میخوام احساس دامادی کنم!!!

یعنی الان که دارم اینا رو می نویسم به شدت خوابم میاد. به شدت هم گیج و منگم. سرم هم درد میکنه. امیدم اول به خداست، دوم به عصر که میرسم خونه. قول میدم بخوابم عین خرس!!!!!!!!!!خواب

عاقو من اینقدر گیجم، که الان دارم پست می نویسم. مگه دیروز ننوشتم؟ خب نباید بنویسم دیگه. ولی خب، فردا تعطیله. بنابراین می نویسم. حالا اگه کم شد دیگه ببخشید. (نه، انگار آشتی اساسی قاط زده!!!!!)

پریشب مهدی ازم عذرخواهی هم کرد سر اون کارش. ولی خب من دیگه خسته شده بودم از این اخلاقش. اینکه یه چیزی میگه که تو دلش یه چیز دیگه است. خب ما داریم با ظاهر ادمها زندگی می کنیم.

خلاصه اون هیچی، دیروز صبح هم که اومدم اداره، دیگه یازده و نیم ناهار خوردم و رفتم آرایشگاه. موهامو بیگودی پیچیدند و گذاشتند زیر سشوار. من از قبل خیلی تاکید کرده بودم که ساعت سه باید آماده باشم. چون مهدی قرار بود دو و نیم ماشین رو ببره کارواش و سه بیاد دنبالم. تا اینکه اون منتظر باشه. آخه غر میزنه!!!!! گریهچون برای مهدی این تعریف نشده که منتظر من بمونه!!!!!!خنثیخنثیخنثی

خلاصه برعکس همیشه که آرایشگرها بدقولند، این بار من کارم دو و بیست دقیقه تموم شد!!!!!! و من با موهای باز پیچیده، نشسته بودم. خب موهام بلنده نسبتا و رنگش هم قهوه ای، همه خوششون اومده بود. کاشکی یه عکس از پشت موهام می انداختم لااقل که نشونتون بدم!!!!!!!گریه گیجم ها!ابرو

بعدش به مهدی زنگیدم که گفت تازه داره میره کارواش!!!!!!! حوالی سه و بیست دقیقه اومد در آرایشگاه!

خب ایرادی نداشت من یه ساعت معطل شدم. اولا قرارمون ساعت سه بود، بعدش هم من شعورم میرسه که وقتی کارمون با کسانی غیر از خودمونه، ممکنه اونا بدقول باشند و کار طول بکشه! من شعورم میرسه!

من شعورم میرسه!

تو همون آرایشگاه هم یه رژ قهوه ای خریدم. دیگه مهدی اومد دنبالم و تا رسیدیم خونه باباش، ساعت چهار بود. باباش حمام بود و داماد کوچیکه هم بود. بعدش دیگه من رفتم نماز خوندم و تند تند صورتم رو آرایش کردم و مامان مهدی و دخترها هم از آرایشگاه اومدند.

حالا شما فکر کنید اینا تو کارت زده بودند مراسم از ساعت پنج شروع میشه!!!!! من تا حالا ندیده بودم کسی تو کارت بزنه ساعت پنج!!!!!! از قبل هم من گفتم که خود عروس و داماد عمرا نمیرسند ساعت پنج اونجا باشند. ولی خب، چون این عروس و داماد، واژه «بی صاحب» رو معنی کرده اند، هر کاری که دلشون میخواست کردند! از اینور که کسی جرات نداره به برادر مهدی بگه بالای چشمت ابروئه، از اونور هم حتما یه چیزی تو این مایه هاست که متن کارت عروسی شون به انگلیسی بود و فامیلی عروس و داماد، جابجا چاپ شده بود!!!!!!!!

البته اینا از نمکهای هر مراسمیه. ولی خب، واسه کسانی که از صبح تا شب همه رو منع می کنند، این چیزها یه کم بیشتر به چشم میاد! خلاصه خواهرها و مادر مهدی مشغول لباس پوشیدن شدند و منم داشتم آخرین کارهای آرایشی مو تو اتاق میکردم. بعد داماد زنگید به یکی از خواهر ها که ما ساعت پنج نمیرسیم. ما شش میرسیم!!!!!

منم گفتم: اصلا نباید تو کارت هم برای همه میزدند پنج. نهایت باید به خودی هایی که میخوان سر عقد باشند شفاهی می گفتند پنج اونجا باشند. یه دفعه مادر مهدی سر دم نشست و با تغیر گفت: مال شما رو من یادمه که ساعت پنج نوشته بودید تو کارت!!!!!!!!

گفتم: عمرا ما ساعت پنج ننوشته بودیم. قرار بود عقدی ها ساعت شش بیان، ولی کارتمون از هفت بود. گفت: نخیر! من یادمه شما هم ساعت پنج بودید!!!!!!

خواهربزرگه مهدی گفت: نه مامان! مهدی اینا ساعت هفت بودند!!!!!!

بعد مادر مهدی گفت: وقتی عروس و داماد نیستند ساعت پنج، ما هم نریم این ساعت.

من گفتم: پس مردم چی؟ اونا که نمیدونند اینا شش میرسند!

بعد دیدم ادامه بحث بی فایده است. اصلا من تو اون اتاق نباشم بهتره. الان مادر مهدی میخواد ناراحتی هاشو سر چیزهای دیگه سر من دربیاره، منم اعصاب ندارم. اینه که اومدم بقیه حاضر شدنم رو یه اتاق دیگه انجام دادم. به مهدی هم هیچی نگفتم. ولی واقعا جالبه که مادر مهدی، با همه خوبیهایی که داره، چرا وقت عروسی پسرهاش که میشه اینقدر ناراحته. یعنی از رفتن پسرهاش، بیشتر از دخترهاش ناراحته؟ یعنی از چی ناراحته؟ عروسی ما رو تبدیل به عزا کرد. پاتختی ما رو که به فنا داد. رابطه من و مهدی هم که کلا کرم شکلاتی شد سر عروسی و خاطره عروسی مون هم رفت تو چاه فاضلاب.

ولی برای دخترهاش شما نمیدونید چقدددددددددددددر خوشحال بود!

خلاصه منم جل و پلاسم رو برداشتم و اومدم بیرون رفتم یه اتاق دیگه و لباسم رو پوشیدم. بعدش رفتم تو هال نشستم تا بقیه حاضر بشن. خلاصه ساعت پنج و خرده ای راه افتادیم دیدیدم عمه مهدی بیست دقیقه است منتظره!!!!!!! بعدش دیگه بقیه مهمونها کم کم رسیدند و عروس و داماد هم هفت رسیدند!!!!!!!!!!!

جالب اینجاست که مادر مهدی همه اش سر میز ما نشسته بود. ما که میگم، من و دخترهاش و عمه مهدی. که خواهرمهدی گفت: مامان اگه دوست داشتی، برو یه سر هم به خواهرهات بزن! یه ساعته نشسته اند، ولی تو فقط باهاشون سلام احوالپرسی کرده ای! مامانش خندیدو گفت: حوصله ندارم آخه!!!!!!!!!! بعد رفت پیش خواهرهاش.

اینایی که میگم، نمیخوام بدیهای مامانش رو بگم ها. خب اینا که اصلا بدی نیست. ولی واقعا برام جالبه که عروسی دخترهاش نمیدونید چقدر خوشحال و خندانه! ولی عروسی من که هیچی، عروسی دیروز هم ناراحت بود. حالا شاید بگید (یا مهدی بگه) که ضرب الاجل عروسی گرفته و پول آنچنانی دستش نبوده و از این صوبتا.

خلاصه دیگه یکربع به هشت، مامانم اینا هم رسیدند.

از مانی بگم. من چند تا پیرهن براش گذاشته بودم که هر کدومو که خودش خواست مامانم تنش کنه و بیارتش عروسی.

یکی رو که مادرشوهرم برای تولد امسالش براش خریده بود و خیلی هم قشنگه انتخاب کرده بود، مامانم هم تنش کرده بود. با یه پولیور نازک زرشکی با پاپیون سیاه. با شلوار لی مشکی! به مامانم گفته بود: الان که بریم، عمو میگه: مانی چقدر خوش تیپ شدی!!!

بعد که اومده بودند تو باشگاه، مامانم خواسته بود دستش رو بگیره، مانی نذاشته بود. گفته بود:

دستمو نگیر تا احساس دامادی کنم!!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

اینا رو از کجاش میاره آخه!!!!!!!!!

بعد هم که اومد داخل، کلی خوشش اومد و دیدین که مثلا عروس و داماد می رقصند، بقیه حلقه درست می کنند و دورشون می چرخند. خیلی برای مانی جالب بود و خودش یکی از اعضای این حلقه بود و میرقصید و می چرخید!!!!!

ایشششششششششالا هرکی که میخواد خدا بهش بچه بده. البته من دیروز و این چند روز واقعا برای همه دخترهای اینجا دعا کردم. حتی اون موقع که داشتم وسایل بله برون پسرخاله رو میخریدم.

خلاصه که بعد از شام باشگاه، عروسی هم تموم شد و رفتیم عروس و داماد رو بردیم در خونه شون رسوندیم و برگشتیم خونه. خیلی دلم میخواست همون دیشب میرفتیم حموم و موهامو می شستم. ولی خب نشد که. دیگه تا جمع و جور کردم و خوابیدم، ساعت دوازده و نیم شد. صبح هم که عین هر روز اومدم اداره.

احتمال تغییراتی هم در مدیریت هست که به نظرم شاید تا قبل از عید باشه. ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد. توکل به خدا.

الانم خوابم میاد!!!!! کسی یه بالش داره به من سرمو بذارم روش؟ لطفا سفید باشه. لحاف خودمم بهم بدین همین جا بخوابم!!!!!!!!

خررررررر پففففففففففففخوابخواب

/ 32 نظر / 104 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دینا

سلام آشتی جان من خواننده خاموشم خئدم وبلاگ ندارم یه دوسالی هست خواننده نوشته هاتم هر وقت با مهدی خوبی من آخر پستت یه نفس راحت می کشم. بحث مادرشوهر منو روشن کرد....والا خوبه مادرشوهر تو ناراحت بود مادرشوهر من قلبش گرفت و دائم براش دارو می آوردن آخر شبم که ما رفتیم خونه خودمون کارش به اورژانس رسیده بوده[نیشخند]

مریم

الهی فدات شم .. انشاء الله سالم و سرحال باشی برای عروسی مانی تلافی کنی ناراحتیهای عروسی خودت رو

مهرین

سلام آشتی جون.همیشه به عروسی و شادی عزیزم. یه سوال فنی:میشه یه آهنگ شاد کردی معرفی کنی بهم.میخوام به پسرم رقص کردی یاد بدم نمیدونم چه آهنگی خوبه.. اگر لینک دانلود یا آدرس سایت هم بزاری ممنون میشم.

خاموش

چند وقتیه میخونمت. عاشق اخلاقت شدم خانومی. مخصوصا اینکه تند تند آپ میکنی[ماچ]

برای تو

سلام در عوض چهارشنبه که تعطیل بوده خوب استراحت می خواستی بکنی امیدوارم عروسی بهت خوش گذشته باشه و همیشه به شادی و عروسی انشالله که همه دختر و پسر ها خوشبخت بشن خوشبخت و سربلند از انتخابهاشون وای خدا مانی رو بگو با این حس دامادیش واقعا این بچه ها این حرفها رو از کجا میارن دختر دو سال و نه ماهه منم یک حرفهای می زنه که من شک میشم و کلی می خندم الهی که خدا این فرشته کوچولو ها رو برای ما سلامت نگه داره و هر کی هم ارزو داشتنشون رو داره خدا بهش ببخشه

میفا

همیشه به شادی و عروسی آشتی جون.انشاله یه روز بیای پست عروسی گل پسری رو بگذاری[ماچ]

طلا

سلام چه بامزه اتفاقی وبلاگت را خوندم داستان عروسی بگیر و ببند عجله و اینها را خیلی دوس دارم یاد عروسی خودم میافتم خوش بحالت که عروسی دعوت بودی منم هر عروسی میرم تا مجرد ها را میبینم کلی دعاشون میکنم شاد باشید

ستاره درخشان

سلام اینکه نظرتو رک در مورد اعلام ساعت پنج روی کارت گفتی خیلی واسم جالب بود .مادر شوهرتم که معلومه کمی تا قسمتی باهات لجه انگار ، واسه حرفی که در جوابت زد اینو میگم مطمئن هم نیستم . بعد حالا یه چیزی از خودم بگم ، خانواده همسرم کلا بگی بالا چشمت ابروئه بهشون برمی خوره - خانوادگی همشون همینن ، بعد من انقدر که باهاشون حرف نمی زنم و اینقدر که ساکتم و اینقدر که اظهار نظر نمی کنم (البته شما بخون باهاشون حال نمی کنم و گرم نمیگیرم به جهت بی جنبه بودنشون :دی)، مادرشوهرم منو مفتخر کرده و گفته من لالم :دی والا مگه مگه مرض دارم با آدمایی که نرمال نیستن و تو دنیا فقط انتظار میکشن تا یه چیزی بهشون بربخوره حرف بزنم !!

اسفندونه

انشاالله که خوشبخت باشن میدونی چرا مادرشوهرت عروسی پسراش ناراحته. چون پسر رو از آن خودش میدونه و فکر میکنه با ازدواجشون از دستش میده[نیشخند]

مسی

خانمی مبارکه....همیشه عروسی و مجالس شادی[قلب]