چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

این چند روز دیده بودم پرشین بلاگ اطلاعیه نقص فنی رو زده ولی نرفته بودم ببینم. امروز که اومدم، نمیتونم وبلاگم رو ببینم!!! یعنی صفحه اش باز نمیشه!سوال رفتم اطلاعیه رو بخونم، اونم باز نشد!!!!!منتظر

حالا فعلا مینویسم اصلا ببینم این پست ثبت میشه یا نه.

دیروز رسیدم خونه، دیدم مانی و عمه اش خوابند. منم از فرصت استفاده کردم و یه چرت زدم. هرچند خیلی خیلی خسته بودم ولی بیشتر از نیم ساعت نتونستم بخوابم. همون کافی بوده حتما!خواب چون وقتی بیدار شدم، سرحال بودم.

شام قرار بود مهدی ا ز بیرون بگیره، منم قیمه درست کردم. برنج سفید داشتیم، فسنجون هم بود که دیگه امروز ناهار بخوریم همه شونو. دیگه به تمیزکاری و جمع و جور پرداختم.

چند ماه قبل از عید، دو تا روتختی خریده بودم. یکی زرشکی، اون یکی سفید و طلایی. زرشکی رو انداخته بودم روی تخت، ولی سفید و طلایی رو گذاشته بودم واسه خونه جدید. مهدی زرشکی رو اصلا دوست نداره. البته بهش حق میدم. آخه لحافش، چرق چرق صدا میده!!!!!!! بعد یه چیز دیگه، روی رویه متکاهاش  نقش برجسته داره، میره تو سر و صورت َآدم. هرچند که من همیشه به راحتی فکر میکنم و از این جینگیلی مستون ها بدم میاد ولی نمیدونم چرا موقع خرید دقت نکردم!!!!!!!! مهدی هم همیشه بدش می اومد. این بودکه دیروز با خودم گفتم خب چه کاریه؟ چرا باید این روتختی رو تحمل کرد؟؟!!

این بود که بعد از انجام کارهام، وقتی مهدی رفت غذا بگیره، وسایل سفره رو آماده کردم و سریع رفتم تو اتاق خواب و رو تختی سفید و طلایی رو پهن کردم رو تخت و رویه متکاها رو هم عوض کردم. دو تا رویه کوسن داره ولی من خود کوسن رو ندارم. که تا آخر هفته یه جفت میخرم. خودم عاشق کوسن های روی تختم. خوشم میاد مژهمژه اون روتختی زرشکیه، خودش دو تا کوسن با رویه زرشکی داشت. ولی این یکی فقط رویه داره.

وقتی مهدی اومد، دیگه کارم تموم شده بود. ولی بهش نگفتمچشمک شام رو که خوردیم و جمع کردیم، بهش گفتم برو تو اتاق خواب. رفت و خوشحال برگشت. گفت: نجاتم دادی!!!!!!!!! دیشب هم لحافش رو کشید روی خودش و مانی. البته اینم داستان داره.

وقتی من عروسی کردم، یه سرویس روتختی ترک گرفتم که عالی بود. متاسفانه الان اصلا مارش یادم نیست خیل نرم و لطیف و خوشگل. از اینا که دور تخت، یه تکه پارچه هم داره. نمیدونم متوجه شدید یا نه. اون موقع من اون مدل رو دوست داشتم. لحافش خیلی خوب و عالی بود. تو این چند سال ما صد بار این لحاف رو داده ایم خشکشویی. ولی آخ هم نگفته. ولی یه مشکلی بود! من به خاطر مشکل کمرم، همیشه وقتی یه ور میخوابم، باید بین زانوهام پر باشه. یعنی نباید دو تا زانو روی هم قرار بگیره. باید حتما یه بالش نارک یا پتو بین دو زانو باشه. این بود که همیشه من اون لحاف دونفره رو یه سرش رو میذاشتم بین زانوهام و ظاهرا زیاده روی میکردم و برای همین هیچوقت مهدی نصیبی از اون لحاف نبرد!! و همیشه پتوی خودش رو میکشید رو خودش!!!!خجالت

تا اینکه دیشب این لحاف رو افتتاح کردیم و من گفتم: تو دیگه راحت شدی. این لحاف مال تو، مال منم که سر جاشه! مهدی هم گفت: خب، چه کاریه! دوتایی بریم زیر همین لحاف جدیده!! که البته اینم فانتزیه. چون احتمالا در جریان خواب، من اینم میبرم واسه خودم! پس بهتره هرکی بره زیر لحاف خودش!!!!!!!!! خوش به حال کسانی که میتونند زیر یه لحاف بخوابند!!!!!!!!!!!نیشخندچشمک

دلم میخواد یه سری شمع طلایی و سفید هم واسه روی پاتختی ها بگیرم ولی از دست مانی، اصلا بهش فکر هم نمیکنم. میدونم در نیم ساعت اول، دخل همه شونو میاره!

خوشحالم که این لحاف رو آوردم. اصلا خودم هم آدمی نیستم که یه چیزی رو بذارم واسه مناسبت خاص. مناسبت خاص همین الانه. کی میدونه تا کی زنده است. همین الان باید از همه چی استفاده کرد. ول کن بابا. شاید تا ده سال دیگه نرفتم تو خونه جدید. شاید وقتی رفتیم، دیگه این روتختی رو دوست نداشتیم. الان دوستش داریم، پس ازش استفاده کنیم.

قلب

امیدوارم مشکل برطرف شده و این پست ثبت بشه!

 

[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ