اسیرو که نمیکشن، داش مشتی!

(پینوشت: من این مطلب رو بر این باور نوشتم که فکر می کردم این عزیزان در زیر گل و لای دفن شده بودند؛ گویا در همان خاک........ )

سلام همنشین آب روان؛ که البته خیلی وقته دیگه اونی نیستی که زیر آبه. همه وقتی میخوایم سفر کنیم، یه نشونه زیر خاک میذاریم؛ جسممون رو! یه سنگی هم روش، که گم نکنیم اون نشونه رو!

تو چطوری نشونه ات اینهمه سال زیر آب موند؟ آخه میدونی، خاک واسه تو کم بود. روشنایی آب هم باید می بود. خاک سرده، آب هم دست تنها، از پس نگهداشتن یادگاری ات برنمی اومد. یه گل نرم لازم بود که تو و بقیه دوستات رو اینهمه سال بغل کنه.

اشکام واینمیسه.

 از اون لحظه های وحشتت، خیلی گذشته. خیلی زیاد. به سر خانواده ات، خیلی بیشتر از اینا. شاید قرنها گذشته باشه. ولی ولی ولی ما تازه خبر شده ایم. خبر لالایی ات زیر آب، دیر به ما رسید. ولی الان هم که شنیدیم، خیلی تازه است واسه مون.

اشکام واینمیسه.

عزیز دل مادر! چه معصوم و پاک خوابیدی. میدونم، اون دقایق سختتون بوده. ولی طرفت، مرد نبود که. اگه مرد بود روبروت وایمیساد و دوتایی برابر با هم می جنگیدید. متجاوز بود. پس ازش توقع نداشته باش. حتما نداشتی. حتما میدونستی با مرد طرف نیستی. حتما اون آخرها، خودتو سپرده بودی دست خدا.

اشکام واینمیسه.

 یادم که می افته، بغضم تازه میشه.

یادگاریهاتونو امروز میارن. وای از دل مامانت. مامان چند تاتون دیگه نیست. مامان چند تاتون تا بیاد پیش شماها، هنوز چشماش به در بود که خبری بشه ازتون. ولی خوش به حال مادری که زودتر رفت؛ نه مادری که خبر شنیدن یادگاری پسرش رو شنید. اونم دست بسته.

دلم گرفت از اون دقایق آخرت. قلبم تو سینه فشرده شد از امیدی که ازتون ناامید شد. از معصومیتی که داشتید. از نیت قشنگی که تو دلتون بود. از نقشه های قشنگی که واسه زندگی تو سرتون بود و هرگز عملی نشد.

ما امروز هستیم چون شماها اون روزها بودید و دیگه نیستید. ما امروز دلشکسته ایم. شاید اونجوری نشد که شماها می خواستید. جلوی اون نامردها گرفته شد. ولی دلهامون از جاهای دیگه شکسته و مرهم میخواد.

رفتید از پیش نامردها پیش اونی که ارحم الراحمینه.

آروم گرفتنتون تو آغوش پر محبت خدا، آرومم میکنه. ولی تصویر دستهای بسته تون، تیغ میکشه به قلبم.

با دستهای پسرم ذکر میگفتم دیشب. دستهاشو که گرفتم، فکر کردم کی میتونه این دستها رو ببنده و پرتش کنه تو آب. آخه کی؟

تو سریال میرزا کوچک خان، یکی از زیردستهای میرزا، یه اسیر رو گرفت و کشت. میرزا زد تو گوشش و با تحکم بهش گفت:

اسیر و که نمی کشن داش مشتی!

که البته تکرار شده این نامردی بارها. چه اسیرهای دست بسته ای که کشته نشده اند. که گرسنه بوده اند، که امید داشته اند و حتی بدون محاکمه کشته شده اند.

خدایا، تو هستی. تو می بینی. چشم ما به عدالت توست. انتقام از بانیان ظلم، ما رو آروم نمی کنه. صبر بده به مادرها، به قامت شکسته پدرها و برادر و خواهرهای داغدار. و همسرانی که هنوز منتظر بودند. منتظر یک خبر.

و بچه هایی که دیگه بزرگ شده اند. خیلی بزرگ. ولی نه اونقدر که دستهای بسته بابا بغضشون رو نترکونه.

/ 42 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمر

سلام من دیروز تشییع پاک پیکر این عزیزان رفتم واقعا باید بودید و میدیدید از نزدیک چه شکوه و عظمتی اونا که به این استقبال و تکریم ما احتیاجی ندارن ما برا صیقل روح خودمون میریم که چقدر از این ارمانها دور افتادیم انگار با ادم حرف میزدند پیدا شدن اینها بعد از 29 سال تو این شرایط حکمت خداست این عزیزان همیشه زنده اند وهنوز هم مبارزه شان حتی با تکه های استخوانهاشان برا این ملت ادامه داره هنوز هم ما رو تنها نذاشتن و با بند بند وجودشون به یاری ملت میان کامنت اقا مجتبی خیلی بی انصافی بود

نرگس

واقعا چه معصومانه شهيدشدن وچه زيبا وصف كردي حال همه رو خدا به عزيزانشون صبر بده

مونا

شاید تو نمیدونی حالم رو تو این لحظه این حــادثه مــــردن نیست این زنــدگــــی محضِ ِ تردید ندارم تا خندت جلو چشمامه با عشق زمین خوردن اون حسی که میخوامه من میرم و می خندم من میرم و میدونم از دورترین نقطه نزدیک تو میمونم این منظره ی خاکی آبی میشه از رویات با پای خودم رفتم یک روز تو با دستات یک روز تو با دستات بسپر منو دست خاک تا سبز شم از ریشه

هدیه

تصورش هم زنده به گورم میکند.. هوایِ داغِ جنوب.. لباسِ تنگ، چسبان و پلاستیکیِ غواصی.. درست تا زیرلبت را محکم پوشانده.. دست و پاهای بسته.. دراز به دراز، کنارِ رفقایِ جوان زخمی و ترسیده ات.. نمیدانی چه میشود.. تیر خلاص یا شکنجه در اردوگاه..؟؟!?? اما...صدای بلدوزر، وحشت را در نفست به بازی میگیرد.. ترس.. چشمهای مادر.. دستهای پدر.‌. زبان درازی های خواهر.. کتانی های برادر.. گل کوچک با توپ پلاستیکی با بچه های محل.. آب یخ که شقیقه ات را به درد میآورد.. آخ.. خدایا به دادم برس.. تنهایِ تنها.. بلدوزر، پذیرایی اش را آغاز میکند.. خااااااک.. خاااااک

هدیه

نفست را حبس میکنی به یادِ زمان خریدن برای زندگی در زیر آب.. صدای ِ فریادهایِ خفه ی دوستان، قلبت را تکه تکه میکند..?? بدنت رویِ زمین داغِ، زیر خاکِ سرد، چسبیده به لباسِ غواصی، آتش میگیرد.. دلت با تمامِ بزرگیش، قربان صدقه های مادر را طلب میکند.. هوا برای نفس کشیدن نیست.. اما انگار خاک ظالم است.. هی سنگین و سنگین تر میشود.. دلت نفس میخواهد.. خدایا.. کی تمام میشود.. صدای ترک خوردن استخوانهایِ قفسه ی سینه ات را میشنوی.. دوست داری گریه کنی و مادر باشد تا بغلت کند.. کاش دستانت را محکم نمی بست.. حداقل تا دلت میخواست، جان میدادی.. نه نفس..?? نه دستانی باز، برایِ جان دادن.. گرما و گرما و گرما.. خدایا دلم مردن میخواهد.. مادر بمیرد... چند بار مردنت تکرار شد تا بمیری؟؟؟!!!

دزیره

احسنت و آفرين به مردونگي اون مردان بي ادعا .....

ارتمیس بانو

اشتز عزیز اول ازهمه که ممنون این متن به جارو بین روزمرگیهات گذاشتی ودوم اینکه من بسیار از وضعیت این شهدا منقلب شدم وحالم بد شد.بخاطر ازدحام جمعیت نتونستم از نزدیک عرض ارادتی بکنم.دیروز دلم از دو چیز شکست از وحشیهای انسان نمایی که با این گوهرها اینطور رفتار کرده بودند واز ادمهای ظاهرامعتقد که بدون توجه به درد خانواده های داغدارسعی داشتند از این لاله ها درجهت اهداف کثیف خودشون سواستفاده کنند.خیلی براشون متاسف شدم.

سمانه

[گریه][گریه][گریه] [گل][گل]

سارا

أشتي جونم نوشتت خيلي قشنك بود. با اجازت تو فيسبوكم شر كردم و اسم وبلاك و اسم خودتم نوشتم.

نگار

واى كه چقدر سخته چه دردناكه بميرم براى دل مادراشون خواهراشون همسراشون و بچه هاشون با امام حسين محشور بشن همه چى بگيم از اين همه مردونگى