چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز که سه شنبه بود، ما مهدی رفتیم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مهدی. آخه صبح خواهرش زنگید که من چهارشنبه عروسی دعوتم و امروز میخوام برم خونه مامانم. شماها کی می آیید اونجا که مانی رو ببینم؟ منم گفتم نمیدونم.

به مهدی زنگیدم و گفتم اگه میخوای امشب بریم خونه مامانت که هم خواهرت رو ببینیم و هم توی دلم گفتم اگه نریم، دلش واسه مانی تنگ میشه و ممکنه پنجشنبه و جمعه بیاد خونه مون. آدم بدجنسی نیستم. ولی بعد از این برنامه در به دری اخیر، دلم میخواد جمعه رو خونه خودمون تنها باشیم و استراحت کنیم. چون پنجشنبه رو که با مانی میرم بهشت مادران (انشاءالله)لبخند

خلاصه رفتیم و سر راه بنزین هم زدیم و مانی رو برداشتیم و اومدیم خونه مامان مهدی. قبل از رفتن، از مامانم عذر خواستم و گفتم اگه اجازه بدی، دیگه امروز خدمتت بودیم. فردا دیگه نیاییم خدمتت که راه خیلی دوره و فردا قطعا ترافیک، چند تا کشته میگیره!!!!!!!!! بیچاره مثل همیشه هیچ ادعایی نداشت و گفت که من اصلا راضی نیستم و نیایید. که خب البته دلم میخواد امروز بعد از اداره که میرم خونه مامان مهدی، بعد از تبریک، یه ساعت بشینیم و بریم خونه خودمون. خب، اگه روز زنه، منم یه زنم دیگه. دلم میخواد امروز زود برم خونه خودمون و اونجا باشم. اینم کادوی خودم به خودم.

البته ناگفته نماند که من هر سال این روز واسه خودم هم کادو میگیرم!!! حالا با پولی که اداره بهم میده، سر فرصت میرم و یه کادوی خوب واسه خودم میگیرم!نیشخند

القصه، این شد که رفتیم خونه بابای مهدی. همه چی به خیر و خوشی گذشت و دیشب هم اونجا خوابیدیم و الان مانی اونجاست که عصر بریم برش داریم و بریم خونه خودمون.

فقط یه مساله کوچیک دیروز اونجا پیش اومد که احساس کردم مهدی ناراحت شد و البته تا حدی هم واکنش نشون داد.

قبلا هم گفته بودم که خواهر بزرگه مهدی (که البته از من سه سال کوچکتره) با کسی که خیلی خیلی دوستش داشت ازدواج کرد. شکر خدا اینا هنوزم خیلی همدیگر رو دوست دارند. یعنی آدم هرچی نگاه میکنه، اینا روز به روز عشقشون نسبت به هم بیشتر میشه. و البته از عشق ورزی در مقابل دیگران هم هیچ ابایی ندارند. هر وقت اراده کنند، تو بغل هم هستند و همدیگر رو می بوسند و گاهی از اینم فراتر میرن!!

خب، البته زمان من و مهدی اینجوری نبود و به من به چشم یک غاصب نگاه میکردند که اومده برادر عزیزشون رو ببره و همین خانم بارها غش میکرد و گله میکرد که تو (خطاب به مهدی) مثل سابق به من توجه نمیکنی و .... از این حرفها که از حوصله این نوشته خارجه و منم حوصله این حرفهای تکراری صد من یه غاز رو ندارم.

فقط اینو میگم که زمان ما اینجوری نبود و بعد که ایشون ازدواج کرد، دید نه بابا، شوهر اصلا هم بد نیست و اتفاقا خیلی هم خوبه. میشه چند ساعت تو بغلش لمید و بوسید و کیف کرد و شروع کرد به تز دادن که چه خوبه زن و شوهر همیشه به هم محبت کنند و بچه باید محبت کردن رو از بزرگتر یاد بگیره و منم هرگز جوابشو نداده بودم که عزیزم! ما هم اینا رو میدونیم و می دونستیم ولی خب، سرکار علیه همیشه در صدد تحریک مادر گرام و بقیه بودید و نمیذاشتید من و مهدی پیش هم بشینیم و کلا عکس العملهای خرکی و بچه گانه نشون میدادید و حتی گاهی فامیل رو هم تحریک میکردید!

دیروز طبق روال همیشه، ایشون کنار شوهرش نشسته بود و شوهرش هی ماچش میکرد و بغلش میکرد و قربون صدقه اش میرفت. یه هفت هشت باری هی این کار تکرار شد. خب، خیلی همدیگر رو دوست دارند! بعد مهدی به شوخی گفت: بسه بابا! این کارها مال اول ازدواجه، دیگه از شما گذشته! (با خنده میگفت). بعد شوهره خندید و گفت: یعنی چی؟ یعنی ما نباید به هم محبت کنیم؟

بنده هم بعد از اینهمه سال به شوهره گفتم: شما که خوبید! زمان ما عکس العملها از اینی که هست، خیلییییییییییییییییی شدیدتر بود. اصلا از همه طرف جو یه جوری بود که نمیشد نشست کنار هم. همممممممممممه عکس العمل نشون می دادند!!!!!!!! خواهرشوهرم یه لحظه تایید کرد و گفت: آره از همه طرف فشار بود!!!

بعد انگار یادش افتاد شاهکارهاشو، یه لحظه هول شد و زود رفت تو آشپزخونه پیش مامانش!

احساس کردم مهدی ناراحت شد و خواست جمع کنه قضیه رو، ولی من با خنده حرفم رو گفته بودم و حس بدی هم نداشتم. تموم شده بود و رفته بود. ولی حس کردم مهدی ناراحت شد و شاید توقع داشت من اون حرف رو کاشکی نمیزدم. البته کاشکی مال مهدی بوده و من از این حرفم اصلا ناراحت نشدم.

راستش بچه ها، من نمیگم سردی رابطه من و مهدی به خاطر اوناست. نه، دیگه اینقدرها هم احمق نیستم که بخوام توپ رو توی زمین کس دیگه ای بندازم. ولی اینا هم یادمه که اینا چه روزگاری به من می داند سر اینکه من اولین نفر بودم که وارد خانواده شون شده بودم! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. و البته نمیگم چون حوصله ندارم و برام بی اهمیته.

ولی حالا که تموم شده، دیگه این خیلی مسخره است که اینا که چشم نداشتند ما رو با هم ببیند و دایم ما رو مسخره میکردند و چوب تو حلق ما میکردند، بیان وایسن جلوی ما و صاف تو چشم ما نگاه کنند و بگن: شما بهتره همدیگر رو بغل کنید و اینجوری بچه تون عشق ورزیدن رو یاد میگیره! خب آدم میسوزه تا همونجایی که می دونید!!!!!!!!!!!!کلافه

جالب مهدی بود که تا آخر شب، دیگه با من یک کلمه نحرفید و احساس کردم رنجیده که خب، خیلی رک بگم که برام مهم نبود. من اون روزهای سیاه سالهای اول زندگیم رو که اینا پدر صاحبم رو درآورده اند بخشیده ام و الان مشکلی باهاشون ندارم. ولی اینکه بخوان نصیحتم کنند و حرفهای خودم رو به خودم بگن، دیگه زور داره. آخه بارها نصیحت شده ایم که شما چرا همدیگر رو بغل نمیکنید؟...

بماند. خب البته مهدی هم صبح زود که مانی با گریه از خواب بیدار شد، یه چیزی گفت که نشون داد واقعا از حرف دیشبم ناراحت شده و تلافی شو یه جورایی درآورد.

البته دیروز توی راه که می اومدیم، مفصل باهاش حرفیدم و در مورد پررنگی نقش مانی و کمرنگی نقش دوتامون گفتم بهش. تا حدی قبول کرد ولی خب، نمیدونم. اینا رو در حرف قبول میکنه ولی در عمل هیچ کاری نمیکنه. یعنی منتظره معجزه از طرف من اتفاق بیفته؟ یعنی مثلا من چه کار باید بکنم؟!

بچه ها یه چیزی رو میخوام صادقانه بهتون بگم که ترجیح میدم تو ادامه مطلب باشه.


راستش رو بخواهید، تا چند ماه پیش، خودم خیلی دلم میخواست ولی مهدی سرد بود و میل من سرکوب میشد. الان جدیدا احساس میکنم منم سرد شده ام. واقعیت تلخیه ولی یه وقتهایی با خودم صادقانه میگم یعنی اگه الان مهدی بخواد، تو هم میخوای، می بینم نمیخوام.

همه اش فکر میکنم یه چیزی کمه، یه چیزی باید باشه ولی نیست. یه کاری باید انجام بشه ولی نمیشه، ولی نمیدونم. انگار منم رغبت آنچنانی ندارم. انگار روی منم تاثیر گذاشته. یعنی دیگه اون آدم سابق نیستم. وقتی ازش میرنجم، دوست ندارم باهاش بخوابم. شاید ظرفیت منم تکمیل شده.

پریروز که خونه خودمون بودیم شب و من شام سبزی پلو درست کردم، موفق شده بودم یه ماهیتابه چدن سایز متوسط بگیرم!!! (خدا رو بابت این موفقیت شکر میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!)که شکر خدا مربع هم هست و در داره. خیلی وقت بود سفارش داده بودم مغازه سر کوچه مامان اینا بیاره. پریروز که مایه کوکو سبزی رو ریختم توش و داشتم صافش میکردم، به این فکر کردم که خوشبختم چون آرامش دارم. بعد تو دلم خندیدم و یادم اومد، همه پست هام، یکی در میون، یا دو تا درمیون، میام میگم از مهدی ناراحتم، بعد در پست بعدیش، میگم حالا میخوام یه کاری بکنم که زندگیم درست بشه. بعد کیک سیب می پزم، احساس خوشبختی میکنم، کوکو می پزم، احساس شادی میکنم!!!!!!!!!

یعنی من دمدمی مزاجم، یا الکی خوشم، یا واقعا پیگیرم که این زندگی سه نفره حفظ بشه و از هم نپاشه؟؟؟!!!

پاسخ خود را به خیابان الوند، نبش کوچه اول، در هفتم بفرستید!!!!!!!!!

بله درست حدس زدید، مورد آخر صحیح است!!!!!!!!نیشخند

[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ