چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز اولین روز مرخصی ام بود. قراره اگه خدا بخواد تا اخر هفته مرخصی باشم و مانی رو ببرم مهد تا عادت کنه. راستش امروز بردمش و حدود یک ساعت و نیم هم با هم بودیم که البته اگه من تا سه روز متوالی هم باشم، ایشون جیک هم نمیزنه. مهم عادت دادنش بدون من توی مهده که خودم رو سپرده ام به خدا که درستش کنه.قلب 

از یه خانم کارمند تبدیل شده ام به یه خانم خانه دار!!! برای انجام کارهام عجله ای ندارم. خسته کار بیرون هم نیستم. سر صبر کارهام رو انجام میدم. عصر رفتم باقالی پاک شده خریدم و بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. حساب کردم دیدم تا آخر شهریور باقالی دارم. فردا باید برم دو بسته دیگه هم بخرم. حالا حساب کنید ماهی یه بسته،‌ ولی خب ماه رمضون هم در راهه که حداقل یکی از افطاری هام،‌باقالی پلوئه. لوبیا سبز خرد شده هم گرفتم و سرخیدم و گذاشتم تو فریزر.عینک 

اینا روزمره بود. حالا می مونه اونی که الان میل دارم بنویسمش. الان ساعت نزدیک یازده شبه. این اولین پستیه که دارم از توی خونه می نویسم. راستش رو بخواهید دیروز که شنبه بود،‌ بالاخره کار فروش خونه پدر مهدی تموم شد و مهدی و پدرش بعد از هفت ساعت از دفترخونه برگشتند! قاعدتا همه باید خیلی خوشحال باشند که بالاخره بعد از قریب 5 سال اون خونه فروش رفته و اونم به قیمت عالی که مادرش قدرت مانور خیلی زیادی داره. تو این مدت،‌به خصوص این دو سه سال اخیر،‌ مهدی همیشه بهانه بداخلاقی هاش رو خونه می دونست و می گفت خیالش از بابت خونه پدرش ناراحته. چون احساس مسوولیت زیادی میکنه. یادتونه که پدرش سکته کرده و عملا مهدی به عنوان پسر بزرگ، خودش رو مسوول میدونه. 

دیروز که از دفترخونه برگشتند،‌ فوق العاده خسته بود که البته حق هم داشت. پدرش هم تند تند میگفت: «باعث و بانی اش همین مهدیه. خیلی خیلی زحمت کشید تو  این مدت.» دیشب که برگشتیم خونه،‌ همونطور خسته بود. ولی تا ساعت دو و سه پای اینترنت و ماهواره بود و نخوابید! من و مانی که خوابیدیم. مثل هر شب. 

صبح زود پاشدم و بعد از ارایش و آماده کردن وسایل مهد،‌ آ‍ژانس گرفتم و با مانی رفتیم مهد. مهدی هم نرفت سر کار. گفت خسته است و میخواد  امروز رو استراحت کنه! وقتی برگشتیم، احساس کردم خستگی دیروز ازتنش بیرون نرفته. همون غریبه همیشگی بود. نه حرفی با من زد و نه چیزی بهم گفت. یکی دو تا مورد رو تعریف کردم، دیدم میلی به شنیدن نداره. پس سکوت کردم. از ناهار ایراد گرفت و گفت طعم ماکارونی ترش شده! هیچی نگفتم. خب،‌ذائقه است دیگه!چشمک

تا بعد از ناهار که با مانی خوابیدیم و من زودتر بیدار شدم و چای دم کردم و به کارهام رسیدم و شام پختم. مانی هم بیدار شد. در این فاصله بازی پرسپولیس و سپاهان بود. فینال جام حذفی. هرکی برنده میشد،‌ قهرمان جام حذفی میشد. دیگه با شناختی که ازش داشتم،‌ اصلا دم پرش نگشتم. باهاش حرف هم نزدم. به خصوص که از اونور استقلال هم بازیش رو برد. شام رو که روبراه کردم،‌یه سر با مانی رفتیم یه خرید کوچولو کردیم و برگشتیم. داشتم برنج رو صاف میکردم که بیخود و بی جهت بهم توهین کرد. یعنی سر هیچی! بعد منم بهش گفتم: اصلا مشکل تو دلشوره خونه و باخت پرسپولیس نیست. تو بیخودی دعوا داری با من.

گفت:‌ آخه من از تو متنفرم. وقتی ادم از کسی متنفره،‌همین رفتار رو باهاش میکنه.

بعدش هم یه توهین خیلی خیلی زشت بهم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سبز

هر زن دیگه ای بود،‌ داغون میشد، شاید جیغ میکشید،‌ بغض میکرد یا دست به یه کارهایی میزد. ولی من همچنان به کار خودم ادامه میدادم. فقط جواب توهینشو دادم و مشغول کارم شدم. به فاطمه عزیز فکر کردم. به این ایمیل هایی که این دو سه روزه به هم زده بودیم و اون سعی کرده بود در نهایت دلسوزی حلقه مفقوده رابطه ما رو کشف کنه. یادمه برام نوشته بود:‌

مردی که واسه زنش گل و عطر میخره و میره محل کارش سورپرایزش میکنه،‌ چطور میتونه بهش بی محلی کنه؟ یه جای کار میلنگه.

همچنان که کارهام رو انجام میدادم تو دلم گفت:

فاطمه عزیز! حلقه مفقوده همینه. مهدی از من متنفره. برای همین هیچ حسنی رو در من نمی بینه. سرتاپام عیبه از نظرش. 

حالا دیگه خیالم راحته. دیگه حتی یه درصد هم به خودم شک ندارم. هیچ جا اشتباه و قصور از من نبوده. این ادم بنا به هر دلیلی از من بیزاره. اصلا دلیل بیزاریش مهم نیست. سه ساله دارم میگردم و پیداش نمیکنم. اصلا دلیلش رو نمیدونم توانم هم برای یافتن این دلیل، همینقدره. 

خیلی ریلکس بهش گفتم: الان که خونه پدرت فروش رفته و قراره دستت پر از پول بشه،‌بهتره یه فکری به حال خودت بکنی. الان فرصت خوبیه. 

دیگه یادم نیست چی گفت. سفره رو انداختم و اومد شام خورد و رفت. گفت دستت درد نکنه. زیر لب گفتم: نوش جان. جمع کردم و بردم آشپزخونه و مشغول کارهام بودم و به همه چی فکر میکردم. به اینکه مشکل در ارایش کردن و نکردن، سر کار رفتن و نرفتن،‌ نوع پوشش، نوع حرف زدن و هیچ چیز دیگه من نیست. این ادم همونطور که بارها این چند ماه اخیر گفته و تکرار کرده،‌من براش جاذبه ندارم. بلیط من براش سوخته و شاید اون بیچاره هم خیلی تلاش کرده ولی دیده نمی تونه نسبت به من کشش داشته باشه. بارها گفته که من براش جاذبه ندارم. حالا هی من برم رنگ مو و نوع آرایش و نوع عطرم رو عوض کنم. نه، مشکل جای دیگه است. از خودشه. ازخودش که از من بیزاره. 

کار اشپزخونه که تموم شد،‌ رفتم تو دستشویی و در رو قفل کردم. با آرامش مسواک برقی رو براشتم و مسواک زدم. فکر کردم همیشه به مسواک اهمیت داده ام. اینکه دندونهام تمیز و سفید باشه. در این یکی که ایرادی نیست! با محلول چشم پاک کن آرایش چشمم رو پاک کردم و با شیرپاک کن، صورتم رو تمیز کردم. محلول دهان شویه رو ریختم تو دهنم و سوختم.

با خودم فکر کردم سوزش این بیشتره یا سوزش حرف مهدی؟ بعد به خودم خندیدم. حرف مهدی که سوختن نداشت! یه واقعیتی بود که باید گفته میشد که گفت. البته اگرم به زبون نمی آورد،‌ از رفتار و وجنات و سکناتش کاملا مشهود بود. 

تو این فاصله که دهان شویه تند و تیز تو دهنم بود، وضو گرفتم. 

دهنمو شستم و رفتم واسه مانی شیر درست کردم. شیشه شیر رو گذاشتم در دهنش و پوشکش رو عوض کردم. حالا نشستم به نماز خوندن. به این ارامش رسیدم که هیچ اشکالی از من نبوده. حلقه مفقوده، تنفر مهدی نسبت به منه که دیگه دلیلش هم معلوم نیست. همونطور که گاهی یه نفر رو بی دلیل دوست داریم، خب، تنفر هم ممکنه بدون دلیل پیش بیاد. حالا واسه مهدی پیش اومده. اگرم نمی گفت، به خدا از همه رفتارهاش مشخص بود.

تو رو خدا نیایید بگید پرسپولیس باخته بوده،‌ اعصابش خرد بوده. که واقعا از خنده می میمیرم. بزرگترین مشکل ایشون،‌ فروش خونه پدرش بود که انجام شد. از دیروز تا حالا مثل سگ پاچه میگیره. یعنی میخوام بدونم همه پرسپولیسی ها امشب خون به جگر زنهاشون می کنند؟ پس هر روز تو زندگی یه بهانه هست که آدم بابتش پاچه بگیره.

حقیقت اینه که اگه از کسی بدمون بیاد، به هر بهانه ای نفرتمون رو نشونش میدیم. اگرم دوستش داشته باشیم، به هر بهانه ای بهش محبت میکنیم. این واقعیت زندگیه. وقتی ایشون از من بدش میاد، به هر بهانه ای ازم دوری میکنه. 

تو این دو سه ساعته،‌همه اش واسه سلامتی زن و شوهرهایی دعا میکنم که عاشقانه همدیگر رو دوست دارند. خدا به همه شون سلامتی و عمر با عزت بده. امیدوارم سالهای زیادی در کنار هم بمونند و عشقشون پایدار باشه.

یه روزی فکر کردم با پشتکار،‌ تقدیر رو به زانو در میارم و همه تلاشمو کردم مهدی رو در کنار خودم داشته باشم. هیچی ازش کم نداشتم ولی یه عشق خالص رو بهش دادم. حالا بعد از هشت سال فهمیده ام که اگه چیزی مال تو نباشه،‌ ولو اینکه یه مدت هم دستت باشه،‌ بالاخره تقدیر اونو از تو میگیره. حتی اگه داشته باشیش،‌ ولی مال تو نیست.

وقتی نماز خوندم و از اتاق بیرون اومدم که بیام بشینم این پست رو بنویسم،‌ گفت:

معذرت میخوام.

هیچ اهمیتی برام نداره. ناراحته از اینکه تو روم گفته ازم متنفره. ولی من که میدونم واقعیتش همینه. هیچی نگفتم. اومدم نشستم پشت لپ تاپ. بازم تکرار کرد. بهش گفتم:

اصلا حوصله ندارم و ترجیح میدم رابطه اینطوری باشه.

راستش نمیخوام همه تلاش از من باشه. دیگه زیادی دارم این بار رو به دوش میکشم. حالا اگه من بخوام تنها باشم، فکر نکنم توقع زیادی باشه. هر کسی یه ظرفیت و کششی داره. نمیتونم همیشه حاضر به یراف باشم  که ایشون آیا کی میل کنه با من مثل ادم بحرفه. نخیر اینجوری هم نیست. حالا من دیگه تحمل آدم روانی بی ثبات هتاک رو ندارم. میخوام تنها تو خلوت خودم باشم.

نظر اخرین مشاور این بود که ایشون ثبات نداره!

منم دیگه ظرفیت ندارم.خنثی تمام فکر و ذکرم از صبح اینه که رابطه مون درست بشه و به ریزترین مسایل فکر میکنم. نمیگم خسته شده ام. ولی ظاهرا راه رو اشتباه رفته ام. اصلا مشکل اینور نبوده. خودش باید خودشو درست کنه. 

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ