چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستان گلم که دلم واسه تون یه ذره شده بود.

راستش این چند روز درگیر مریضی آقا مانی بودیم که شکر خدا به خیر گذشت. الان اومدم شرکت و یه عالمه کار ریخته سرم ولی توی این فرصت کوتاه سعی میکنم تند تند بنویسم.

راستش چهارشنبه که رفتم خونه، بعد از یه استراحت کوتاه، پاشدم و کیک سیب پختم. چای هم دم کردم و مهدی که اومد خونه، خیلی گشنه بود. چای و کیک سیب آوردم و به همراه خواهر وسطی مهدی و مانی نشستیم به خوردن. اون لحظه با خودم فکر کردم چقدر خوشبختیم!!بغل برای شام هم قرار بود بریم اکباتان مغازه هات داگی پسرخاله ام شام بخوریم. البته بیشتر دلم میخواست عمه مانی رو ببریم که یه دوری بزنه و یه کم دلش بازشه. خلاصه رفتیم و از اون ور هم رفتیم رسوندیمش خونه شون و برگشتیم خونه.

من و مانی خوابیدیم ولی ساعت یک و نیم من با سر و صدا بیدار شدم و دیدم مانی (گلاب به روتون) یه عالمه شیری رو که قبل از خواب خورده بالا آورده! فوری ملافه ها و لباسها رو عوض کردیم و دیگه من و مانی رفتیم تو پذیرایی خوابیدیم. مهدی هم که بیدار بود و پای اینترنت بود. یکساعت بعد دوباره این وضع تکرار شد و مانی بالا آورد. ساعت سه هم تکرار شد که این بار دیگه رسوندیمش بیمارستان تخصصی کودکان سر طالقانی. البته کاشکی همون موقع می بردمش بیمارستان پیامبران که دکتر خودش هم اونجا بود. ولی خلاصه دکتر دیدش و گفت که بیماریش ویروسیه و یه سری دوا و آمپول داد. این اولین آمپول مانی بود که از اول عمرش قرار بود بزنه! البته به جز واکسن ها که خب اونا رو اصلا یادش نمیاد!!

نذاشتم مانی اصلا اسم آمپول رو بشنوه یا ببینتش. از این کار هم بدم میاد که بچه رو با آمپول و دکتر بترسونیم!! بعد چه جوری میشه توقع داشت که بچه از دکتر و آمپول بدش نیاد!! این بود که وقتی روی تخت خوابوندمش، گفتم: خاله میخواد پوشکت رو ببینه! بعد که آمپول زد و دردش اومد و گریه کرد، بهش گفتم: خاله مهربون، از توی پوشکت، یه دونه مورچه رو درآورد. مورچه رفته بود گازت بگیره!!!نیشخند

مهدی حدود چهل و پنج دقیقه دور تهران رو زد که یه شربت راینیتیدین رو پیدا کنه!!!!!!!!!!!! آخه من نمیدونم تاوان این تحریمها رو چرا باید بچه های بیگناه پس بدن؟؟!!عصبانیعصبانی این شربت چیه که باید بابتش اینقدر دوندگی کرد؟!

هرچند که مهدی تلافی همه اینا رو سر من درآورد و حسابی از خجالتم دراومد. وقتی بعد از چهل و پنج دقیقه برگشت، هرچی دهنش دراومد بهم گفت و همونجا وسط بیمارستان با صدای بلند میگفت: حقمونه اینقدر بلا بکشیم وقتی تو چسبیدی اینجا و دل نمیکنی بریم!! منم بچه مریض بغلم بود و هیچی نمیگفتم! تو راه برگشت هم هی گفت و گفت و گفت....کلافه

رسیدیم خونه دیگه ساعت پنج شده بود. خوابیدیم تا هفت که دوباره مانی حالش به هم خورد. دیگه حاضر شدیم و رفتیم ببینیم میشه این شربت رو پیدا کرد یا نه. البته شربت برای دل درد و معده درد مانی تجویز شده بود. یه عالمه گشتیم ولی نبود. تا رفتیم خونه مامانم اینا. از داروخونه شبانه روزی سر کوچه شون گرفتیم. دیگه از پنجشنبه صبح اونجا بودیم تا حالا!!

تو این چند روز هم حال مانی بدتر شد. مجبور شدیم جمعه صبح ببریمش بیمارستان پیامبران. البته دکتر خودش نبود ولی دکتر دیگه ای بود که کار اونم عالیه و قبلا هم یه بار پیشش رفته ایم. تشخیصش این بود که روده اش عفونی شده و گفت که به زودی اسهال هم میشه! نشون به اون نشون که اونجا هم دوباره واسش آمپول زدند و یه سری دیگه دوا داد و اومدیم خونه و بعد از یه ساعت اسهال های شدید مانی شروع شد.

دیگه نمیخوام جزئیات رو بگم فقط اینو بدونید که من بیشتر از هشت بار این بچه رو شستم. دیگه پوست دستم رفته بود اینقدر که صابون کاری میکردم. هرچی هم کرم میزدم، خشکی از پوستم نمیرفت!! اینا اصلا واسم مهم نبود. مهم  حال مانی بود که همینطور بی حال افتاده بود و یا اسهال بود و یا استفراغ میکرد. یه بار هم سرتاپای خودم رو ملبس کرد که درجا پریدم تو حموم ولی اصلا برام اهمیت نداشت. فقط از خدا میخواستم زودتر حالش خوب بشه. به خصوص که تبش به سختی پایین می اومد و حتی یه بار تبش تا 3/39 بالا رفت!!!نگران

شکر خدا دیروز بهتر شده بود. البته به نسبت پریروز! ترجیح دادم دیروز رو بمونم خونه. اگه یادتون باشه قرار بود کل این هفته رو مرخصی بگیرم و بمونم اینو ببرم مهد تا عادت کنه. ولی این برنامه پیش اومد. این بود که امروز دیگه گذاشتمش پیش مامانم و اومدم اداره و مرخصی یه هفته ای مهد رو گذاشتم واسه بعد که بهتر بشه.

الانم که تمام قد (!) در اختیار شما هستم!!

پنجشنبه شب خیلی حالم بود و بغض داشتم. خیلی دلم میخواست با گوشی پست بذارم ولی نمیدونم چرا نمیشد. اینقدر دلم گرفته بود که فقط دوست داشتم دستم به اینجا میرسید و می تونستم دو کلوم بنویسم. شکر خدا الان هستم و می نویسم. فعلا تا همین جا بسه تا به کارهام برسم.

اگه امروز فرصت بشه، دوباره میام و مینویسم. همه تونو دوست دارم دوست جونای گلم!!قلبماچبغل

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ