تغییراتی که در راهند!!!!!!!!

سلام خدمت همه شما دوستان گلم. رسیده ام خدمتتون با یه عالمه خبر از تغییرات.

اول از چهارشنبه شب بگم که با مامانم اینا رفتیم بیرون. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مهدی گفت شب همونجا بخوابیم. که خوابیدیم.

اول اینو بگم که رابطه مون خیلی خوب و معقوله. فعلا که بهم بی توجه نیست. مثل آدم با هم حرف میزنیم!!! و کلا آرومیم هر دو!!! خدا رو هزار مرتبه شکر!بغلبه لطف خدا و دعای شما دوستان عزیزم. خیر ببینید همه تون مهربونا!!!!!!!!قلب

خاطر مبارکتون باشه،‌ هفته پیش معامله خونه پدر مهدی به لطف خدا سر گرفت. دیگه کم کم ما هم بای ددنبال خونه باشیم. چون مامانش قول داده که از اون پول، مبلغی رو به عنوان خرید خونه، به ما هم بده. همونطور که میدونید، خونه مامان من شهرانه. یعنی غرب. خونه مادر مهدی شمال تهرانه، محل کارمون هم طرفهای عباس آباد! خب،‌اگه مانی تو زندگیمون نبود (شکر خدا هست!) ما بدون معطلی یه خونه طرفهای عباس آباد میخریدیم و از اینهمه ترافیک راحت میشدیم. مگه همه شبانه روز جقدره که آدم بخواد هر روز سه چهار ساعت رو توی ترافیک باشه. ولی حالا که مانی هست فرق داره.

اینها رو همینجا داشته باشید تا برسیم به پروسه مهد آقا مانی. 

راستش هفته پیش که بنده از یکشنبه مرخصی بودم،‌ هرچی جلوتر میرفتیم، مانی انگار بیشتر متوجه دوری میشد. یعنی واقعا فهمیده بود که غرض از این مهد، دوری اون از دو تا خانواده های ماست! خب مانی تنها نوه هر دو خانواده است. از شش ماهگی هم که من مرخصی زایمانم تموم شده و برگشته ام سر کار،‌ هر هفته تو بغل یکی از خانواده ها بوده و هر دو طرف هم الحق و الانصاف گذاشتنش روی سرشون!! اینه که آقا برنمی تابه که بره یه جایی که قانون و مقررات داشته باشه و دیگه اونهمه ادم نازش رونخرند!!! لااقل الان قبول نمیکنه.

دوباره برگردیم سر پروسه خونه.

خلاصه پنجشنبه صبح من و مهدی لباس رزم پوشیدیم و رفتیم بنگاه های حوالی خونه مامانم. من هیچ نظری ندادم که خونه رو کجا بگیریم. هر دو با این امید شروع کردیم که ایشالا مانی به مهد عادت میکنه و چون محل مهد مذکور هم مثل محل کار من و مهدی در عباس آباده، ایشالا همون حوالی عباس آباد یا شمس آباد (که نزدیکه) یه خونه میخریم. ولی نظر مهدی این بود که شهران رو هم بگردیم. خلاصه گشتیم و از بین همه خونه ها،‌ آخرین مورد چشممون رو گرفت چون با بقیه فرق داشت.

راستش رو بخواهید همه خونه ها،‌ حدود هفتاد هشتاد متر بود. یعنی بودجه ما همینقدره. البته ما ترجیح میدیم یه خونه مثلا ده سال ساخت باشه،‌ولی مترا‍ژش بیشتر باشه. بنابراین طرف نوسازها نمیرفتیم. چون میدونیم اگه بخواهیم خونه نوساز داشته باشیم،‌ خونه کوچیکی نصیب مون میشه. این مورد آخری فرق میکرد. 

خونه سیزده سال ساخته! 105 متره. بعد چون سیزده سال پیش شرایط با الان فرق میکرده،‌ نقشه خونه مربع مستطیله و اتاقهاش مثل اتاقهای درست و حسابی،‌ کمد دیواری داره. مثلا یکی از اتاقها، یکی از دیوارهاش کلا کمده و این یعنی یه عالمی خوشحالی!!!!تشویق یه هال پذیرایی مستطیل خوب هم داره. آشپزخونه اش هم خیلی بزرگه!هورا البته باید گفت که خونه قدیمی ساخته. حتما باید دستی توش برد. مخصوصا کابینت هاش که قدیمی و فلزیه. ولی یه حسن دیگه این خونه اینه که توی یه آپارتمان هشت واحدیه. الان همه آپارتمان ها،‌ کمتر از پانزده واحد نبودند. موردهایی که دیدیم،‌ خیلی هاش بیست و بیست و پنج واحدی بود!!!!!!!! خب، هرچی تعداد واحد کمتر باشه بهتره. 

این ساختمون هم در شرف کوبیدنه. فقط یکی از ساکنینش یه خانم 86 ساله است که بنگاهی میگفت راضی به کوبیدن نیست. بعد خندیدو گفت:‌ اونم دیگه چیزی نمونده!!!!!! ناراحت شدم و گفتم:‌ نه آقا!‌این حرف رو نزنید. ایشون عزیز خانواده اشه. چرا من باید برای اینکه زودتر به خونه نو برسم،‌ آرزوی مرگ ایشون رو بکنم! شاید من زودتر از این پیرزن بیچاره مردم!!!!!!! والا..!!!!!!

فقط می مونه یه مشکل اونم اینکه این واحد در طبقه سوم واقع شده اونم بدون آسانسور!!!اوه فکر کنم پیاده تا خونه مامانم اینا،‌ پنج دقیقه راه باشه. خب،‌هر کسی دلش میخواد نزدیک خانواده اش باشه. ولی من فکر چیزهای دیگه ای رو هم میکنم. اولا چون خانواده مهدی دارند این پول رو میدن،‌ طبیعتا حق دارند دلشون بخواد خونه نزدیک اونا باشه. ولی خب، نزدیک اونا خونه به مراتب گرونتره. این خونه هم شرایطش با بقیه فرق داره. یعنی سهم از زمین داره. که یه مزیته. با همه اینا تصمیم گیری نهایی رو گذاشته ام به عهده مهدی. 

خودم میدونم که مهدی ته دلش دوست داره به خانواده من نزدیکتر باشه. چون الان پدر و مادر من با وجود اینکه سنشون بیشتر از پدر و مادر خودشند، ولی سرپاتر هستند و ما ناخودآگاه برای مانی روی اونا حساب میکنیم. 

پنجشنبه شب که این مورد آخر رو دیدیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه مامانم اینا، با هم شور کردیم که این هفته آینده (همینی که الان توشیم رو ) فرصت بدیم به مانی ببینیم چقدر با مهد،‌ هماهنگ میشه. و تو این هفته هم مهدی بگرده طرفهای شمس آباد ببینه موردی میتونه پیدا کنه یا نه. خلاصه دیروز رفتیم خونه مامانش اینا و دیشب هم اونجا خوابیدیم ولی ....................... چشمتون روز بد نبینه!

امروز، اقا مانی از صبح که بیدار شد،‌ دامن مامان مهدی رو چسبیده بود که:‌ نریم مهد کودک! خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد. منم گولش زدم و بردمش پارک دم خونه اونا و یه نیم ساعت بازی کردیم و بعد مهدی اومد دنبالمون. وقتی رسیدیم دم مهد،‌ چنان یقه مهدی رو چسبیده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت،‌که برای اولین بار دلم براش سوخت!!! یعنی گریه میکرد ها!!!!!!!!!!!!گریه میگفت: بابا مهدی! نریم مهد. و هق هق میکرد! یعنی اگه من گبر هم بودم،‌ اون لحظه نمی بردمش مهد. این بار دیگه با همه روزهای دیگه فرق میکرد. حتی حاضر نشد از ماشین پیاده بشه که بریم تاکسی بگیریم بریم خونه خودمون!!!!!!!!!! خلاصه مهدی ما رو برد جلوتر پیاده کرد. یعنی دیگه من و مهدی به این نتیجه رسیدیم که بیشتر از این عذابش ندیم!!!!!!!!!!!!! طوری بود که با هیچی هم گول نمی خورد. هرچی میگفتیم، میگفت:‌جایزه نمیخوام مهدکودک نمیخوام. بریم خونه لوبی. منظور از لوبی، مادر مهدیه که بیچاره اسمش ربابه است و مانی مامان لوبی صداش میکنه!!!!!! 

خلاصه من و مانی پیاده شدیم و ماشین گرفتیم اومدیم خونه، مهدی هم رفت سر کارش. مانی تا یکی دو ساعت کج خلق بود و بداخلاقی میکرد. حالا از صبح موندیم چه کار کنیم. مهدی میگه کلا قید این مهد رو بزنیم و یه خانم دکتری میشناسه که گفته یه مهد دیگه تو عباس اباد هست که خیلی خوبه. حالا قراره تحقیق کنه ببریمش اونجا. هرچند من به مهدی نمیگم، ولی چشمم آب نمیخوره. از اون طرف هم مامانم میگه اگه زودتر تصمیم بگیرید  که بیایید شهران،‌ دیگه اینقدر این بچه رو عذاب ندید. هر روز بیاریدش بذاریدش پیش من و خودتون برید و برگردید. 

البته من به مهدی هم گفتم. گفتم تو الان رو نبین که خیابونها خلوت تره. فکر مهر رو بکن که صبح دو ساعت تو راهی. اونم گفت:‌ من نیستم، تو توی راهی. چون مامانم پول یه ماشین هم بهم میده،‌ تو با ماشین خودت صبح زود میری، منم دیرتر میرم و مانی رو میذارم خونه مامانت و میرم سر کار!! منم تو دلم گفتم:‌خدا رو شکر!‌ من از اینکه شش صبح بیدار شم و زود برم که به ترافیک نخورم، هیچ مشکلی ندارم. عاشق صبح زود هم هستم. چون به کارهام بیشتر میرسم! (آیکون اشتی با چشمهای بادومی و کیمونو به تن!!!!!!!!!!)

خیلی حرف زدم. لبخند ولی خب، اینم بگم و برم! اینکه مامانم اینا دیگه با التماس ما، قراره این هفته رو بیان خونه مون و پیش مانی باشند. راستش اول قرار بود مامانم بیاد و همون پروسه مهد بردن مانی رو ادامه بده، که امروز کان لم یکن تلقی شد!!!!!!!!!!!! و گفت که دیگه نمیاد. التماسش کردم که تو رو خدا بیا و این هفته رو بمون که ما هم از اینجا بریم و بیاییم. ایشالا دیگه یه کم دیگه مونده و ما هم جابجا میشیم و خودمون مانی رو میاریم خدمتت!!!!!!!!!!!!!!!

وای خدا......... دستم از کار افتاد!!!!!!!!اوه

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریا

آشتی جون ایشالله بهترین برات بشه که خیالت راحت بشه.[ماچ]

حسنا

سلام خسته نباشی تلاشت کم کم داره نتیجه میده خیلییی خوشحال شدم.زودتر از انا منتظر آپیدنت بودم.

برات بهترین روزها رو ارزو میکنم خوش باشی

بی نقاب

امیدوارم یه خونه خوب پیدا کنین منم ترجیح میدم خونه قدیمی و بزرگ باشه

ساراد

سلام آشتی جون خوبی عزیزم؟ ایشالله که روابطتون روز به روز بهتر شه . ما هم یه جوری زندگیمون بر اساس برد و باخت استقلال میچرخه [نیشخند] البته نه به شدت اقا مهدی . اون روزی بود که استقلال دو تا جلو بود و سه تا خورد و باخت بابای من شب با ما قهر کرد رفت تو اتاق خوابید و شام رو هم نخورد[تعجب][نیشخند] گفتم حالا با ما قهری باشه لااقل با معده خودت آشتی کن [نیشخند] اون روز تو خیابون یکی میگفت دیروز (روز فینال جام حذفی پرسپولیس و سپاهان) بدترین روز خدا بود [نیشخند] (از اون ور استقلال فولاد رو برده بود و قهرمان شده بود) ژس به دل نگیر عزیزم . خدا ایشالله مانی رو واست نگه داره و همیشه سالم باشه. من عاشق اینجور صحبت کردن بچه ها هستم همه چی رو برعکس تلفظ میکنن . ما هم یه فامیل تو خونواده داریم من عاشق حرف زذنشم و هر وقت منو میبینه محاله دست خالی ببینه و کلی قربون صدقه هم میریم . بهم میگه شالا عژیژم [نیشخند][قلب]. حالا حرف زدن مانی کلی ذوق میکنم و منو یاد اون میندازه .کلا عاشق بچه هام [ماچ][ماچ][ماچ]

یکی که آرزوش خوشی همه زنو شوهراس

چقدر خوبه همه خوش باشن همه بخندن همه شبا با خیالت راحت سراشونو رو بالشاشون بذارن .ای خدای مهربون بخاط همه مانی کوچولوها محبت پدر و مادرهارو بهم میلیارها برابر کن.شنیدن شادیت بهم انرژی میده آشتی جونم

مریم

خیلی خوشحالم بابت این همه تغییرات خوب .. انشاء الله که هر چی خیره پیش بیاد .. در مورد مانی هم هنوز واقعا" برا مهد سنش کمه و احساس عدم امنیت میکنه اگه نزدیک خونواده ها باشین با توجه به ساعت کاری زیادتون خیلی بهتره عزیزم بچه توی این سن نیاز به محبت داره تو مهد فقط مسئله نگهداری از بچه است همین امیدواره هر چه زودتر خبرهای خوبی ازت بخونیم .. برات آرزوی بهترینها رو دارم ..

یک زن

آشتی جون اگه نظری برات نمیزارم دلیل بر الین نیست که مطالبتو نمی خونم نه به خدا شاید اولین کاری که بعد رسیدن به محل کار انجام میدم اینه که یه سر بهت میزنم و مطالبتو میخونم ولی نمی دونم چرا نمی تونم چیزی برات بنویسم آخه میدونی چیه من معتقدم که خود آدم توی زندگیش بهتر از جریانات خبر داره و بهتر میتونه مسائلشو حل کنه شاید اون چیزی که تو تعریف میکنی با برداشتی که منه خواننده از اون موضوع دارم زمین تا آسمون فرق داره برای همین ترجیح میدم چیزی ننویسم البته به خاطر شناختی که ازت دارم میگم ها ممکن یکی دیگه باشه و کلا رشته زندگیش از دستش در رفته و نمی تونه درست و حسابی مشکلاتشو حل کنه، مثلا من یه همکار دارم که توی زندگیش واقعا مشکلات زیادی داره توی این دو سه سالی که ازدواج کرده به خدا هر جور که شده بهش کمک کردم و راهنمائیش کردم ولی آخر سر دیدم که همون تصمیمی که خودش داشته رو انجام داده و این منو بیشتر اذیت میکرد چون واقعا براش وقت میزاشتم تا اینکه حدود سه هفته ای میشه که باهاش قهر نیستم ها ولی ارتباطمو خیلی کم کردم ولی خدا به سر شاهده که لحظه ای نبوده که بهش فکر نکنم، امیدوارم خدای بزرگ و مهربون همه رو به آرامش برسونه و

مامان گلی

خداروشکر که باهم خوبین خوشحالم برات.از بابت خرید خونه هم برات خوشحالم.منم معتقدم خونه چندسال سخت بزرگتر از نوسازه کوچیک بهتره.اونم درست زمانی که آدم یه بچه هم داره.شایدم مثل ما دوتا[نیشخند] ولی طبقه 3 خیلی سخته بنظرم.بازم بقول خودت شوهرت بهتر میدونه[چشمک]

عسل

آآآآآخییییی طفلکیییی خو گناه دارن ولی برای استقلال خودشون هم خوبه