چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اول یه چیزی بگم در مورد پست قبلی:

خیلی از دوستان محبت کردند و راهنمایی فرمودند که از نوشته های پست قبلی، یه پرینت بگیرم و بدم دست مهدی که بخونه. راستش خودم خیلی در موردش فکر کردم. فعلا این کار رو نمیکنم تا ببینم چی میشه. هرچند اگه بخوام پرینت بگیرم، باید یه اصلاحاتی هم انجام بشه. مثلا اشاره به وبلاگ، حذف بشه یا یه سری چیزهای دیگه! در هر حال از همه دوستانم متشکرم.قلب

من سال 75 دیپلم گرفتم و همون سال هم دانشگاه قبول شدم. توی اون چهار سال، با یه سری از دوستان آشنا شدم که تا همین الان هم با هم ارتباط داریم. ممکنه سالی یه بار هم همدیگر رو نبینیم ولی از حال هم با خبریم! یکی از این دوستان خانمیه به نام فاطی که کلا رسالتش سرویس کردن دهن بقیه است!!متفکر به این صورت که ایشون قبل از همه مون ازدواج کرد یعنی بهار 79. دیگه ترم آخر بودیم. البته ایشون تا الان هم بچه دار نشده و کلا خوش خوشانشه!!هورا تقریبا از اون جمع ثابت فقط یکی ازدواج نکرده و البته ما دوستان متغیر هم داشتیم که گاه و بیگاه بهمون اضافه میشدند. ولی از ثابت ها، من و فاطی و فائزه و مرجان و آرزو ازدواج کردیم و فقط مونده معصومه که اون از همه خوشبخت تره!! باور کنید!!!!!!!!!

من و فاطی ارشد قبول شدیم و فوق لیسانس گرفتیم (فوقش لیسانس گرفتیم!!!!!!!) فائزه و مرجان هم بچه دار شدند. فائزه دو تا و مرجان یکی. آرزو هم که با شوهرش عهد بسته اند که هرگز بچه دار نشن!! خلاصه که رسالت فاطی همیشه اینه که هر چند وقت یکبار زنگ میزنه و پیله میکنه که جمع شیم یه جا و بریم بیرون و اون روزی که میریم حتما پنجشنبه نباشه که من به شوهرم برسم و ... و هرچی بقیه میگن که کارمندیم، گوش نمیده! (من وآرزو و معصومه کارمندیم)

حالا فعلا تیغش بریده و همه رو راهی کرده که روز پنجشنبه بریم بهشت مادران. منم در حال تدارکم البته فقط در ذهنم!!!!!!!!!!

دلم میخواد آش دوغ درست کنم که حتما هم این کار رو میکنم. فقط مشکلی که هست، من از قبل این برنامه رو ریخته بودم و اینکه فکر میکردم این هفته رو مرخصی ام به خاطر مهد مانی و وقت دارم که همه کارها رو بکنم. اعم از خرید ظروف یکبار مصرف و سبزی آش و ماست و ... که البته یه سری وسایل رو دارم تو خونه که باید چک بشه و اصلا هم البته فرصت چک کردن ندارم. و چه بهتر که همین امروز و فردا همه ملزومات رو از بازار روز در خونه مامانم اینا بخرم. ولی مشکل اینجاست که ما تا چهارشنبه عصر یا شب خونه مامانم اینا می مونیم و باید از در خونه مامان اینا بخرم. ولی حلش میکنم.متفکر

به یه چیز دیگه هم فکر کرده ام. اینکه این همه وسایل رو با چه وسیله ای از در پارک تا توی پارک ببریم؟ که اونم چاره داره. یکی از این ساکهای چرخ دار که خانمهای با سلیقه خانه دار واسه آوردن بار از بازارروز استفاده می کنند، امروز میخرم که بعدها هم به دردم میخوره.چشمک

کلا عاشق خودمم با این برنامه ریزی هام! امیدوارم آخر هفته همه چی به خوبی و خوشی پیش بره و حسابی بهمون خوش بگذره.لبخند

گاهی جرقه ای میاد تو ذهنم که هیچی نبریم با خودمون و بریم هرچی اونجا بود بخوریم که فوری این جرقه رو فوت میکنم که خاموش بشه. آخه اینجوری بیشتر بهم می چسبه که وسایل از خودمون باشه. من حدود چهار پنج سال پیش رفتم بهشت مادران. اصلا هم از امکانات اونجا خبر ندارم. احتمالا یه بوفه داشته باشه ولی همون بهتر که من آش بیارم و فاطی هم قراره الویه بیاره. بقیه هم هرچی قاقالی لی دم دستشون باشه از خونه برمیدارند و میارن.

طبق برنامه، چهارشنبه عصر، بلغور گندم یا جو رو می پزم و ماست موسیر چکیده رو هم میزنم بهش. اگه ماست موسیر چکیده باشه، دیگه احتیاجی نیست دائم بخوام همش بزنم! اینم از این. می مونه سبزی که همون پنجشنبه صبح از در خونه مون میخرم و میریزم توی آش. این کار یه مزیت داره و اون اینکه آش داغ می مونه. بعد باید قابلمه رو حسابی بقچه پیچ کنم که نریزه و وقتی هم رسیدیم، دیگه تا موقع ناهار، خیلی سرد نمیشه.

می مونه یه سری ملزومات دیگه. مثل اسپیکر که به موبایل بخوره و باید یه سری آهنگ شاد بریزم روی گوشیم که اونجا حسابی برقصیم و کیف کنیم!!تشویقهوراتشویقهورا این اسپیکر رو هم میتونم از همکارم بگیرم.

یعنی بچه ها، همین برنامه ریزی، کلی منو سرحال میاره. وای به حال اون روز. نیشخند ایشالا همه تون خوش باشید. فعلا ببینم چی میشه. تجربه بهم میگه اولا همه چیز رو بنویسم که راحت تر بتونم چک کنم، دوم اینکه همه چی رو امروز بخرم که کار امروز رو نندازم واسه فردا!

آخرین خبر:

الان با مهدی حرفیدم، میگه امروز عصر با هم میریم خونه مامانم اینا و از اونجا مانی رو برمیداریم و میریم خونه خودمون. یعنی این سه روز آخر هفته رو بریم و بیاییم! حالا اینکه آیا میشه این نقشه رو عملی کرد یا نه، خدا میدونه!!!

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ