توی یه وجب آشپزخونه، جای جم خوردن نیست. هرچقدر هم که آدم ظرفها رو بذاره تو ماشین ظرفشویی، ولی بازم چند تا قابلمه و ماهیتابه بود که باید شسته میشد.

لباسهای مانی هم خشک شده بود. تا مهمونها برسند، یه دوش کوچولو گرفتم و لباسمو عوض کردم و دستی به صورتم کشیدم. خونه رو جمع و جور کردم و لباسهای مانی رو تاکردم گذاشتم توی کمدش. می دیدم خونه به تی و جارو احتیاج داره ولی قادر نبودم یه حرکت اضافه بکنم. گذاشتم واسه امرو که غذا پختن ندارم.

بعد از شام هم افتادم به جون آشپزخونه و حسابی تمیزش کردم. غذاها رو دسته بندی کردم و چای ریختم اومدم نشستم.

یه سری کارها بود واسه خودم که حتما باید انجامش میدادم. رنگ لاک ناخنهام کمرنگ شده بود
! نشستم و با لاک پاک کن، ناخنها رو تمیز کردم. یه لاک کمرنگ جدید روش زدم. خشک که شد، رفتم مسواک زدم و صورتم رو با ژل شستشو پاک کردم. بعد به دستهام کرم زدم. همه کارها دیگه انجام شده بود. بعد دیگه همه گرفتیم خوابیدیم. خیلی پا  و کمرم درد میکرد ولی فکرم آزاد بود. مهدی هنوز رفتارش خوب بود. شب موقع خواب هم همدیگر رو بغل کردیم ولی بعد از یک دقیقه مانی اومد و گفت: بغل! یعنی منم بغل کنید!!! نیشخند

خندیدیم و مانی رفت اون طرف مهدی خوابید. هم آغوشی دیشب، یک دقیقه بیشتر طول نکشید ولی آرامش بخش بود. خدایا شکرت!قلب

[ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ