چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز روز دوم مهد مانیه. بر اساس رفتار مانی،‌اونا به به این نتیجه رسیده اند که مانی از اون بچه های خیلی وابسته است. حالا به خاطر ساعات طولانی کار من، به من که نه،‌ولی به خانواده خیلی وابسته است. که البته من تنها فرد از خانواده ام که اونجاست! پس در نتیجه به من می چسبه.

امروز بهم گفتند اگه تحمل کنم که مانی یه کم گریه کنه، این شرایط زودتر هموار میشه. شرایط سازگاری مانی با مهد. منم گفتم هرجور که خودتون صلاح می دونید. یعنی میدونید، بهشون اطمینان دارم که نمیخوان بچه رو اذیت کنند. این فقط پروسه سازگاری مانی با مهدکودکه. دیگه نه میتونم، و نه میخوام که به خانواده هامون بابت مانی وابسته باشم. امیدوارم خیر در همین باشه و خدا هم کمکش رو دریغ نکنه. پس خداجون کمک کن این پروسه هرچه زودتر طی بشه.

به اداره گفته ام که شنبه رو هم نمیام. البته چون رئیسم یکشنبه صبح تا ظهر هم بیرون از اداره جلسه است، پیش خودم، یکشنبه رو هم در نظر گرفته ام!!! کلا با اینهمه تغییرات در شرکت،‌ فکر کنم وقتی برگردم، حداقل سه نفر به جام نشسته باشند!!!!!!!!!قهقهه

از خودم بگم که از مهد که اومدیم با مانی، امروز دیگه دوتایی خونه تنها بودیم. مهدی رفته بود سر کار. البته قبل از خونه، یه سر بردمش آرایشگاه همیشگی اش و سر مانی رو آلمانی کوتاه کرد. خیلی بهش میاد عزیز دلم!!!ماچ

مانی خیلی زود گرسنه شد. تقریبا دوازده و نیم ناهار خوردیم. البته مانی یه کم بدقلقی میکرد مثل همه بچه ها و بیشتر حواسش به بازیگوشی بود ولی منم مثل همه مادرها به لطایف الحیل چنگ انداختم و بهش غذا دادم. ساعت چهار بیدار شدم و بعد تمیز کردن خونه و به خود رسیدن، کتلت رو درست کردم واسه شام.

واقعا الان که تو خونه ام، می بینم خانمهای خونه چقدر نسبت به خانمهای کارمند وقت دارند. من که خیلی وقت زیاد میارم!!!!!!!!!! البته همیشه سر این موضوع مادرشوهرم مساله داره و معتقده که زن خونه دار بیشتر از زن کارمند کار میکنه!!!!!! که البته دلیلش روشنه چون خودش خونه داره. منم هیچوقت باهاش بحث نمیکنم که زن کارمند باید همه اون کارهای زن خونه دار رو هم بکنه به علاوه اینکه باید روزی هشت نه ساعت بیرون از خونه باشه. جای بحث نیست. خب، عقیده اشه!چشمک

خلاصه عصر که مهدی اومد،‌ وقتی وارد شد یه ادم معمولی بود. گفت: میوه بگیرم؟ گفتم: اگه میخوای بگیر!!!خنثی اونم رفت و موز و گوجه سبز و توت فرنگی خرید. منم گوجه سبز و توت فرنگی رو شستم و گذاشتم توی سبد روی سینک. بعد با مانی ماشین رو برداشتیم و رفتیم بیرون. یه آگهی دیده بودم در مورد اتاق بازی بچه ها که رفتیم و تعطیل بود. بعد رفتیم یه استخر پیدا کردیم و قرار شد اگه مانی فردا تو مهد پسر خوبی باشه،‌ فردا بعد از مهد بریم استخر!!! 

سر راه هم رفتیم یه مغازه نزدیک خونه مون که پر از لوازم تحریر و اسباب بازی و جینگیل بینگیله، که من یه جامدادی،‌ یه لیوان پلاستیکی دردار، دو تا دفتر نقاشی و یه ساعت واسه مانی خریدم. البته نذاشتم ببینتشون. تا هر روز بدم مهد کودک یکی از اینا رو به عنوان جایزه بهش بده!چشمک

وقتی رسیدیم خونه، از در که وارد شدیم، مهدی سلام کرد و جوابشو سرد دادم. گفت: چرا اینقدر زهرماری؟ گفتم: با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد!عینک بعد لباسهامو درآوردم و اومدم نشستم پشت لپ تاپ. بعد مانی بعد از چند دقیقه داشت رو دیوار نقاشی می کشید و مهدی داشت دعواش میکرد. منم یکی از اون دفتر نقاشی ها رو به مانی دادم و ازش قول گرفتم اگه رو دیوار نقاشی نکشه،‌ اون دفتر رو بهش میدم.

داشتم یه وبلاگ رو میخوندم که یه دفعه مهدی اومد و با خنده گفت:‌ داری چی میخونی؟ گفتم وبلاگ! گفت: مگه چی داره که اینقدر واست جالبه؟ جوابشو ندادم!!!!!!!!!!

الانم داره زنگ میزنه به این پسره ـ  قهرمانی ـ برای اقامت در آمریکا!!!!!!!! 

اصلا برام اهمیت نداره چه تصمیمی داره. به قول خودش همیشه ارزوش این بوده که بره امریکا، ولی همزمان با کیس من، در اون زمان با دختری از آشناهاش،‌ آشنا بود که توی آمریکا زندگی میکرد. اون خانم از مهدی یکسال بزرگتر بود و دندانپزشک. ولی مهدی منو انتخاب کرد. همیشه هم واسم سواله که چرا؟ چرا کسی که اینقدر زیاد زیاد زیاد عاشق آمریکاست، اون موقعیت رو از دست داد؟؟

خودش میگه: همیشه آرزوم این بود که با زنی ازدواج کنم که عاشق من باشه!!!!!! وقتی تو رو دیدم با خودم گفتم با ازدواج با تو میتونم به این عشق برسم و دوتایی با هم بریم آمریکا!!!!!!!!!!! خلاصه میخواسته هم منو داشته باشه و هم امریکا. مطمئنم تا حالا هزار بار پشیمون شده. چون هم آمریکا رو از دست داده و هم عشق منو!

همین الان تلفنش تموم شد و اومد و گفت:‌ خب آشتی جان! وسایلو جمع کن بریم آمریکا!!!!!

مانی گفت: امشب؟ بریم استخر!!

مهدی گفت: امشب که نه. تو فردا با مامانت برو استخر، پس فردا میریم آمریکا!!! 

منم دارم تایپ میکنم و اصلا جوابشو ندادم. حالا که پول داره دستش میاد، قطعا به گزینه خارج از کشور فکر میکنه. مامانش گفته حدود چهارصد میلیون میده بابت خرید خونه ما. مهدی خودش نظرش یا شمس آباده یا شهران نزدیک خونه مامان من. همه اش هم داره تو فایل ها دنبال قیمت خونه میگرده! دوست داره بره آمریکا،‌ولی همتشو نداره. میخواد آویزون من بشه و منو بندازه جلو مثل همیشه،‌من که دیگه شرمنده!!! اونوقتها که از جون و دل میخواستمش،‌ واسه رفتن مردد بودم. ولی الان مصمم که با این آدم تا سر کوچه هم نرم. اینجا لااقل کشورمه و توش احساس ارامش میکنم. با کسی که اینقدر ازش دورم کجا برم و از کجا شروع کنم؟؟!!

عصر که از خواب بیدار شدم و داشتم به خودم میرسیدم، با خودم فکر کردم دارم برای کی به خودم میرسم؟ بعد خودم جوابمو با صدای بلند دادم:

فقط به خاطر خودم!!!!!!!!!خجالت

خیلی وقته که هر کاری که میکنم برای خودمه. یه ماه یه ماه از روی اپیلا.سی.ونم میگذره و مهدی متوجه نمیشه. پ میاد و تموم میشه و اصلا خبر نداره. پس هر کاری که دارم میکنم واسه خاطر خودمه. هر روز مستقل تر و سینگل تر. البته این اصلا در زندگی مشترک خوب نیست. من نمیگم دو طرف باید به خاطر هم زنده باشند. ولی لااقل باید هر ساعت به هم فکر کنند و به خاطر رضایت خاطر هم کارهایی رو انجام بدن. این زندگی مو دوست ندارم. ولی چاره ای هم ندارم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمیدونم اخرش قراره چی بشه.

کجای کار خراب بوده؟ از اول عشق خواستم و پاش نشستم و آخرش از دستش دادم. ما که نفهمیدیم. این یکی از سوالاتیه که اون دنیا به محض ورودم از خدا خواهم پرسید!!!لبخند

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ