چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حتما تیتر رو که دیدید، فکر کردید من حامله ام! حالا ببینید چی شده!

دیروز از صبح منتظر بودم تا ساعت یکربع به سه بشه و من برم خونه و کیک سیب بپزم!

یه بار پخته ام و خیلی خوشمون اومده!خوشمزه 

خلاصه این شد که رئیسم تازه ساعت 2:40 رسید اداره و من نتونستم زود برم! مجبور شدم تا یکربع به پنج بمونم که ایشون تشریف ببره. خلاصه که حوالی پنج و ربع رسیدم و یه سری خرید داشتیم. رفتم و برگشتم، دیگه داشتم از خستگی می مردم. مانی هم از صبح نخوابیده بود. بیچاره خواهرشوهرم. مانی احتمالا پوستشو کنده بود. خلاصه مانی خوابید و منم یه چرت زدم و پاشدم.

اول رفتم حموم. بعد اومدم و سیب زمینی سرخیدم واسه شام و کاهو و خیار و گوجه شستم واسه سالاد. متاسفانه ماشین ظرفشویی دچار یه مشکلی شده که خوب نمیشوره و لکه بهش میمونه. حالا امروز باید برم با سوزن بیفتم به جون سوراخهای آب پاش شاید چیزی توش گیر کرده . اگه شد که هیچی، اگه نه باید بگیم بیان واسه سرویس! بعدش داداشم قرار بود بیاد یه چیزی ازم بگیره و ببره که گفتم شام بیاد. شنسل مرغ درست کردم و خوردیم و بعدش یه عالمه مانی رقصید و من و داداشم رو هم بلند کرد که کردی برقصیم!!! ما هم رقصیدیم. این وسط مهدی و خواهرش هم ما رو تشویق می کردند!تشویقتشویق خلاصه بعدش من دیگه تنبلی و رقص و پایکوبی رو کنار گذاشتم و رفتم ظرفها رو شستم! جمع و جور و بقیه کارها، داداشم هم رفت.

دیروز که به کیک سیب نرسیدیم. ایشالا امروز بپزیمش!نیشخند

میخوام یه چیزهایی راجع به تحولات محل کارم بگم:


من یه هشت نه سالی میشه که اینجام. از اول هم تو قسمت معاونت بوده ام. دوسال بعد از اومدنم، معاون مربوطه که رئیس مستقیم من بود، از شرکت رفت. من خیلی ازش خواستم قبل از رفتن جای منو عوض کنه ولی ایشون منو گول زد و گفت: نه، اگه تو بری، معاون بعدی که بیاد، از کجا باید بفهمه اینجا چه خبر بوده؟! تو به ریز کارها اشراف داری پس بمون و ایشون رو آگاه کن! خلاصه دست ما هم به جایی نرسید. نفر بعدی که اومد، تا همین حالا در خدمتش بودیم. از من پنج سال بزرگتر بود و ماخیلی راحت باهم کار میکردیم. بسیار بسیار سختگیر بود در کار و تا دو سه سال اول، فقط داشت مچگیری میکرد!

منم که به خودم مطمئن بودم، برام مهم نبود. از اونا بود که خیلی دیر اعتماد میکرد. ولی وقتی بهم اعتماد کرد، دیگه تا آخرش پام وایساد. شرایط کاری ایشون خیلی سخت بود. چون خودش آدم مسوولیت پذیری بود، به طبع، کارمنداش هم له و لورده میشدند. خودش تا یازده دوازده شب بود و الحق که کار میکرد! اوایل من تا هفت و هشت می موندم. کم کم دیدم زندگیم داره فنا میشه. بهش گفتم من تا پنج بیشتر نمیمونم. باور نکرد ولی من دیگه تا پنج میرفتم.

کم کم مشکل کمرم حادتر شد. حالا دیگه نمیتونستم زیاد بمونم. ولی گاهی که کار بود، وجدان مبارک نمیذاشت برم. خلاصه ما له و لورده شدیم. ایشون هم همیشه قدر منو میدونست و با ساعت کاریم کنار می اومد. ولی خب، حجم کار و مسوولیتم خیلی بالا بود. تا زد و حامله شدم و دیگه یادتونه دیگه. شرایط رو واسه تون گفته ام که مجبور بودم بمونم کار کنم و اضافه کاری کنم به خاطر خرج خونه!بعد هم مرخصی زایمان و دوباره برگشت به کار تا امروز.

دو سه ماه قبل از عید، یه جایی زیر نظر مستقیم مدیرعامل خالی شد. یه روز همین آقای رئیس من، منو خواست و بهم گفت که اونجا خالی شده. میخوای بری اونجا؟؟!! تا اینو گفت، من فوری بهش گفتم: چرا شما میخواهید از اینجا برید؟؟؟!!! ایشون : تعجب من: همه میدونند که شما هیچوقت نذاشتید من واحد کاریم رو عوض کنم. الان که میخواهید من برم اونجا، حتما خودتونم میخواهید برید. من ترجیح میدم تا زمانی که شما اینجایید، با شما کار کنم. هرچند خیلی سختگیرید!!!!!!!

 ایشونم خندیدو گفت: «من تو این شش سال، هیچ کاری واسه شما نکرده ام. الان اگه برید اونجا، حقوق و مزایاتون بهتر و بیشتر میشه. تنها کاریه که میتونم براتون بکنم. فقط تا زمانی که یه نفر رو بیارم به جای شما، لطفا کارهای منم هندل کنید.»با وجود اینکه راضی نبودم، ولی عقلم رو به عادتم ترجیح دادم و پذیرفتم. نشون به اون نشون که ایشون هیچ کس رو به جای من نیاورد!! و من تا همین الان هم دارم کارهای دو واحد رو انجام میدم. مقداری روی پایه حقوقم گذاشتند ولی ایشون شب عید استعفا داد و الانم میاد و میره که کارهاشو تحویل بده. پس حدس همه ماها درست بود از اینکه بعد از جابجایی من، ایشون هم نمیمونه.

حالا این همه ماجرا نبود. درست یکماه بعد از اینکه من مستقیم رفتم زیر نظر مدیرعامل، مدیرعامل عوض شد!!!!!!!!!لبخند من موندم اینجا مونده و اونجا رونده. حالا فکر کنید مدیرعامل قبلی، تقریبا چهارسالی میشد که توی شرکت بود و منم قبل از اینکه مستقیم بیام زیر نظرش، ایشون منو میشناخت و خیلی کارهام تحت نظر ایشون بود.

خلاصه تقریبا دو ماهه که مدیرعامل رفته ولی هنوز مدیرعامل جدید نیومده. فقط رئیس هیات مدیره گاهی روزی دو سه ساعت میاد که کارهای روتین و امضاها رو انجام بده و بره. این شرایط شیر تو شیری تا یه جاهایی به نفع منه. چون اگه خدا بخواد هفته دیگه رو مرخصی بگیرم و قال قضیه مهدکودک مانی رو بکنم و برگردم سر کار خودم.

حالا حتما میگید پس جریان بارداری چیه.

عرض کنم خدمتتون، وقتی رئیس قیلی من که معاون بود، رفت، خب، یه نفر باید می اومد جای ایشون. یکی از مدیران زیرمجموعه اش به نام آقای الف، همین دو سه روز پیش، واسش حکم زدند که بیاد بشه معاون. حالا فکر کنید شرایط چه جوریه. هنوز کارهای معاونت دست منه. من اومدم پیش مدیرعامل، مدیرعامل جدید هنوز نیومده، کسی هم نیومده که کارهای معاونت رو از من تحویل بگیره. در نتیجه من باید با آقای الف ـ معاون جدید ـ کار کنم تا یه نفر رو واسه خودش بیاره. من بمونم و مدیرعامل جدید که از راه برسه.

اینو هم در نظر داشته باشید که من همیشه دوست داشتم برم تو واحد منابع انسانی ولی رئیسهام هیچوقت نذاشتند من جابجا بشم. در پی تغییر و تحولات جدید، رئیس منابع انسانی عوض شده و کسیه که من خیلی قبولش دارم و واقعا آدم باسوادیه. این تا اینجا کات، دیروز دیدم همین رئیس منابع انسانی که یه خانمه اومده به من میگه: آشتی! یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟ میگم: خب، آره. میگه: تو بارداری؟؟ دیروز آقای میم اومده پیش من گفته: من از یه منبع موثق شنیده ام که آشتی بارداره و احتمالا تا ماه های آینده بیشتر نمیتونه بیاد سر کار!!!!!!!!

من: تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

گفتم: من هنوز زیر بزرگ کردن مانی زاییده ام!!! همین الان هم پ... ام!! بعد احیانا منبع موثق ایشون چی بوده که من ازش بیخبرم؟؟!

بعد توی دلم گفتم شوهر من ماه به ماه به من دست نمیزنه. احیانا از کی باید باردار میشده ام؟؟!!سوال

بعد نشستم فکر کردم. نکنه اینا میخوان بعد از رفتن مدیرعامل  و معاون قبلی، منم دیگه نباشم!! یعنی میخوان تیم خودشونو بیارن؟ خب، اینهمه کار دست منه. اگه من نباشم که همین آقای میم نمیدونه چی به چیه؟! الانم روزی یکی دو ساعت با هم جلسه داریم در مورد کارهایی که باید در واحد معاونت انجام بشه. خلاصه دردسرتون ندم.

وقتی آقای میم از جلسه برگشت، بهش زنگیدم و گفتم: آقای میم! حالا که حکم معاونت شما هم به سلامتی زده شده، من تا هر زمانی که بتونم درخدمتتون هستم. تا زمانی که یه نفر رو واسه واحد معاونت بیارید. من نمیخوام تحمیل بشم به شما. هر وقت کسی رو بیارید، من کارها رو بهش تحویل میدم .» و با زبون بی زبونی گفتم که تو یکی رو واسه خودت بیار تا من فقط به کارهای واحد مدیرعامل برسم و کارم سبک بشه و مودبانه به گوشش آوردم که من تو واحد تو و زیر نظر تو نیستم که تو در مورد رفتن و موندن من تصمیم بگیری. مدیرعامل باید در مورد من تصمیم بگیره.

خلاصه ایشون حرفی زد که من شاخ درآوردم. ایشون گفت:

«من نتونستم وگرنه میخواستم شما رو به واحد معاونت برگردونم!!!!!!!!!» و سه بار این جمله رو تکرار کرد. و ازم خواست تا اومدن شخص جدید، کمکش کنم و خیلی هم ازم تشکر کرد. منم شاخ درآوردم. البته ایشون یه کم فضول تشریف دارند. حالا نمیدونم از روی چه شواهد و قرائنی شک کرده که شاید من حامله باشم؟؟!! البته اگرم حامله می بودم بازم یه ایشون ربطی نداشت. شاید هم ترسیده که من برم، دیگه کی میخواد کارها رو بهش بگه و کمکش کنه؟! خلاصه هنوز نفهمیده ام منظورش چی بوده از اون حرف!

[ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ