چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حالا که فعلا مهدکودک مانی کان لم یکن تلقی شده (!!!!!!!!!!!) فعلا قرار گذاشته ایم با مهدی که هر روز صبح من که همون صبح زود از خونه مون بیام اداره، مهدی هم ساعت هشت و نه مانی رو برداره و ببره خونه یکی از خانواده هامون. بعد ما عصر بریم و بیاریمش و برگردیم خونه خودمون.

خب چند تا مساله:

اول اینکه الان که نیمه اول ساله، ترافیک کمه و میشه این کار رو کرد. مثلا دیروز ما از شهران که خونه مامانم ایناست تا خونه خودمون، چهل دقیقه توی راه بودیم. عوضش ساعت شش دیگه خونه خودمون بودیم تا امروز صبح. بعدش خونه ما توی طرح اصلیه و در هیچ صورتی نمیشه زودتر از ساعت پنج وارد طرح شد. من تا 19 خرداد حق شیر دارم و اگه کارم تو اداره کم باشه، میشه بعضی روزها، ساعت 14:45 برم در اداره مهدی (که نزدیک محل کار خودمه) و ماشین و بردارم و برم مانی رو از محل مورد نظر بردارم و با هم بریم خونه.

فقط دو دوز در هفته هست که مجبوریم تا هفت شب صبر کنیم. یکشنبه و سه شنبه. حالا مهدی میگه:

اگه ما هفته ای دو روز هم طرح بخریم، تقریبا میشه ماهی صد هزارتومن. این می ارزه به اینکه ماهی اینقدر تومن پول بدیم ولی در عوض شبها خونه خودمون باشیم. که البته منم موافقم. اینجوری می فهمیم چه خبره. یه حسنش اینه که مانی هم کمتر به خانواده ها وابسته میشه و هزار حسن دیگه واسه رابطه من و مهدی به همراه خواهد داشت انشاءالله.

حالا بریم سراغ دیروز. وقتی رسیدیم خونه خودمون، ساعت پنج دقیقه به شش بود. مانی که عمرا راضی نشد بریم تو خونه. من به مهدی گفتم: تو برو تو و وسایل رو هم ببر، من و مانی هم میریم اینجا سبزی می خریم. از همون مغازه های خیلی کار راه بنداز. رفتیم و من سفارش یک کیلو سبزی پلو و یک کیلو سبزی آش دادم. و تو این فاصله با مانی رفتیم از لبنیاتی، ماست موسیر چکیده خریدیم. من با پای مانی راه می اومدم و طول کشید. برگشتیم و سبزی ها رو تحویل گرفتیم، دیدم ریحان خشک شده هم داره. یه بسته گرفتم که البته خیلی زیاده و ازش میدم به مامانم. توی سس سالاد خیلی خوشمزه میشه. امتحان کنید!!!خوشمزه

خواستم برم خونه، که مانی خودشو کوبید زمین که نمیام. منم یه دور با اتوبوس بردمش میدون جمهوری و یه تاپ ارغوانی واسه خودم خریدم و برگشتیم!!! دیگه شکر خدا، رضایت داد که برگردیم خونه. ساعت حوالی هفت و نیم بود.

سبزی پلو درست کردم با تن ماهی. که البته تن ماهی رو من درست نکرده بودم! کوکوسبزی هم کنارش درست کردم. بعد رفتم سراغ ظروف یکبار مصرف که دیدم تقریبا همه موارد رو دارم. فقط جهت اطمینان، باید یه بسته دیگه لیوان بگیرم. هرچند اگه بتونم، یه دست لیوان دسته دار دم دستی واسه چای خوردن صحرایی باید بگیرم. چون از چای خوردن تو لیوان یکبارمصرف، ولو کاغذی، واقعا بدم میاد!

بعد دلم نیومد و ظروف محترم یکبارمصرف رو یه آب زدم!!!!!!!! که گرد و خاکشون بره. گذاشتم خشک بشه. سپس (!) رفتم سراغ دواهای مانی که متاسفانه شربت انجیر ریخته بود و بقیه شیشه دواها رو کثیف کرده بود. اونا رو هم شستم و خشک کردم. آب گذشتم جوش بیاد واسه مانی آب جوش کنار گذاشتم. یه جمع و جور الکی هم خونه رو کردم که البته خونه تمییز بود. یادتون باشه مهدی جمعه اومده بود و روتختی و لباسهای استفراغی (ببخشید) مانی رو شسته بود. ازش تشکر کردم دوباره !!!!!!!!!چشمک و لباسها رو تا کردم و گذاشتم تو کمد. باطری دوربین و موبایلم رو گذاشتم شارژ بشه و در آخرین اقدام (مثلا آخریش بود) رفتم یه دوش گرفتم و شام خوردیم و شستم و مرتب کردم و اومدم رو کاناپه غش کردم!!!!!!!!!!!!!

اینا که روزانه ام بود. ولی یه چیز دیگه دلم میخواد بگم:

یه عزیزی دیروز واسم کامنت گذاشته بود و به یه موردی اشاره کرده بود که از دیشب داره بهش فکر میکنم. نوشته بود نقش پسرت از نقش شوهرت توی خونه پررنگ تره! دیدم راست میگه. به همه کارهام فکر کردم. دیدم راست میگه. مانی از مهدی واسم مهتره. اصلا مانی از رابطه مون هم مهمتر شده. البته بگم ها، برای مهدی هم همینطوره. کلا مانی برای هر دومون، از طرفمون پررنگ تره.

برگشتم به عقب. دیدم مهدی خیلی اصرار داشت که مانی بین ما بخوابه چون میگفت: نکنه مانی احساس ترس کنه از اینکه دور باشه!! یه وقت نکنه بخوره به در و دیوار، نکنه بترسه و اینکه واقعا دوست داشت شب تا صبح بچه اش کنارش باشه. دیدم خودم همیشه آسایش و راحتی و خواسته های مانی رو ترجیح دادم به اونچه که مهدی میخواد.

اینجا به یه نتیجه ای رسیدم:

اینکه بعد از بارداری اول، روابط زن و شوهرها لطمه می بینه، برای همینه. اکثرا فکر میکنیم بچه چون بچه است و بی دست و پاست و سراسر نیازه و به توجه و محبت و رسیدگی و همه چی نیاز داره، باید همه چی و همه چی معطوف به اون باشه. اینجا تعادل و توازن به هم میخوره. بچه سر جای خودشه. شوهر هم باید سر جای خودش باشه. زن هم باید سر جای خودش باشه. بچه باید دور از پدر و مادر بخوابه، چون پدر و مادر باید کنار هم بخوابند. حالا ما به خاطر این در به دری، امکان  اینو نداشتیم که خونه مردم، مانی رو هم توی یه اتاق دیگه بخوابونیم. ولی نباید اونو بین خودمون می خوابوندیم. پارک بردن مانی خیلی مهم بود. پدر و مادرش از صبح سر کار بوده اند و حالا که اومده اند، باید براش وقت بذارند. ولی اگه شده یک ربع در روز، باید من و مهدی با هم تنها می بودیم. اصلا شب که مانی خواب بود، باید باید با همه خستگی ها، یک ربع قدم میزدیم. مهدی اهل قدم زدن نبود، منم که اینقدر خسته بودم که بعد از خواب مانی یا یه وقتهایی همزمان با اون، بیهوش میشدم.

ولی اینا قصوری بود که کم کم و تدریجا انجام شد. زیر پوستی جوری که متوجه اش نشدیم. به خودمون اومدیم و دیدیم یه دریا بین مون فاصله است. قطره قطره این آبها جمع شد.

اینجا از اون دوست عزیز تشکر میکنم. اول که از همه تون تشکر میکنم. که اینقدر دلسوزانه و با محبت منو مورد لطف قرار دادید و راهنماییم کردید. مجرد و متاهل و کوچیک و بزرگ، واسم دل سوزوندید.

حالا امروز میخوام حسابی با مهدی در این مورد صحبت کنم. تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که نقش مانی پررنگ تر شده از مهدی. مهدی که اینقدر دوستش داشتم. باید اینو به مهدی هم بگم. باید با هم حرف بزنیم.

دیشب یه تاپ صورتی پوشیده بودم که روش عکس یه آدمک (مرد) بود که داشت به یه آدمک (زن) گل میداد. مانی دیشب گفت: این چیه؟ گفتم: این بابا مهدیه که داره به مامان آشتی گل میده. گفت: من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم به قلبی که روی بدن آدمک خانم بود اشاره کردم و گفتم: این شمایی که توی قلب مامانی! که البته قانع نشد. چون انتظار داشت من یه آدمک دیگه ای رو نشونش بدم! خب، از کجا بیارم؟؟؟!!!قهقهه

یه کم کارم زیاد شده. حالا دوباره میام و می نویسم.قلب

[ سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ