چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

با توام... با تو که الان همخونه ایم و همین چند سال پیش خیلی خیلی بیشتر از همخونه واسه هم بودیم. نمیدونم اون روزها رو یادته یا نه. روزهایی که هردومون خیلی انرژی داشتیم واسه زندگی.

برمیگردم به عقب. به سال 79 که من یه طرفه بهت دل دادم. تو منو پس زدی و من رفتم. سال 83 یه بار دیگه سر راه هم قرار گرفتیم. تو دیگه از من فرار نکردی. منتها چون من قبلا به تو گفته بودم که دوستت دارم، این پیش زمینه در تو بود. همون سال، من وقتی به تو رسیدم که خیلی خسته بودم. خیلی خیلی. مدتها قبلش که تو از من فرار کرده بودی، کسانی دیگر بودند که به من ضربه عاطفی بزنند. و وقتی برای بار دوم با هم روبرو شدیم، من دیگر خیلی خسته بودم. خیلی خیلی. تو خودت را به من سپردی. به دستان نوازشگر من.

هرچه بیشتر با هم آشنا میشدیم، بیشتر می فهمیدیمم که دنیای فکری ما از دو خط موازی هم موازی تر است. اینها برای من مهم نبود و برای تو خیلی مهم بود. حتی از موضوعات انتخابی پایان نامه مان هم معلوم بود که دنیایی که هر کدام در آن زندگی میکنیم، خیلی با دنیای دیگری متفاوت است. تو این تفاوتها را دیدی و من نه. من خسته بودم. من تکیه گاه میخواستم. من تو را می خواستم. تو دایم گوشزد میکردی که ما با هم متفاوتیم، ما خیلی دور از هم فکر میکنیم. ولی من این بار را به دوش خود انداختم و به تو اطمینان دادم که این تفاوتها تاثیری در «با هم بودن» ها ندارد!! تو از زندگی مشترک ترسیدی. از مادیاتش، تا معنویاتش و من به تو اطمینان دادم که مثل کوه ایستاده ام. کار میکنم در کنارت و پا به پایت می آیم.

تو اما خواهان چیز دیگری بودی. میخواستی بروی از این جا و از روز اول به من گفتی که نهایت خواسته ات رفتن است. قول دادم که همراهت باشم. اما چه شد که جا زدم. بله. جا زدم! ولی علتش را نمیدانی و شاید نمیخواهی بدانی.

وقتی ازدواج کردیم، من به منتهای آرزویم رسیده بودم. به وصال کسی که خیلی دوستش داشتم. تو نمیدانم اما به چقدر از آرزوهایت رسیده بودی. مسلما علاقه ات به اندازه من نبود. اما به قول خودت (همانطور که پیش مشاور هم گفتی) با کسی ازدواج کرده بودی که خیلی دوستت داشت و همیشه در منتهای آرزوهایت این بوده که با چنین کسی ازدواج کنی. کسی که خیلی خیلی دوستت داشته باشد. پس با این حساب، ظاهرا توازن برقرار بوده. هر دو به آنچه میخواسته ایم، رسیده بودیم.

و این چه آغاز قشنگی بود. خانواده تو خیلی اذیت کردند و خودت همیشه قبول داشته ای. و همیشه هم پشت من بوده ای. خیلی از روزهای قشنگ ما به رفع سوتفاهمات آنها گذشت. این جنگ و گریزها، تا سه سال و نیم بعد از عقد ما همچنان ادامه داشت. گرچه تو پشت من بودی، اما اعصاب خردی آنها، روی رفتار ما هم بی تاثیر نبود. خیلی وقتها من و تو دعوا میکردیم، من گریه میکردم، تو عصبانی میشدی و ... همه اینها ذره ذره روی رفتار ما با هم تاثیر گذاشت. متاسفانه یک جاهایی رویمان به روی هم باز شد...

القصه، اینها عوامل جانبی هستند. اگر من و تو محکم بودیم، اینها نباید اینقدر تاثیر می گذاشت.

همان اوایل، یادم هست که وابسته به هم بودیم. بدون هم هیچ جا نمیرفتیم. تو مرغ خانه بودی و برخلاف من که خیلی دوست و رفیق داشتم، تو همیشه خانه را ترجیح میدادی. البته خانه با من فرق میکند. ترجیح میدادی خانه پای اینترنت باشی. همیشه همان اوایل گله میکردم که وقتی من میخوابم، بیا و کنارم باش تا من خوابم ببرد. همیشه مخالف بودی. اگر هم می آمدی، غر میزدی و شاکی بودی!!! آن وقتها، محلی به غرهایت نمیدادم. میخواستم پیشم باشی. بارها و بارها از خواب بیدارم میکردی که برم سر جای خودم بخوابم. همان نصف شب شکوه میکردی که «چرا اینقدر می آیی طرف من!» و من ناخودآگاه، دوست داشتم به تو بچسبم. دوستت داشتم اساسی. تو گله میکردی و شاکی بودی و میخواستی تنها و راحت بخوابی. ولی من میخواستم در کنار تو باشم. نمیدانم. شاید ته دلت راضی بودی از این چسبیدن های من، ولی در ظاهر، غر میزدی!  مثل الان، مثل همیشه!

سالها گذشت. روزگار تلخی زیادی به من و تو نشان داد. یکبار برای رفتن اقدام کردیم که پول جور نشد. پول از جای دیگر جور نشد ولی الان که همه کمبودها و ناکامیهای زندگی مشترک به پای من نوشته میشود، این را هم به پای من می نویسی که:

«تقصیر تو بود! تو اگر چیزی را بخواهی، محال است جور نشود! تو نخواستی و نشد!!!!!!!!!!!» بعد از آن یک سرمایه گذاری کردیم و پای خانواده من و تو هم وسط کشیده شد. از آنجا که تو مسبب و مشوق بودی، بعد از آن شکست مالی، تو هم شکستی اساسی. دیگر با خودت هم قهر بودی. دیگر دوست نداشتی با هیچ کدام از خانواده هایمان رفت و آمد کنی. هر روز بیشتر در لاک خود فرو میرفتی. و آن زمانی بود که من دو ماهه مانی را باردار بودم!!! در مدرسه کارت را نیز از دست دادی چون تعدیل نیرو شده بود. و من برای بار دوم، جور بیکاری تو را به دوش کشیدم و پا به پایت ماندم. روزهایی که تو در خانه بودی و من با شکم برآمده سر کار رفتم و برگشتم. روزهایی که خسته از کار می آمدم و تو حتی پوست بستنی ات را هم زیر مبل می انداختی و از جایت بلند نمیشدی. شاید یکجور افسردگی. ولی من جور همین افسردگی را کشیدم.

هر روز که از کار به خانه می آمدم، به آشپزخانه میرفتم و سانس جدید کار شروع میشد. چون تو از آشپزی و آشپزخانه متنفر بودی!!! منم از کار کردن با شکم برآمده متنفر بودم ولی میکردم که زندگی مان بچرخد. تو از آشپزخانه متنفر بودی و نمیکردی و میگفتی: «من هیچی نمیخورم!» و واقعا هم نمیخوردی؛ ولی من باردار بودم و باید حتما چیزی میخوردم. چون یک ماهی کوچک درونم دهانش را باز میکرد و غذا میخواست!

هرگز گله اش را به تو نکردم. یکی دو بار که دوستانه گفتم، چیزی برای گفتن نداشتی. آنقدر در غم بیکاری و ورشکستگی و شرمندگی از خانواده هایمان غرق بودی، که جایی برای من نبود. من در اولویت های بعدی بودم. حتی یکبار در ماه های آخر، به طنز گفتی: «چه جالب! دیگه دستت به شیر آب ظرفشویی نمیرسد. از بس که شکمت جلو آمده!!!!!!!!!!» و همان موقع به این فکر نکردی که بیایی و نگذاری من بشورم و خودت بشوری که دستت به شیر آب میرسید!!!

همه اینها را انجام دادم که زندگی مان بماند. ولی تو نکردی چون اهمیتی برایت نداشت. دیروز که عکسهای بچگی های مانی را می دیدیم، به عکس های آن دوران خودم دقت کردم. یادم آمد یک ماه بعد از زایمان، رفتم و یک سری لباس جدید برای خودم خریدم. هر روز آرایش، لباس تمیز و آراسته، ناخنهای بلند لاک زده. خیلی به خودم میرسیدم که رابطه مان از دست نرود. ولی تو نخواستی. تو هر روز بیشتر از قبل در خودت فرو میرفتی. هر روز بی حوصله تر. خب، گناه من چه بود این وسط؟ یک روز دوست داشتی با کسی ازدواج کنی که تو را عاشقانه بخواهد. حالا در روزهای سخت زندگی، چون این شخص را دوست نداشتی، باید در اولویت هفتم و هشتم زندگی ات می گذاشتی اش؟؟!!

بعد از مانی، هر روز دورتر و دورتر. یادم است حتی در دوران بارداری هر روز که می آمدم از سر کار، بغلت میکردم. پسم میزدی. « حوصله ندارم. ولم کن!!!!!!!!!!» و هر روز تکرار میشد. و من هر روز بغض میکردم. هر روز می شکستم. اگر مانی در کار نبود، میرفتم و تا امروز هم برنمیگشتم. ولی عزیزی در دل داشتم که نه جای جنگ برایم بود و نه جای گله. میخواستم زندگی مان بماند. تو میدانستی زندگی مان با تلاشهای من می ماند. من تلاش میکردم و تو فقط نظاره میکردی. میدیدی و غر میزدی.

مانی که هفت هشت ماهه شد، رفتی سر کار. کاری که در آن مدیر شده بودی! خودت هم انتظارش را نداشتی. و من امید داشتم که زندگی از دست رفته، دوباره بازسازی شود ولی تو دیگر به آن زندگی برنگشتی. هر روز منتقدتر، هر روز خودخواه تر، هر روز فقط در صدد رفعه حاجات خودت. حالا برای تربیت و امور مانی هم زبان انتقادت روز به روز دراز تر بود! خود را پدر لایقی میدیدی که اسیر مادر بی مبالاتی شده!

انتقاداتت نسبت به من از زبان خودت: بچه رو ول کردی و رفتی سر کار! اون شرکت لعنتی رو به بچه ترجیح میدی! خوب بهش شیر بده! پوشکش رو عوض کن! آروغش رو بگیر! باهاش بازی کن! باهاش حرف بزن! لباسهاش رو خوب بشور!

همه را با زبان آمرانه و دستوری. مثل دستور ارباب به رعیت. و چه به جا یا بی جا، کاسه صبر لبریز شد. تحمل «تو» گفتنت هم دیگر برایم مشکل بود. ظرفیتم دیگر تمام شده بود. به خودم نگاه میکردم. از هیچ جیزی دریغ نکرده بودم. اگر میرفتم سر کار، چون به کار تو اطمینانی نبود. چون الان دیگر به تو اطمینانی نیست! تو هم فقط آمرانه کارهایی که خودم میدانستم باید انجام دهم، فقط تکرار میکردی که نکند فکر کنم نیستی یا لالی!!!

حالا دیگر روبروی هم بودیم. تحمل من تمام شده بود. خودت هم بارها میگفتی: «دیگه به اینجام رسیده» و با دست گلویت را نشان میدادی. میدانستم دوستم نداری. خیلی وقت بود. فقط تحملم میکردی. مثل من که به خاطر مانی تحملت میکردم. رابطه از مو هم گذشته بود. پاره شده بود. ث.ک.ث.ی وجود نداشت. ماهی، دو ماهی یکبار. نمیدانم کسانی که همدیگر را دوست ندارند، چطور بغل هم میخوابند و می توانند با هم ص.ک.ص داشته باشند؟؟!! برای من که غریب است! ماهها می آمدند و می رفتند و من و تو هر روز غریبه و غریبه تر. گاهی به شوخی میگفتم: «اگر یک روزی من در یک انفجار بمیرم و تو برای شناسایی جسد من بروی، هیچ چیز از بدن من در یادت نمانده که بخواهی شناسایی ام کنی!» و این واقعیت تلخی است که الان دیگر خیلی بدتر نمود پیدا کرده است.

تاریخ های زنانگی ام را نمیدانی و البته هیچ اهمیتی هم برایت ندارد. تو که اگر فقط یک تار مو از زیر ابرویم مانده بود، می دیدی و برایت مهم بود، الان اگر بعد از سه ماه هم ابرویم را بردارم، نمی بینی. البته اگر هم ببینی، هیچ اهمیتی برایت ندارد. نمیگویم مثل اکثر زنها توقع دارم بگویی مبارک باشد. گفتن این کلام، به خودی خود اهمیتی ندارد. فقط یک زن از آن جهت دوست دارد از دهان شوهرش بشنود، که یعنی:

 تو را دیدم! تغییرت را دیدم! تغییرت را دوست دارم!

و تو هیچ کدام را نمیگویی چون نه مرا، نه تغییرم را نمی بینی و برایت علی السویه است! البته اگر پای انتقاد باشد، میگویی. وگرنه، در حالت عادی، از تغییری که انجام گرفته، هیچ نمی گویی. وقتی دو روز پیش از بیماری مانی فراغتی پیدا کردم، رنگ موهایم را به کل عوض کردم. خیلی تابلو بود. تو برای آوردن وسایل و شستن ملحفه های کثیف استفراغ مانی به خانه رفته بودی. وقتی برگشتی، به اذعان همه، من خیلی تغییر کرده بودم. ولی تو یا متوجه نشدی یا اصلا هیچ عکس العملی نداشتی. خیلی ها ندارند و متوجه نمیشوند. ولی تو کسی بودی که خیلی زود متوجه میشدی و عکس العمل نشان میدادی! دو هفته پیش هم ناخن کاشتم. متوجه نشدی! جمعه وقتی از بیمارستان برگشتیم، ناخنها را کندم. ولی باز هم چیزی نگفتی.

دیروز یک عطر جدید خریدم. یک عطر با بوی کاملا متفاوت با عطرهای قبلی. فقط مردی که یک زن را به آغوش میکشد و عطر تنش را می بلعد، متوجه این تغییرات میشود. مردی که در کنار زنش فقط زندگی میکند و سرش به کارهای خودش گرم است و زنش را فقط برای انداختن تقصیرها به گردنش و سرزنش و خالی کردن ناراحتی هایش میخواهد، متوجه نمیشود رنگ موی زنش به طول کلی عوض شده و همزمان با آن، سیستم آرایش و نوع عطر هم تغییر کرده. یا متوجه هم که بشه، براش بی اهمیت است.

و اینگونه است ارتباط ما با هم. از همه اینها بدتر، واقعت تلخی است که به تازگی به آن پی برده ام.

این چند روز که مانی مریض بود، خیلی گریه کردی. وقتی دارویش پیدا نشد، به من (!!!!!!!!!!) فحش و ناسزا گفتی و تقصیر را از چشم من دیدی. دو هفته پیش هم که مانی مریض شد، باز هم همین رویه را پیاده کردی. اگر لوله خانه بترکد، عصبانی میشوی و قادر به انجام کاری نیستی. در مواقع بحرانی، کسی نیستی که بشود رویت حساب کرد.

اگر وظیفه ای به تو محول شود، تا آنجا که بتوانی انجام میدهی. ولی آن واقعت این است: تو برای من تکیه گاه نیستی. اگر مانی در تب 39 درجه میسوزد، مطمئن باش، باید به داد دل مادر بچه رسید. اوست که دارد آب میشود. انکه به مادر بچه می توپد و او را مقصر میداند چون در ایران مانده، هیچ نمیتواند برای آن مادر تکیه گاه باشد. آن زن هرگز نمیتواند سرش را روی شانه های آن مرد بگذارد و از دردها و غمهایش بگوید. چون سرزنش میشود. چون تسکین پیدا نمیکند. پس از غمهایش نمیگوید هرگز.

وبلاگی میزند و به آن پناه میبرد.

و این گونه است که این زن دیگر هرگز به مهاجرت به خارج از کشور فکر نمی کند. چه، میداند که آن طرف، مشکلات خیلی بیشتر از اینجاست. باید جور سه نفر را بکشد و تازه تقصیرها از گردنش باز نمشود. حالا با بروز هر مشکلی حتما خواهد شنید: «اگر آن سال آمده بودی، تا حالا این مشکلات حل شده بود!!» و این دور باطل غر شنیدن و سر زنش شدن همچنان ادامه داد. (آیکون زنی با هزاران بغض در دل و هزاران لبخند بر لب)

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ