چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

عرض کنم خدمتتون الان ساعت حدود چهار و نیم بعدازظهره. از صبح مانی رو بردم مهد و بعدش چون توی مهد از کارش راضی بودند و بهش جایزه یه دونه ساعت مچی خوشگل دادند، ازشون اجازه گرفتیم که ببرمش استخر! یه استخر دم خونه مونه که تا حالا نرفته بودم. امروز با هم رفتیم و افتتاحش کردیم.

جالب براتون بگم که ما ساعت ده و نیم اونجا بودیم. تنها مشتریاش هم من و مانی بودیم. بلیط من شد دوازده تومن و بلیط مانی هم شد ده تومن!!!!!!!تعجب بعد خانمه میگه: البته ایشون رو نمیتونی ببری!!! میگم: با سنش مشکل دارید یا با پسر بودنش؟ میگه:‌با هردو! اگه از اصناف بیان ایراد میگیرن. چون ممکنه تو آب ادرار کنه. گفتم: راستش هیچ تضمینی نیست که خانمهای بزرگسال هم این کار رو نکنند توی آب. والا....... کی می تونه تضمیم بده!!!!!خنده بعد گفتم:‌ پس این بار مایوی دخترونه تنش میکنم که کسی دیگه ایراد نگیره.

خود خانمه هم خنده ا ش  گرفته بود. گفت باشه مایوی دخترونه تنش کن.

خلاصه رفتیم تو. اول مانی ترسیده بود و نمی اومد. بعد که رفتیم و اونهمه آب رو دید، یه دفعه دیوونه شد و از خوشی جیغ کشید!!!!!! آخه مانی خیلی خیلی آب دوست داره. وقتی هم که تو شکمم بود،‌ من هر روز میرفتم حموم و رو شکمم آب میگرفتم. همه میگن یکی از عواملی که باعث شده مانی اینقدر عاشق آب باشه، همینه.

خلاصه من که نشد شنا کنم. فقط ایشون رو روی دستهام روی آب راه می بردم. اونم پا میزد!!!!!!! تا نیم ساعت هم فقط خودمون دو تا توی آب بودیم. استخرش کوچیک بود. ولی به اندازه ما دو نفر جا داشت!نیشخند

خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه من دیدم دیگه دارم از کت و کول می افتم و شونه چپم خیلی درد میکرد. این بود که خواستم بیام بیرون که مانی داد و بیداد راه انداخت که نریم و همینجا باشیم. راستش دیگه توان نداشتم. این بود که با هر کلکی بود بیرونش آوردم و اقا چون خیلی خسته بود،‌ حاضر نشد راه بیاد. اینم بگم که پروسه دوش گرفتن و خشک کردن و لباس تن آقا مانی کردن،‌یه پروسه خنده داری شده بود و من همینطوری آب از سر تا پام می چکید ولی میخواستم هرچه زودتر تن این بچه لباس کنم که یه وقت سرما نخوره این وسط. بعد سرش رو هم سشوار کشیدم و اومدیم بیرون. حالا من بودم و خستگی و مانی خسته تر و یه ساک نسبتا سنگین. اون قسمت هم ماشین نبود. رسیدیم سر کوچه، اندازه یه چهارراه کوچیک، فاصله تا خونه بود. ماشین گرفتم و رسیدیم خونه. نمیخواست بیاد تو!!!!!!!! گفتم بیا بریم تا مامان صد تکه نشده!!!!چشمک بعد که اومدیم تو خونه،‌ با خودم گفتم الان میخوابه. 

یه شیشه شیر خورد و نخوابید. ولی تلو تلو میخورد. بعد  از یه ساعت بهش ناهار دادم و بعد ساعت دو،‌دیگه بیهوش شد!!!!!! خواب یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. باور کنید تا دو ساعت اصلا تو جاش غلت هم نزده بود!!!!! الانم خوابیده. خودم ساعت چهار بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم.

بعد مسواک زدم و یه کم شیرپاک کن زدم به صورتم و کرم روی دستهام و عطر ملایمی هم زدم. یه فنجون قهوه ترک واسه خودم درست کردم و نشستم اینجا پشت لپ تاپ در خدمت شما دوستان گلم!بغل

راستی بچه ها! تو تبلیغات دیده ام که از امشب شبکه تماشا میخواد سریال سالهای دور از خانه رو نشون بده. راستش من اون زمانی که این سریال پخش میشد،‌ کلاس پنجم بودم. (من متولد سال 57 هستم) و یادمه که تا سالها همه زندگیم،‌اوشین بود. هنوز هم عاشق کیمونو هستم!!!!!!!نیشخند یادمه مردم هم خیلی این سریال رو دوست داشتند. هم اینکه سریال دیگه ای نداشت تلویزیون بدبخت دو کاناله،‌ و هم اینکه توی اون سالها،‌ خیلی از زنهای ایرانی واقعا مثل اوشین سخت کوش بودند. یادتونه که سالهای جنگ همه خودشون ابلیمو و رب و آبغوره و .... درست می کردند. 

حتی یادمه یه بار در یک مصاحبه ای خانمی عنوان کرده بود که الگوی من اوشینه و خون به پا شده بود!!!!!!!!!! به نظر من هر کسی باید ببینه کدوم شخصیت بهش نزدیکتره،‌بعد اونو به عنوان الگو برداره. خب، حتما اون خانم خیلی وجه تشابه با اوشین داشته. این دیگه ناراحتی نداره. هرکی آزاده هر الگویی که میخواد انتخاب کنه. (امام آشتی)

خلاصه الان که نگاه میکنم می بینم دخترهای هم نسل خودم که مثلا این سریال رو دیده اند،‌ بازم مشتاق دیدن مجدد این سریالند. به نظرم خالی از لطف نباید باشه دیدن دوباره اش! به خصوص اینکه ساعت ده تا یازده شب رو هم پر میکنه. برای منی که یادم نیست آخرین بار کی سریال دیده ام، خیلی خوبه.

دیشب مهدی که همچنان با بی محلی های من مواجه بود گفت:‌ نمیخوای تمومش کنی؟ گفتم:‌نه. 

گفت: چرا؟‌گفتم: بهم توهین شده. تو وقتی اونجوری بهم توهین میکنی،‌ من دلیلی برای صحبت کردن با تو ندارم. 

امروزم بهم زنگید که کجایید و کجاها رفتید و استخر خوش گذشت یا نه. منم همچنان سردم. نمیخوام چیزی رو بهش یاد بدم. فقط میخوام به خودم ثابت کنم ارزشم خیلی بیشتر از توهین های مردیه که هرازگاهی کمبودها و مشکلات زندگی شو رو سر زنش هوار میکنه و بهش توهین میکنه. بدون هیچ گناهی از طرف اون زن. 

خلاصه که الان کم کم باید برم بساط شام فرداشب رو روبراه کنم. چون قراره با مامانم اینا شام بریم دم خونه شون. شینده ام طرفهای نمیدونم کجا،‌نزدیک شهران، یه آبشار مصنوعی هست. واسه اینکه به مامانم فشار نیاد،‌ گفتم من شام لوبیاپلو درست میکنم. الان موادش رو آماده میکنم تا فردا ظهر که از مهد برگشتیم‌،‌ سر صبر درستش میکنم. دلم میخواد کیک سیب هم بپزم. یعنی من مردم رو کشتم با این کیک سیب!!!!!!!!!!!! زبان

دوستان عزیزم که می آیید و منو می خونید و مهربانانه و پا به پام جلو می ایید،‌از اینکه اینقدر برام دل می سوزونید و قدم به قدم راهنماییم می کنید،‌واقعا ممنونم. خدا رو به خاطر وجود تک تک تون شکر میکنم. ولی یه چیز رو هم در نظر داشته باشید. من با وجود همه سختی ها و ناراحتی ها،‌از پا نمی شینم و ادامه میدم. 

اجازه نمیدم هیچ مانعی باعث بشه طراوت و شادابی از من دور بشه و یا غمی بخواد منو از پا دربیاره. همچنین پیش به سوی فردای بهتر!!!!!!!!!!!!!11

آیکون آشتی سوار بر اسب بر لب دریا و آماده فرمان حرکت!!!!!!!!!!!!!!!!

[ سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ