چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب دیگه دوستان عزیز. باید از محاسن همسرم بگم که شما هم فکر نکنید همسر من فقط منو آزار میده. بله عزیزان!

البته قبل این که محاسنش رو بنویسم، باید بگم:

ارغوان عزیز! یه خبری از خودت به من بده. نگرانتم!

روز چهارشنبه حضرت والا، با یه سبد گل و یه کادو اومد محل کارم! یه نیم ساعتی هم نشست و رفت. خوشحالم کرد. نه به صرف کادو، به خاطر اینکه نشون داد براش اهمیت داره. کادوش هم یه عطر بود. از بوش خوشم اومد.قلب

حالا از بقیه محاسنش بگم. البته بگم ها، اینا به چشم من حسنه. شاید برای یکی دیگه، یه صفت عادی باشه.

ایشون سیگاری نیست. مشروب هم نمیخوره. البته خودش میگه چون تو دوست نداری من نمیخورم! ولی من درگوشی به شما میگم که شاید خیلی هم تمایلی نداشته باشه. شاید صرفا به خاطر لذت انجام یه کار ممنوع، مثلا تو دلش بخواد این کار رو انجام بده. وگرنه اهلش نیست.

در اختلافات بین من و خانواده اش، اگرم به من غر بزنه، هرگز هرگز به اونا نمیگه که از من ناراحته. جلوی اونا خیلی هوامو داره و مواظبمه. به جز چند مورد کوچولو که دیگه اونم اختلافاتمون با هم خیلی بالا گرفته بود، جلوی اونا احترامم رو نگه میداره و اجازه دخالت رو به اونا نمیده. البته خدایی باید بگم اونا هم اهل دخالت نیستند. اول ازدواج شاید یه چیزهایی در گوشش وزوز میکردند ولی خدایی و پیغمبری مهدی همیشه از من حمایت میکرد.

همه میدونیم مردها دهن بین هستند بی استثنا!! مهدی از خانواده اش تاثیر پذیر نیست. البته گاهی تاثیر پذیره ولی از دیگران. نه الزاما از خانواده خودش.

دروغ نمیگه. تا جایی که خیلی خیلی مجبور نباشه دروغ نمیگه. اونم مثلا اگه بخواد مثلا یه چیز سورپرایز رو از من پنهان کنه. ولی دروغگو نیست.

خانواده دوسته. از اینکه با من و مانی باشه لذت میبره. (از جمع سه تایی مون بیشتر از جمعه دو نفره خودش لذت میبره البته!!!!!!!چشمک)

آدم خسیسی نیست و از خرج کردن ابایی نداره. اگه من جلوشو نگیرم، هیچی پول نمیذاره و من باید به زور ازش بگیرم واسه پس انداز!

اگه اشتباه کنه، شاید اون موقع نه، ولی بعدش عذرخواهی میکنه.

حالا یه سری حرفها هم دارم که توی ادامه مطلب بگم. خب، بالاخره اینجا وبلاگ منه و یه سری حرفها هم دارم ولی چون گفته ام امروز میخوام از محاسنش بگم، اینجا رو گذاشتم واسه محاسنش.


روز چهارشنبه تا از سر کار بریم خونه مادر مهدی و با مانی برگردیم خونه خودمون، ساعت هشت شب رسیدیم از بس که ترافیک بود!!! یعنی دلم واسه مهدی سوخت از بس کلاژ و ترمز عوض کرد!!گریه اینم بگم که اداره ما، امسال هم مثل پارسال، غیر از اون هدیه نقدی که داد، به خانمها هم اجازه دادند ساعت 14:30 برن خونه. که البته من اینقدر کار داشتم که مجبور شدم تا ساعت چهار و نیم بمونم شرکت!!!!!!!!!!منتظر

خلاصه که هشت رسیدیم خونه و من پریدم تو آشپزخونه و هم شام پختم و هم آش واسه فردا که پنجشنبه بود و قرار بود با دوستام برم پیک نیک. خلاصه دیگه دست به ظرفها نزدم و مانی خیلی خیلی اذیت کرد و پوست من و مهدی رو کند! صبح پنجشنبه بلند شدم و بعد از یه آرایش توپ، (!) دیدم وقت دارم و رفتم تو آشپزخونه. ظرفهایی رو که مشد، گذاشتم تو ماشین و بقیه هم قابلمه بود که شستم. شب قبلش هم همه وسایل آماده بود. دیگه مانی کم کم بیدار شد و راهی شدیم. راستش خیلی وقت بود پشت فرمون نبودم ولی خیلی خیلی راحت رفتم و برگشتم. خدا رو شکر!

جاتون خالی خیلی خیلی هم خوش گذشت. بچه ها خیلی هم از آش خوششون اومد. (قابل توجه عاطی عزیز که دستورش رو بهت میدم حتما!)

ولی وقتی برگشتیم خونه، مهدی عوض شده بود!!! اصلا هم نمیدونم چرا!! الان دیگه جزییات رفتارش رو نمیگم. فقط اینو بدونید که همون پنجشنبه شب، بیخود و بی جهت چند بار توپید بهم و باهام بدرفتاری کرد. اینجا باید به یک حرکت زشت خودم اعتراف کنم. و اون اینکه من بیشعور، تلافی اینا رو سر مانی درآوردم!!!!!!!!ناراحت یعنی فکر کنید از صبح که مانی با من بود و وقتی رسیده بودیم خونه، پیاده نمیشد و هی گریه میکرد که پیاده نشیم. منم دیگه واقعا خسته بودم. خلاصه مهدی به زور آوردش خونه و مانی هم دیگه تا شب پدر صاحبمون رو درآورد اینقدر که اذیت کرد.

حالا ببینید چی شد. وقتی که صبح میرفتم، موبایلم همون جلوی ماشین بود. ولی وقتی برگشتم، اشتباهی موبایل تو وسایل پشت ماشین بود و نشنیده بودم که مهدی بهم زنگیده. وقتی داشتم پیاده میشدم که گوشت بخرم، دیدم یه عالمه زنگ زده و من نشنیده ام. اونجا که کلی دعوا کرد باهام که البته حق داشت! من باید حواسم می بود و موبایل رو در دسترس میذاشتم. حق داشت نگران بشه. ولی وقتی رسیدیم خونه، دیگه ول کن نبود و همه اش تو قیافه بود. شب هم که مانی دیگه خیلی خیلی بهانه گیر شده بود و هی نق میزد و کارهای خطرناک میخواست بکنه، من دیگه ظرفیتم تموم شد و دو سه تا داد وحشتناک سر مانی بیچاره کشیدم. به طوری که بچه گریه کرد و گفت: مامان دعوا نکن!

اونجا دلم میخواست واقعا بمیرم ولی قیافه مظلوم مانی رو اونجوری نبینم.نگرانگریه صادق باشم و اینو بگم که درسته که مانی خیلی خیلی داشت اذیت میکرد ولی من تلافی رفتار مهدی رو سر مانی درآوردم. آدم باید صداقت داشته باشه!خنثی

بعد هم نشستم یه گوشه و دیگه هیچی نگفتم. مانی هی می اومد و ماچم میکرد و میگفت: ببخشید!!! بعد هی دست و صورتم رو می بوسید. این رفتارش بیشتر داغونم میکرد. البته میدونید، ده روز پیش که مانی مریض شد، خیلی خیلی بهش توجه کردیم و از وقتی از مریضی بلند شده، خیلی متوقع شده! البته میگن همه بچه ها اینجوری اند! ولی اینا توجیهی برای رفتار زشت من با اون نیست. خودم اعتراف میکنم!افسوس

خلاصه اینکه چهارشنبه ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن رفتن و این چند روز دامن کوتاه و تاپ پوشیدن و آرایش کردن و خونه و زندگی مرتب و شام و ناهار به موقع، نتونست مهدی رو یه ذره هم به طرف من بکشونه. اینم بگم که من دندون توجه مهدی به خودم رو کنده ام! ولی برام جالب بود ببینم کی میخواد بیاد طرفم. نگید تو برو که قبلا هم گفته ام که وقتی رفتارش سرده و نسبت به من جبهه داره و گارد میگیره، نمیتونم برم طرفش. وقتی من تا دهن باز میکنم، بهم می توپه و بیخودی باهام می جنگه، نمی تونم تو اون لحظه برم به گردنش آویزون بشم. فقط تا میتونستم با لحن آروم بهش میگفتم: خب، من که چیزی نگفتم. چرا بیخودی دلخوری؟؟!!

البته عمده ناراحتیش از اینه که اینا با یه نفر طرف معامله شده اند به خاطر فروش خونه پدرش. مبایعه نامه هم نوشته اند. سند هم داده اند دست خریدار. ولی یارو واسه امضای مبایعه نامه، هی امروز و فردا میکنه. یعنی سند دستشه و هنوز امضا نکرده. چون مهدی هم از طرف خانواده اش نماینده است که کارها رو انجام بده، اینه که خیلی داغونه نکنه بلایی سر سند بیاد و ....

ولی خب، اینا به من چه مربوطه؟ من چه کاره ام این وسط؟ اگه این همه مرد که آدم تو خیابون می بینه که هر روز با هزار مشکل سر و کار دارند، وقتی میرسند خونه بخوان تلافی شو سر زنشون دربیارن، خب، سنگ رو سنگ بند نمیشه!

ولی من دیگه بی خیال شده ام. آها، راستی اینم بگم. چند سال پیش، وقتی مهدی از چیزی ناراحت بود، حالا یا مقصر من بودم یا مثل این بار، مقصر یکی دیگه بود، من میرفتم پیشش و بغلش میکردم و سعی میکردم آرومش کنم. فکر میکنید عکس العمل مهدی چی بود؟ با همون حالت عصبانی میگفت:

این حرکتت یعنی چی مثلا؟ الان من اینقدر عصبانی ام.  اومدی منو بغل کنی که چی بشه؟ منم میگفتم: میخوام آروم بشی و غصه نخوری. میگفت: اینجوری آروم نمیشم و روشو ازم برمیگردوند.

بعد از یه مدتی فهمیدم بعضی از مردها باید برن تو غار تنهایی شون. این بود که تنهاش میذاشتم. ولی طرف ما کلا غار رو به یار ترجیح میده و دیگه اصلا نمیاد بیرون از غار.

اینو من باب گلایه نگفتم. گفتم که گفته باشم. وگرنه که من خیلی وقته به این وضع عادت کرده ام.

از همه دوستان هم متشکرم که اینقدر دلسوزانه برام وقت میذارند و برام دلسوزی میکنند. ولی خب خودتون ببینید. از پنجشنبه عصر که من موبایلم رو جواب نداده ام، یعنی چقدر باید بابتش تاوان داد که کل دیروز رو توی گارد بود. منم اول سعی کردم آرومش کنم ولی دیدم عکس العمش بدتره. اینه که بی خیالش شدم و طرفش نرفتم. میگه تنهام بذار، خب، منم تنهاش میذارم. ولی نتیجه اش همین جداییه که می بینید. وقتی هم که گارد میگیره، زبونش یه لحظه از انتقاد نمی افته. از همه چی ایراد میگیره، همه چی تقصیر من می اندازه و منو مقصر میدونه.

یه وقت فکر نکنید ناراحتم ها، نه عزیزان! دیگه به این وضع عادت کرده ام.چشمک

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ